close
تبلیغات در اینترنت
پرده ی خیال

بداهه به مناسبت روز دختر

راحمه شهريارى

بیت پیشنهادی ما

 

زلف اشفته و خوی کرده و خندان لب و مست

هرچه از دختر و خوبیش بگوییم کم است

مرتضی حالی

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست

دختری خوب نباید که بود از این دست...

محمد حسن زاده

دختری نیست که ظرفیت شستن دارد

دختر بی هنر ساده از این دست پراست

مرضیه ملکیان

دختری را که از او مرغ پلو می خواهی

مرغ بیچاره از او خسته شد و زود بجست

ندا جلالى

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب

ما ندیدیم جز اشعار جناب حافظ

ماشاالله حق پرست

دختری مو فرفری بالا بلند

 

در دلم افتاد چون حبه قند

ادامه مطلب

تاریخ ارسال: پنجشنبه 05 مرداد 1396 ساعت: 13:8 |تعداد بازدید : 26 نویسنده :

بداهه با موضوع حقوق و بیکاری

 

فرهاد ميرحسينى:

من که بی کارم ولی با خیل باکاران بگو

درد ما شیخ حسن روزی مداوا می کند

ندا جلالی:

با حقوق اندک و این چاله های بی شمار

پشت ما را خرج بی حد باز هم تا می کند

مرضیه ملکیان:

با حقوق ماه من، همسر مدارا می کند

پشت ما را هم فقط بیکاری اش ، تا می کند

امین سراوانی:

پس برای این ، من و ارز و دلار عاشق شدیم

اسکناس ده دلاری چون مدارا میکند

علی اکبر رحیمی:

این دل دیوانه ام امروز وفردا می‌کند

این حقوق اندکم مارا که رسوامی کند

مرتضی حالی:

اول ماه است و خرج خانه و صد جور قسط

ما حقوق و ایضاً او ما را تماشا می کند

محمد حسن زاده:

نیمه ی ماه است و جیبم از حقوقم خالی است

 

یک شپش در جیب من کاشانه برپا می کند

ادامه مطلب

تاریخ ارسال: پنجشنبه 22 تير 1396 ساعت: 22:6 |تعداد بازدید : 23 نویسنده :

کهن الگو یا آرکائیک در شعر

راحمه شهريارى:

دوستان گرامی همانطور که اشراف کامل روی عناصر شعری دارید، می دونید که موسیقی، تخیل و زبان جزو سه عنصر اصلی شعره، که موضوع بحث امشب ما «زبان شعر» هست، با محوریت بحث موضوعی «کهن الگو»

 

کهن الگو، باستان گرایی، ارکائیسم.

عناوین بحث امشب ما هستند که با ذکر نمونه به ویژگی های اونها می پردازیم.

باستانگرایی معمولا در سه وجه نمود داره.

باستانگرایی نحوی

و

باستانگرایی حروف

و

باستانگرایی واژگان

 

از باستانگرایی واژگانی شروع کنیم که راحت ترینشه. البته از جهت توضیح منظورمه..

 

استفاده از واژگانی که در گذشته استفاده میشده، اما امروزه اون واژه ها یا کاربردی ندارن، و یا تغییر معنی دادند

برای نمونه، این شعر اخوان

که سرما «سخت» سوزان است.

 

در دوره ی اخوان، کلمه ی سخت تغییر معنی پیدا کرده و به معنای تکلف داشتن و زحمت داشتن بود. اما اخوان مراد اخوان از این واژه معنای کهن ان بود ؛ سخت : به شدت

 

که البته امروز این واژه دوباره وارد زبان محاوره ما شده

بسوده ترین؛ نمونه ی دیگری از کهن الگوی واژگانی

 

 

 

محمد حسن زاده:

واحدهاي زبان (تكواژها، واژه‌ها، عبارات و ساخت‌هاي نحوي) بر پيشاني خود مهر زمان دارند، این يعني هويت تاريخي و تاریخ‌مندی زبان. اگر عناصر زبان گذشته را از موقعيت تاريخي آن جدا كنيم و به درون بافت زباني دوره‌هاي بعد منتقل نماييم، هنجار زماني کلام شكسته مي‌شود و سخن از بافت تاریخی که در آن تولد یافته فاصله می‌گيرد. كاربرد عناصر تاريخ‌مند زبان در درون بافت زمانی پس از آن را کهن‌گرایی (آركائيسم) مي‌گويند

 

یک سوال علت گرایش به کهن گرایی و انگیزه شاعر از کاربرد این آرایه چیست؟

 

ندا جلالى:

اشراف شاعر به واژگان کهن

 

زنده کردن واژه هایی که هنوز می تونن کارکرد در شعر داشته باشن

ادامه مطلب

تاریخ ارسال: پنجشنبه 22 تير 1396 ساعت: 21:40 |تعداد بازدید : 19 نویسنده :

غزل معاصر ایران https://telegram.me/ghazalemoasereiran

غزل معاصر ایران

https://telegram.me/ghazalemoasereiran

تاریخ ارسال: شنبه 16 بهمن 1395 ساعت: 2:1 |تعداد بازدید : 22 نویسنده :

ترامتنیت و انواع آن

ترامتنیت و انواع آن:

بهمن نامورمطلق درباره  نظریه «ژرار ژنت» نظریه‌پرداز فرانسوی، گفت: منظور ژنت از «ترامتنیت» تمام روابطی است که یک متن با متون دیگر می‌تواند داشته باشد.

استادیار گروه فرانسه دانشگاه شهید بهشتی‌ سپس با اشاره به تقسیم‌بندی ژنت از مفهوم «ترامتنیت» شامل بینامتنیت، پیرامتنیت، فرامتنیت، سرمتنیت و بیش‌متنیت - که هر کدام ارتباط گونه‌ای خاص از ارتباط متون را با هم تعریف می‌کند -  یک به یک درباره آنها و به شرح زیر توضیح داد:

1- منظور از «بینامتنیت» ارتباطی است که یک متن از نظر موضوعی با متن مشابه خود دارد.

2- مقصود از «پیرامتنیت» این است که هر متنی را یک سری از متون دیگر پوشش داده‌اند و به همین خاطر متن مورد نظر هیچ گاه به طور عریان نمی‌تواند در اختیار مخاطب گذاشته شود؛ به عنوان مثال طرح روی جلد، عنوان اثر و نام مولف از جمله متونی هستند که متنی به نام کتاب را پوشش می‌دهند.

3- مقصود از «فرامتنیت» متنی است که در رابطه به متن دیگر توضیح می‌دهد؛ البته منظور از این توضیح، نقد یا تفسیر آن متن است.

4- منظور از «سرمتنیت» بررسی رابطه متن با گونه یا سبکی است که به آن تعلق دارد؛ مثلاً تعلق «بینوایان» ویکتور هوگو به رمانتیسم.

5- مقصود از رابطه «بیش‌متنی» این است که متنی هنری یا ادبی بر اساس متنی پیشینی استوار شده باشد و این انسجام طوری باشد که بدون متن دومی، متن اولی هم کامل نباشد. در این صورت رابطه «بیش‌متنی» برقرار است.

 «ژرار ژنت» برای تبیین پیرامتن‌ها، بیش‌متن‌ها و سرمتن‌ها سه کتاب به ترتیب به نام‌های «آستان‌ها»، «الواح بازنوشتی» و «مقدمه‌ای بر سرمتنیت» نوشت اما کتابی برای تبیین بینامتنیت و فرامتنیت اختصاص نداد. من در کتاب «ترامتنیت» این 5 مرحله را توضیح می‌دهم و ضمن آن از فرهنگ بومی و آثار فرهنگی، ادبی و هنری کشور خودمان هم مثال‌هایی برای توضیح و تبیین بیشتر موضوع خواهم آورد.

ترامتنیت هم مانند بینامتنیت به پارادایم ساختارگرایی باز تعلق دارد و در واقع مربوط به دوره دوم ساختارگرایی است که در سال‌های اخیر هم بسیار مورد توجه بوده است.

 

لینک دانلود مقاله کامل 

http://fa.journals.sid.ir/Image/PDF-V.GIF

 

تاریخ ارسال: سه شنبه 19 مرداد 1395 ساعت: 21:31 |تعداد بازدید : 317 نویسنده :

توتم و توتم پرستی

راحمه شهریاری:

 
راستی جناب حبیبی یه مقدار راجع به توتم پرستی وتوتم حرف بزنید

علی حبیبی:

توتم به اختصار یعنی تقدس قائل شدن و تقدیس برخی از چیزها اعم از نباتات و گیاهان و حیوانات مثلا هندوان گاو رو مقدس می پندارند واذیت و آزارش رو گناه میدونند

وحتی آنها را می پرستند

یا خروس برای فرانسوی ها

یا گاو در اسپانیا

از گیاهان بخوام مثال بزنم 

میشه به گشنیز در کانادا

اشاره کرد

که حتی روی پرچمشون هم استفاده کردند

و اشیا هم میشه

سیگار کنت رو در رومانی بررسی کرد

سیگار کنت در رومانیدر معاملات تجاریشون

از طلا ارزشمندتره وپشتوانه ی مالی مخصوص اون کشوره

و خب این در سطوح و قیاس های گروههای کوچکترم هست

و نه به اون شدت

مثلا شمشیر برای سامورایی

قلم برای خطاط و شاعر وغیره وذلک

این ها توتم هستند برای افراد

در مواردی همونطور که اشاره کردم مقدسند ودر حد خدا بالا میرن

در مواردی خب فقط محترمند

و صاحب جایگاه

مثلا نان برای ما ایرانی ها

که پشت چراغ قرمز صد تا حرف بهم میزنیم

اما نون رو نمیزاریم زیر پا له بشه 

راحمه شهریاری:

به نظر شما پس بخاطر زئوس هست

که بلوط نماد حکومت محسوب میشه در فرهنگ سنتی ما؟

علی حبیبی:

فرهنگ ها وادیان خواسته وناخواسته تاثیر میگذراند ومیگیرند از هماز اونجایی که این عقاید وداستان ها نیز عمدتا چهره به چهره و فیس تو فیس اصطلاحا منتقل میشدند

این مساله پررنگ تر هم میشددر اثر فراموشی یا منفعت داشتن یا مواردی دیگراینکه اشاره داشتم به خوندن کتاب تاریخ جامع ادیاناز این جهت بودکه تاثیر خدایان بین النهرین رو نیز بیشتر ببینیم رو سایر ادیانچرا که اولین شهرها واولین تمدن هاعمدتا در این نقطه از کره ی زمین هستند 

و زئوس خب به هرحال خدای بسیار معروف و شناخته شده ایست

 

در فیلم تایتان ها که در چند سال اخیر ساخته شدند در هالیوود نیز این‌چهره و فرزندانش رو میبینیم

بلوط نماد زئوس هست

وخب بی شک در بین بسیاری از حکومت ها خواسته‌وناخواسته این مساله پیوند خورده

مثلا جن رو در فرهنگ اروپایی وروجک صدا میکردند

جن کسی بود که بچه ها باهاش حال میکردند وهمبازی آن ها بود

بعد ها در اثر اشنایی بافرهنگ خاورمیانه مخصوصا میبینیم جن در غرب نیز موجودی بسیار وحشتناک میشه

و فیلم های چند دهه ی اخیر گواه این است
و شیطان خیلی پررنگ نیست در اتفاقات فرهنگ ما

مگر به شعوذه ومکروفریب
اما این موجود هم پای خدا در فرهنگ غربیان اتفاق ها رو رقم زده

و خب اونو بصورت حضور فیزیکال
 مثلا: ترمینوس که گفتم خدای تعیین مرزها بودشراب میخورد

و گوشت
و خون یک قربانیاین خدا تاثیر بسیاری در فرهنگ مسیحیت داردچنانچه میدانیم

مسیحیان شراب (استعاره از خون قربانی) ونان(استعاره از گوشترا در اعیاد خویش می خورند

در سرآغاز که قبایل بدوی شکل گرفته بودندخانواده ها اینجوری زندگی میکردند

پدر صاحب تمام چیزهای خانه بودمسکن،غذا،دختران،باغ ها وغیرهو کسی بود که از خانواده در برابر بیگانگان دفاع می کرد

بعد از چندی که پسرها بزرگ شدند

میخواستندهمسر انتخاب کنند

اما زنان برای پدر بودند

پسرها عشق داشتند به پدر

چون در برابر حوادث ازشون مراقبت میکرد و کینه داشتند از او که زنان برای او بودند

درقبایل اولیه میبینیم که پس از چندی پدر رو میکشند بخاطر کینه ای که دارند

و خون وگوشتش رو میخورند بخاطر عشقی که داشتند این واقعه که دراسمان بوددر زمین رخ میداد

وسپس در مسیحیت ودر اعیاد به استعاره میبینیمش

در کتاب موسی اثر فروید اشاره های بسیار خوبی به این ماجرا شده است

و داستان پیغمبری خود موسی  که البته فرویدپیامبری موسی رو رد میکند

چون خودش یهودی بودهاز ترس یهودیان چهارفصل اخر کتاب رو‌در آلمان مینویسد 

اتفاقات مهم ابتدادراسمان ها میفتندسپس در قبایل بدوی شکل میگیرند

وعمدتا نه همشون در اساطیر نیمه خدا وانسانی جلوه میکنند

وسپس به صورت هنجار وارزش وباور وفرهنگ در بین جوامع

ادامه ی حیات میدهند
 

راحمه شهریاری:

اقاي حبيبي, اگه اشتباه نکنم و در " از اسطوره تا تاريخ " خونده بودم که از وقتي که مردم يکتاپرست شدند

خدايان در افسانه و حماسه ها به صورت الهه و بعد پهلوان در آمدند

درسته؟

علی حبیبی:

این کتاب را متاسفانه نخونده ام اما این حرف رو شنیده ام و خب الان هم بحثی هست که میگن این گفتار از نیچه هست،‌ولی فکر نمی کنم

از او باشد و آن هم اینکه: ... از زمانی که برق اختراع شد و علم پیشرفت کرد
 دیگر 
نه نیلی شکافت

و نه کودکی درگهواره سخن گفت و غیره

که خب بنا به اکثر اعتقادات در ادیان قرار هم نبوده چنین اتفاقی بیفتد...!


راحمه شهریاری:

راجع به زروانیسمی که گفتید در اواخر دوره ی ساسانی است
 

هم یه مقدار برای دوستان بنویسید فکر کنم مفید باشه
 

ندا جلالی:

زروانیسم هم به واقع روشن نیست که آیین زروان دین ایرانی ماقبل اسلام و مستقل از دین زردشت

و از جهاتی رقیب آن است؛ یا اندیشه‌ی رایج فلسفی و دینی است که درون خود دین زردشت رشد و تحول یافته است.

اما در هر حال آیین زروان را نمی توان بدعت گذاری در دین زردشت به شمار آورد.

نام این دین برگرفته از نام پهلوی یک ایزد، زروان یا زمان است. زمان در مرکز اندیشه‌ی زروانی و نیز پهلوان اساطیر این آیین قرار دارد
.

علی حبیبی:

زمین در اکثر ادیان خدایان زن داشته که خب بحث ما نیست الان
اما در اکثر همین ادیان خدا در اسمان ها حکومت میکرده

و شیطان در زمین این اعتقاد را مثلا در دستگاه حکومت ساسانی با مثالی میگم

 

در دوره ی انوشیروان باربد موسیقی دان دربار است و نوازنده ی ایشان در زیر قصر شکنجه گاهی بوده که زندانیان رو شکنجه میکردند

این اصوات که از زندانها بلند میشد در دستگاه های موسیقیایی خاص باربد می پیچید و تا میرسید به انوشیروان
 
در واقع دیگه صدای شکنجه نبود و صدای گریه و از این قبیل انوشیروان در وقت شکنجه اصوات رو موسیقی دلربایی میشنید

اعتقاد ایرانیان اونموقع نیز به اهورا(خدا) چنین شده بود که ما در زمین توسط شیطان به رنج می افتیم وشکنجه میشیم

اما این صداهای رنج ‌ودعاها در دستگاه های موسیقی شیطان تبدیل به اصوات خوش میشن و خدا موسیقی میشنوه نه رنج انسان را

و این یعنی تکرار یک رنج بی پایان بود که برون رفتی از اون رو نیز نمیتوانستند متصور بشوند و جامعه دچار یک یاس همگانی شده بود

مخصوصا بین عالمان وفلاسفه
و خب زمان و ابن وقت بودن وفرزند زمان بودن نیز مبنای اصلی اعتقاد انان بوده  است 

و این به وقت بسیاری نیاز داره تا به آن پرداخته شود...

 

تاریخ ارسال: شنبه 21 فروردين 1395 ساعت: 22:27 |تعداد بازدید : 60 نویسنده :

اسطوره

علی حبیبی:

دوستان سلام
ابتدا بخوانید مقاله ی زیر را از جناب "سید عماد الدین شیرنگی" که مقدمه ی مناسبی ست به جهت نقد و گفتاری که با هم در ادامه خواهیم داشت

اسطوره و فرهنگ:

 در واقع آنچه امروز فرهنگ می نامیم در جهان باستان برابر اسطوره و آیین بوده است . مجموعه ی اسطوره و آیین در جامعه ی ابتدایی عبارت است از فرهنگ آن جامعه . چون هیچ امر فکری و رفتاری نبود که از درون این مجموعه خارج باشد . تمام عمل و زندگی و اندیشه ی انسان در این مجموعه ی اسطوره و آیینی جای می گرفت . در واقع اسطوره ها با گوشت و خون انسان درآمیخته اند . چه آن را بپذیریم و چه نپذیریم با آنها زندگی می کنیم و در ژرفای وجود هر انسانی می توان نشانه های آن را یافت . انسان در هر عصری با فرهنگش می زید و اسطوره سرشت فرهنگ اوست . وقتی می گوییم اسطوره فرهنگ مردمان نخستین است سخن گزافی نیست . اسطوره ها نه تنها سازه های زندگی هستند بلکه بخشی از هر فرد ، پاره ای از هر شخص هستند . لوی برول این چنین نقش اسطوره را معرفی می کند [ افشای اسطوره سجیه ی قدسی آن را و در نتیجه نیروی جادویی یا سری آن را از میان می برد . بدون اسطوره قبیله نمی تواند به زندگی ادامه دهد و بقای خویش را حفظ کند] 

اساطیر ، الگوهای تمدن باستان یونانی و رومی :

شفاف ترین و درخشان ترین کاربرد اسطوره ها نمونه و الگو بودن آنهاست . اسطوره ها یادآور می شوند که در گذشته حوادث شکوهمند و خیره کننده ای روی داده است و آدمی می تواند با سرمشق قرار دادن اساطیر به عنوان الگو و نمونه ای برای زندگی اجتماعی خود حدود خود را اعتلا ببخشد و تاثیرات مثبتی در رابطه ی متقابل خود با دیگران قرار دهد . اسطوره ها به طور مستقیم یا غیرمستقیم موجب عروج و اعتلای انسان می شود . او می تواند با کمک اسطوره محیط طبیعی و رمزآلود اطراف خود را به محیط فرهنگی تبدیل کند و به تسخیر جهان بپردازد . مثلاً در اسطوره های دیمترو پرسفونه می بینیم که دزدیده شدن پرسفونه توسط هادس به نوعی این امر را بیان می کند که دختر سرانجام باید از خانواده ی خود جدا شود و به وظایف خود به عنوان یک همسر بپردازد و با پیوند دوباره اش با جامعه نقش خود را انجام دهد 

رابطه ی دو سویه ی اسطوره و فرهنگ در رسانیدن جوامع باستان به تمدن :

این رابطه را این طور می توان تشریح کرد . انسان عصر باستان برای شناخت حوادث و اتفاقات پیرامون خود احساس نیاز می کند و این نیاز او را به تکاپو وا می دارد که در جهت شناخت پدیده های عجیب و خارق العاده ی اطراف خود تلاش کند . به این ترتیب اسطوره زاده می شود . یعنی همان باور اولیه انسان عصر باستان که به دلایلی از جمله ترس ، شناخت و ... می تواند شکل بگیرد . این اسطوره ها در ارتباط افراد با یکدیگر نقش بازی می کنند و افراد با الگوبرداری از باورهای خود که همان اسطوره ها باشد یک سری فرهنگ ها را به وجود می آورند . از جمله کار ، حکومت ، روابط متقابل اجتماعی و ... این فرهنگ ها کم کم روی هم جمع می شوند و با هم پیوندی معنادار می گیرند و زمینه ی ایجاد تمدن را در جامعه شکل می دهند . باید توجه داشت که جامعه ی بدون فرهنگ به هیچ عنوان نمی تواند به تمدن برسد اما جامعه ی نامتمدن می تواند تولید فرهنگ کند.
=====
خب دوستان مطلب فوق از منابعی مثل اساطیر جهان از روزنبرگ-اساطیررم از استیوارد سیری در اساطیر رم ویونان از همیلتن-اساطیر رم از پرون و رویکرد علمی به اسطوره شناسی مهوش واحد دوست و جهان اسطوره ها وچند منبع دیگه استفاده کرده بود

که به زعم حقیر جای کتاب تاریخ ادیان از جان بایرناس خالی بود در منابع چون اونجوری مقاله کامل تر میشد

وحتما به خواستگاه اساطیر که خدایان بین النهرین هستند اشاره ی مستقیم و بهتری میشد

وخب هرچند اون کتاب بسیارجامع تره ودر برگیرنده ی خدایان واسطوره های بیشتری واین مقاله صرفا بررسی تطبیقی ومعرفی خدایان این دو خاک بود،اگر فرصت یاف تید وشرایطش بود توصیه میکنم حتما بخونید

 یه نگاه به برخی اتفاقات عشقولی بد نیست به گمانم

و این ها رو در سه بخش بین خدایان،بین نیمه خدایان،وبین انسانها تقسیم میکنیم

که البته تقسیم های دیگه ای هم میشه انجام داد اما خیلی بحث طولانی میشه وخب مجال دیگری می طلبه

شاهد بارزش همین که در بالا گفتم

ماجرای زهره و منوچهر

داستان بین خدای عشق است وانسانی معمولی

معروف ترین مثال بین خدایان

داستان افرودیته است(عجیب حس میکنم عفریت وعفریته نیز در فرهنگ ما برگرفته از این نام باشد که نیاز به بررسی دارم اما تقریبا مطمئنم)

خب از داستان دور نشیم...

زئوس خدای خدایان ،آفرودیته رو قول میده به هفایستوس

وخب کور از خدا چی می خواد؟

"آفرودیته"

اما آفرودیته خودش عاشق آرس هست

میره به آرس میگه که باوفا
 

من که انقدر دوستت دارم

پیش ما بیا،خلاصه آرس میره پیش آفرودیته

واون ماجرای عشقولیتش رو میگه وعشوه گری ها میکنه

هلیوس(خدای خورشید یا خود خورشید) میشنوه این حرف ها رو


زنگ میزنه هفایستوس که بیچاره کجایی؟

اونم میگه من الان جزیره ی لمنوس هستم

میگه بیا که عشقت از دستت رفت


خلاصه تا هفایستوس برسه

دیرمیشه

میاد میبینه که کار از کار گذشته

تور نامریی می اندازه و اونا رو عور میگیره،میره پشت بلندگو میگه خدایان المپ بیایید که گرفتمشون نامردا رو،البته جز زئوس هیشکدوم نمیان

چون باورشون نمیشده آرس بچه به اون مودبی،معاذالله


الغرض،آرس که شهره بوده به صداقت میگه ما تو معبد عشق چند دقیقه پیش ازدواج کرده بودیم

میگن خب دیگه

چیکار میشه کرد


پوزئیدون،خدای دریاها وساطت میکنه وهفایستوس ،آرس رو رها میکنه اما تمام هدیه هایی که قبلا بهش داده رو پس میگیره.


آرس هم میپذیره ومیرن تراکیا باآفرودیته و فرزندانی به دنیا میارن
 

که باز اگه دقیق خاطرم باشه

آروس(خدای عشق)

هار مونیا(خدای تناسب)

و دو پسر کاکل زری

به نام های فوبیا(ترس)

و دیموس(وحشت)

به دنیا میارن


فکر کنم خیلی به  اتیمولوژی وریشه شناسی کلمات 

نیازی نباشه

که آروس قطعا تاثیرگذار بوده در عروس ماایرانی ها

و هارمونیا در کلمه ی هارمونی و تناسب

و فوبیا در بیماری روانشناسانه که اختلالات ترس و اضطراب رو به همراه داره

اخریشو نمیدونم

حقیقت خیلی بحث طولانی میشه

تا یادم نرفته نکته ای رو بگم

ماجرای زهره و منوچهر که از ایرج مثال زدم

در واقع داستان به نظم در آمده ی ونوس(زهره)

وآدونیس(منوچهر) هست

و خب شاعرانه وعالی سروده شده

وگرنه در کلیت این داستان اگرچه معروف نیست مثل ماجراهای آفرودیته اما اصلا داستان فراموش شده ای هم نیست


یک مثال دیگه میزنم واز این بخش عبور میکنیم


آفرودیته کمربندی داشته باخودش که درواقع بااون اغوامیکرده همه رو

جوری که حتی الهه ها یا خدایان زن نیز محسورش میشدن جز

آرتمیس،آتنا،هستیا


تقریبا همه رو محسور می فرموده

کلا عقل ربا بوده لامصب 

مثلا درجایی میخونیم که پدر خودش زئوس رو هم فریب میده که با زنی از اهل زمین باشه


افسانه ها بسیارند در مورد او


حتی روزی که تصمیم میگیرن بخاطر فسادش اعدامش کنن

جامه از تن به در میکنه و همه میگن چیکارش دارید اخه


افرودیته یا زهره یا نینتود یاعشتره

خدای مریخ،بهرام یا  وغیره که یک نفرند در واقع رو به زانو درمیارن

 وتقریبا همشون از این خدا،و همچنین عطارد حداقل یه بچه رو دارن

به این خاطر هست که خدایان

قطعا در سرزمین ها به نام های دیگری معروف شدند و باتوجه به فرهنگ ها وخصوصیاتشون




ها یه روز در اندرونی بعد پاک کردن سبزی بین خدایان اختلاف پیش میادوچند ساعتی باهم حرف نمیزنن

میرن تو زمین گشتی بزنن(افرودیته اول میره

بعدهرا زن دوم زئوس ولی عشق اصلیش،ارتمیس واتنا میرن،میگن دست در دست هم بدیم و این سری شکستش بدیم ولی اخر سر میبینیم که نه


فقط باهاش قهر میکنن ومیگن تو دیگه چه جانوری هستی باوو)


ها برگردیم به ماجرا


آفرودیته که دیگه اخرت بچه تخس بوده میبینه اوه این خانوم زیبا دیگه کیه

میگن هلن


هلن زیباترین زن جهان بوده وهمسررسمی منلاس

پادشاه اسپارت


میگه خب این سوژه ی خوبیه

ایول


میره مهروعشق هلن رو می کاره تو دل پسر پادشاه تروآ


(فکر کنم دوستان اکثرا دیدن فیلم تروی رو،البته باکمی تغییر در اسامی مثلا اگه اشتباه نکنم

منلاس رو آگاممنون ترجمه کردن،خلاصه دعواهای هکتور برادر خلافکار نامبرده وآشیل{نیمه خدا و تاج بخش ونگه دارنده ی تخت پادشاه) هم که دیگه اخرت دعواهای معروفه وداستان اسب چوبی و سقوط تروآ)


 تاثیر این الهه رو به اختصار برروی زمین نگاه میکنیم

 

افرودیته دور وبرش زنان برگزیده وزیبایی بودند به نام حلقه ی زهره

که خب اهل عشق بودند وهوس

 

زنان زیبای اون دوره هم وقف این حلقه میشدند در زمین

 

مثلا هرودوت میگه که بر هر زن بابلی حداقل یکبار واجب بوده که به معبد زهره (ونوس) بره وبامرد بیگانه ای باشه واون رو بهره مند کنه

 

خب این ماجرا برای افراد گمنام و تهیدست خیلی فاجعه نبوده وجز رسوم بوده

اما این فریضه برای زنان مشهور و پولدار کمی دشوارتر بوده

میبینیم که سوار بر ارابه های پوشیده میشدند ومیرفتند به معبد

واونجا نیز از ماسک یا برقع یا روبند استفاده میکردند برای شناخته نشدن

 

(مراسم بالماسکه بی شک از این مراسم گرفته شده)

 

اینم یادم نرفته بگم آفرودیته

بعدها تکثیر میشه

مثلا در خود یونان

آفرودیت اورانیا داریم

در کسوت الهه ی عشق پاک

 

وآفرودیت گنیترس داریم الهه ی ازدواج برای بیوه زنان و دختران

 

آفرودیت پورنه یا پاندموس داریم که الهه ی هوسبازی است و...الخ


بخشید که کلا رفتیم تو فاز خدای عشق و فریب واینا

 

همین داستان ها دربین خدایان والهه ی جنگ ونفرت نیز هست

و سایر خدایان

 

اما چون نمود و جذابیت و ماندگاری  بیشتری در ذهن داره

از این جهت وارد شدم

 

مثلا به اختصار میگم

 

گردش فصل ها رو دربین خدایان اینگونه میبینیم

 

که خدای تموز (تابستان)بعد از داستان هایی وجنگ وقهر با چند خدامیاد به زمین

 

بعد شروع میکنه به خوشگذرونی ویادش میره که باید برگرده پیش عشقش الهه ی عشق وباروری افرودیته(نماد فصل شکوفایی وبهار)

 

کم کم ضعیف میشه

 

خدای بیماری و زرد و پژمرده گی(نمطار) با حادس خدای دنیای مردگان وسکون(نماد زمستان) دست به یکی میکنه

واون رو زندانی میکنه در پاییز

 

الهه ی عشق به زمین میاد دنبال شوهرش

 

هفت طبقه میره زیر زمین

 

در هر طبقه یک پیرهنش رو نمطار می رباید

تا میرسه پیش خدای تموز عور هست وبیمار

 

دنیا به کام حادس هست

و دنیا پر از سردی است

 

واسمان نیز بی حضور خدایان گرما و شکوفایی

 

زئوس به زمین میاد

 

دخترش که خدا یاالهه ی شکوفایی وعشق وباروری است رو ازاد میکنه وبرمیگردونه

همه چیز شکوفا میشه وبارور

 

وبعد از چندی با وساطت بروبو و دخترش،زنگ میزنه حادس‌ونمطار که اون بچه رو ول کنید وگرنه میام صاعقه صاعقه تون میکنم ها(صاعقه صاعقه ،همون ساطوری ساطوری یا شرحه شرحه کردن ماست😊😊)

 

اخه زئوس دیگر خدایان رو توسط صاعقه رام کرد

وشد خدای خدایان

 

وگرنه قبلش اونم صرفا یک خدا بود مثل بقیه ونه بیشتر 



آئين ها و اديان و خدايان مردم بين النهرين

 

ساكنين بين النهرين همانند ديگر مردم اعصار پيشين خود داراى عقايد و آئين ويژه اى بوده اند و لذا در ميان مردمان بين النهرين بقاياى آئين توتم رواج فراوان داشته و آنان عقاب و گاو نر و شير را مقدس مى دانستند و جان پرستى در ميان آنان احترام ويژه اى يافته بود.

مردم بين النهرين بر اين باور بودند كه ارواح بطور كلى در خورشيد و ماه و ستارگان مكان و منزل دارند كه بتدريج اينها برايشان همانند خدايان نمودار گرديدند.

هر يك از شهرها خدائى مخصوص بخود داشت و خداى محلى زن بود.

از درياى مديترانه تا خليج بنگال و اهالى اژه و آسيا و دراويديان سكه ((رب النوع )) (مادر همگانى ) را محترم مى داشتند. و تيامات الهه اقيانوس بود. نانا يا نينا به ايشتار خداى بابل شباهت داشت .

مردوك خداى آفريننده بر تيامات كه ماده را تشكيل داده غالب گشت . در دين افسانه هاى سومريان در رابطه با پديد آمدن طوفان بزرگ گسترش يافت و يكى از خدايان بود كه انسان را از خاك رس آفريد و جان را در آن پيكر دميد تا آئين خدايان را برقرار نمايد و آنان را پرورش دهد.

پادشاهان فرزندان خدايان مى باشند كه طبيعت را حاصلخيز و پر رونق مى سازند و آن فرزندان خدايان بر نباتات رياست دارند و حكومت را در روى زمين اداره مى كنند.

سومريان چون از كوههاى سر به فلك كشيده عيلام سرازير شدند و بر بين النهرين دست يافتند آن بلندى را ارج نهادند و آن را با ارزش تلقى نمودند و در نگهدارى و حفظ آن كوشش فراوان نمودند.

سومريان افسانه ها و الهيات ساميان را براى خود به عنوان روش و مشى اخذ نمودند.

ساميان در عصر حكومت خود شهرها را دسته بندى مى كردند و خدايان خود را در آن شهرها قرار مى دادند: اين خدايان خصلت و منش محلى مردم را در خود بايگانى و حفظ مى كردند و اگر شهر آنان مركز حكومت مى گرديد، خدايان شهر مركزى بر ديگر خدايان شهرها برترى داشتند.

تعداد خدايان ((بابل )) و آشور فراوان و بسيار بود كه در يكى از كتيبه هاى آشوريان مربوط به حدود ۸۶۰ پيش از ((م )) قريب ، هزار نام از خدايان و فرشتگان منقوش است .

مردم آن عصر اين همه خدايان را موجوداتى آسمانى مى پنداشتند و علامت و منشاء نهايى آنها را در كتيبه ها ستاره قرار داده بودند. مثلا خداى بزرگ بنام ((آنو)) را با يك ستاره نشان مى دادند و ديگر خداى را با دو و يا سه ستاره معرفى مى كردند.

در اعتقاد و باور اين اقوام بود كه پروردگاران هم همانند آدميان خشم و آرزو دارند و دستخوش حوادث و احتياج مادى اند. تنها فرق آنان با آدميان در قدرت فوق العاده و حيات جاودانى آنان بود. ارواح بدكار از آدميان تواناتر و از خدايان ناتوان تر بودند. ارواح بدكردار بصورت انسان و تن حيوان از قبيل افعى و اژدها و پلنگ براى آزار آدميان در هر گوشه پنهان بودند. شايد اين باور همان اعتقاد به تناسخ باشد كه تا اين زمان در ميان بعضى از عقايد و باورها موجود است و حتى در بعضى از فرق اسلامى نيز ديده مى شود و اين از عقايد باطل مى باشد. 


باور ایرانیان:


باور ایرانیان تاجایی که حافظه ام یاری کنه ودر تاریخ اجتماعی ایران خونده بودم

متاسفانه مولفش یادم نیست

 

در ابتدا عینا باور هندی هاست

چون ایرانیان

اریایی هندو بوده اند واین دو قوم دریکجا ساکن بودند

و خب پس از جداشدن اونها از هم،جنگ هایی سخت بینشون در میگیره واین جنگ ها حتی در اسمان ها وخداهاشون هم تاثیر مستقیم داره

 

اهوره یا اسوره پس از این جنگ ها میشه دیو در نزد هندیان

و اهورا در نزد ایرانیان که خداست

 

و دوا

Deva,

میشه خدای هندیان ودیو در نزد ایرانیان

 

به تعبیری

 

خدا انسان را خلق کرد وانسان خدا را

که هر دو برای بقا در این تفکر به هم محتاجند 

 

نیچه در جایی میگه ما خدا راکشتیم،ودرکتاب بعدی میگه خدا مرده است

 

ماجرای اول اینگونه است

دیوانه ای سر ظهر فانوس روشن میکنه وبه راه میفته ودنبال خدا میکرده

وپیداش نمیکنه

میره به کلیسا ومیبینه انسان خدا روکشته واونجا شروع میکنه. براش دعای مودت ابدی وفاتحه خوندن!

 

درواقع باور انسان نسبت به خدا مرده ونه خود خدا

 

خدا در نزد اینان درکلیسا(یاهرعبادتگاهی) متولد میشه و پس از قرون وسطا ورنگ باختن معنویت در همان جا می میره وبه خاک می سپارندش،در حقیقت درهمان جایی که به وجود امده از بین میره

 

موجودیت خدا،معاذالله 

باور انسان به خدا

 

البته این تقریبا همزمان میشه با اینکه فروید بحث ناخوداگاه رو مطرح میکنه واینکه انسان از نسل میمون هاست

یعنی عمده کارهای انسان

دست خودش نیست وغریزی است

چون حیوانی است ناطق

وخب خدایی هم نیست که بهش رسیدگی کنه ونهلیست وپوچ گرایی قوت بیشتری میگیره در تفکر اینان

شبیه همان چیزی که ایرانیان در اواخر دوره ی ساسانیان تجربه میکنه در اثر زروانیسم

 

 

ها هدفم از گفتن این نکته ها این نیست که من هم بهشون باور دارم

صرفا بحث علمی است وگفتیم نگاهی به این بخش هم کنیم

 

راستی بعدها والتر بنیامین

فیلسوف نامدارجهان میگه خدا کسوف کرده

 

یعنی برخلاف نیچه معتقده که خدا برخواهد گشت

و باورهای انسان در اخر نسبت به خدا تغییر میکنه وبشر باز معنویت را به دست خواهد اورد

 

اینجا هم میبینیم تاثیر فرهنگ ها وپیشرفت ها رونسبت به باورها

 

جایی که انسان عصیانگر

دنبال حلقه ی مفقوده ایست

که بتونه خودش رونجات بده

وجهان غرب نیز به زعم من پس از مدتی

به تفسیر بنیامین نزدیک تر خواهد بود

شاید هم اشتباه کنم

صرفا دیدگاهی است که اکنون دارم.

 

بگذریم

 

راجع به ادیان بزرگ هم ذکر این نکته خالی از فایده نباید باشد

 

خدای واحد

در تورات زمینی تر است

چنان که در داستان ادم وحوا 

نمیبینه اونا پشت درخت پنهانند

 

وبایعقوب کشتی میگیره

 

در مسیحیت نزدیک تره باز به زمین

چنان که تجلی میکنه درعیسی به باور خودشون

 

و در دین ما

ودر اسلام عزیز

خدا کلا در اسمانهاست و به زمین برنمیگرده دراعتقاد ما

همه ی طبیعت جلوه ایست از ذات بحق ایشان 


در اعتقاد ایرانیان آفرینش در محدودهٔ دوازده هزار سال اساطیری انجام می‌گیرد. این دوازده هزار سال به چهار دورهٔ سه هزار ساله تقسیم می‌شود. در دوران نخستین، عالم، مینُوی و در دوران‌های بعد مینُوی و گیتیی است.

 

سه هزار سال نخست: در واقع با به دنیا آمدن دو فرزند به نام‌های اورمزد و اهریمن از زروان شروع می‌شود. در سه هزار سال نخست جهان مینُوی است و هنوز نه مکان هست و نه زمان. در این دوره از دو هستی سخن به میان می‌آید. یکی جهان متعلق به اورمزد که پر از نور، زندگی، دانایی، زیبایی و خوشبویی می‌باشد و دومی جهان متعلق به اهریمن که تاریک، زشت، بدبو و پر از غم و بیماری می‌باشد. اورمزد ابتدا به آفینش امشاسپندان دست می‌زند که عبارت هستند از: سپند مینو، خرداد، مرداد، بهمن، اردیبهشت، شهریور، اسپندارمد. پس از آفرینش امشاسپندان، اورمزد ایزدان را می‌آفریند که قوای منفی مقابل آن‌ها دیوان هستند. اهریمن نیز برای مقابله با اورمزد، برای هر کدام از امشاسپندان سردیوان یا کمالگان را می‌آفریند. در پایان سه هزار سال اول میان اورمزد و اهریمن صلحی بسته می‌شود مبنی بر اینکه آخرین نبرد میان نیروی بدی و نیکی نُه هزار سال بعد از این صورت پذیرد. پس از اینکه پیمان بسته می‌شود، اورمزد چون موبدی دعای راستی یعنی اهونور را بر زبان می‌آورد و بر اثر آن اهریمن بیهوش می‌شود و به دوزخ می‌افتد و در طول سه هزار سال دوم در آنجا بیهوش می‌ماند.

 

سه هزار سال دوم: پس از بیهوشی اهریمن، اورمزد آفرینش گیتی را آغاز مبکند. او در یک سال و در شش نوبت آسمان، زمین، گیاه، جانور و انسان را خلق می‌کند. سالگرد این آفرینش‌ها شش جشن است که به جشن‌های گاهنبار یا گهنبار معروفند. در این پیش نمونه‌های اصلی آفینش، گاو پیش نمونه چهارپایان و کیومرث پیش نمونه انسان هستند. در پایان سه هزار سال دوم، اهریمن با یاری دوستان خود به هوش می‌آید و تصمیم می‌گیرد که این پیش نمونه‌های آفرینش را تخریب کند و به جهان کنونی حمله کند.

 

سه هزار سال سوم: در این دوره شاهد درگیری اهریمن و دیوهایش با اورمزد و ایزدانش هستیم. در این بین گاو آفریده شده، توسط اهریمن کشته می‌شود و از تن او غلات، گیاهان و جانوران آفریده می‌شود. از نطفهٔ کیومرث که بر زمین ریخته شده بود، پس از چهل سال شاخه‌ای ریواس می‌روید دارای دو ساق است و پانزده برگ. این پانزده برگ مطابق با سال‌هایی است که مشیه و مشیانه نخستین زوج ادمی در ان هنگام دارند. مشی نر و مشیانه ماده است. بدین ترتیب مشی به عنوان پدر انسان‌ها و مشیانه به عنوان حوای انسان‌ها شناخته می‌شود. اهریمن بر اندیشهٔ آنان می‌تازد و آنان اولین دروغ را بر زبان می‌آورند و آفریدگاری را به اهریمن نسبت می‌دهند. مشی و مشیانه توبه می‌کنند و دارای هفت جفت فرزند می‌شوند و پس از صد سال زندگی می‌میرند.

 

شجرنامهٔ اعقاب مشی و مشیانه اصل و مبدا بسیاری از نژادهای گوناگون را در بر می‌گیرد. نژاد ایرانی از زوجی است که سیامک و نشاک نامیده می‌شود. از این زوج، فرواگ-فرواگین و بعد از آنها زوج هوشنگ-گوزک به وجود می‌آیند.

 

سه هزار سال چهارم: سه هزار سال سوم در میانه‌های دوران لهراسپ به پایان می‌رسد و سه هزار سال چهارم شروع می‌شود. مهمترین ویزگی این دوره ظهور زردشت است. این دوره دورهٔ وحی دینی می‌باشد. اورمزد اسرار دین را بر زردشت آشکار می‌کند و او پیامبری دین مزدیسنی و رسالت خود را اعلام می‌دارد. ایین مزدیسنایی آیینی است که در راس خدایان ان‌ها اهورامزدا قرار دارد و به عبارت دیگر دین زردشتی است. پس از مرگ زردشت به ترتیب اوشیدر،اوشیدر ماه و سوشیانت رهبری بهدینان را بر عهده می‌گیرند. دورهٔ سوشیانت دورهٔ تکامل موجودات اورمزدی است و همه دیوان از نسل دو پایان و چهارپایان نابود می‌شوند. سوشیانت وظیفه بر انگیختن مردگان را دارد. هر کدام از این مردگان در طی زمان و پس از گذراندن داوری از پل چینود می‌گذرند که پلی حد فاصل این جهان و آن جهان است.
 

تاریخ ارسال: شنبه 21 فروردين 1395 ساعت: 12:56 |تعداد بازدید : 56 نویسنده :

نقد شعر خانم محبوبه طاری دشتی

سرانگشتانی که شعر می بافند 

ترسان

 از یورش تازیانه های جدایی، 

زیر و روی آغازین حرف تاریخ 

قلاب در 

شال های گردن ما دارد 

سخنی که بند کرده است به 

تنهایی و درد 

به گویش هماهنگ گنجشک ها و کلاغ ها، 

در بارش برف ها و اشک ها 

محکم مرا در جنس شعرت بپوشان

در آغوشم بگیر با 

وزن ها، آرایه ها و بیان های مجازی، 

بر بامی ایستاده ام که زودتر از همه ی جغرافیا 

برف می خورد زخم می خورد و با طوفان گلاويز می شود، 

بر بامی ایستاده ام که 

سردترین جای زمین است 

تنها ترین جای زمین است 

سیاه ترین جای زمین است 

و 

عشق و تنهایی 

دوشادوش هم 

از این بام 

پایین می آیند 

تا از خونم بخورند، 

و قسمت هایی از من 

که 

بستگی به دست تو دارد 

حادترین درد تاریخ است، 

تعابیر متمایزی 

که 

زنده زایی می کند

در شب های دانستگی ما نفس می کشد،

شاید زمانی بزرگ شویم 

از باور طوفان خارج شویم، 

زمانی که 

دست در دست هم 

شعر بخوانیم 

دردهای تو را از خودم 

بیرون می کشم، 

زنده یا مرده 

چشم های تشنه ی من 

تابستان تو را 

جرعه جرعه 

در آغوش خواهد نوشید

کافیست آخرین شعر خودت را 

پوست بیاندازی

"محبوبه طاری دشتی"

 

راحمه شهریاری: 

 دوستان سلام:

همونطور که اعلام شد, قراره شعر سرکار خانم طاري دشتي رو نقد کنيم

لطفاً همراهیمون کنید

 نخست, چند نقد کلي رو که دوستان زحمت کشيدن رو مي گذارم و دقايقي, مطالعه بفرمايين و بعد نقد جزئي تري خواهيم داشت
 

فاطمه زیبایی:

با تشکر از دوست فرزانه و عزیزم "محبوبه جان"

در نقد تدبر و تدقیق شرط است. حکم قطعی صادر کردن کمی از ساحت تحلیل و بررسی به دور است، بنده هم فقط نظر شخصی ام را بیان می کنم کما اینکه نه نقادم و نه با اصول نقد شعر نو ،آشنا!

شعریت روح حاکم بر زبان فرم و  تخیل یک متن است که آن را از نوشته ای کابوس گونه و ناهمگون به رویایی لذت ناک تبدیل میکند ... به عبارتی تخیل های مجزای بند بند متن اگر بواسطه هدایتی ماورایی بهم نزدیک نشوند ما انبوهی رویای ناهمگون خواهیم داشت که فردا از خواب که بیدار شویم نه چیزی ازآن یادمان است و نه شعفی حاصل می شود...

در شعر محبوبه جان این ها تا حدودی رعایت شده و خوب از کار درآمده  و اثرش شعری زیباست ، اثری عاطفه مدار که جای آوردن  واژگان احساسی، ترجیح بر خلق موقعیتی حساس است

بازی های زبانی را من شخصا دوست دارم در خیلی از سطرها توانمندانه بود و احساس را منتقل می کرد و بعضی سطرها پیچیده 

اجزاهای زبانی و نوعی رابطه ی بینامتنی و گفتگو ی سنت و مدرن

 من نمونه ی موفق ترش را درشعر دوستان خواندم که الان نام شان در خاطرم نیست حس می کنم شاعر دربین انتخاب  اجرای زبانی وتصویری مردد بوده اما خوب در ارایه تصویر موفق تر بوده

به نظر من عوض شدن شخص مخاطب و اینکه از حدیث نفس به شخص دیگری روی آورده کمی از زیبایی کار کاسته اما روی هم رفته تکه های تعلیقی زیبایی دارد این کار و در کل خوب است و من از خواندن چند باره اش لذت بردم

 

مرتضی حالی:

وقتی به شعر غیر کلاسیک فکر می کنم که شاعر در آن می تواند فارغ از دغدغه های وزن سراغ اصل مطلب خویش برود، ناخودآگاه در ذهن خویش تصور می کنم که اگر سوپر ایده ئولوگ جهان ، «مولانا» در عصر پسا نیما می زیست، آیا براحتی می توانست شعر کلاسیک و موزون را کنار بگذارد و به شعر سپید بپردازد تا آن مفتعلن مفتعلن کمتر برایش کشنده باشد یا خیر؟!

پاسخ این سئوال هر چه می خواهد باشد، باشد چرا که همواره گروهی آن، گروهی این پسندند!!

ولی به عقیده شخصی که هیچ اصراری نیز برای پذیرش آن توسط دیگر دوستان ندارم، معتقدم اگر قرار باشد رسایی شعر سپید یا بهتر بگویم غیرموزون، ذهن مخاطب را برای بازگشایی مطالب رمز آلود به خود مشغول کند ،به خصوص که این شعر بلحاظ نوشتاری طولانی و غامض، نیز باشد کم کم اقبال جذب مخاطب به خود را از دست خواهد داد

در مورد شعر خانم طاری مطالب فوق تنها دغدغه های حقیر بود ،بنده لحن و تسلط ایشان به مقوله ی زبان را بسیار بسیار می پسندم و ایضاً می ستایم ولی تناقض در نوع بیان برخی از نوشتارهای ساده و همه فهم ایشان مثل:

 

بر بامی ایستاده ام که 

سردترین جای زمین است 

تنها ترین جای زمین است 

سیاه ترین جای زمین است

را با ...

متون غامض ایشان که من آن را زبان معیار می خوانم مثل:

 

عشق و تنهایی 

دوشادوش هم 

از این بام 

پایین می آیند 

تا از خونم بخورند، 

و قسمت هایی از من

که 

بستگی به دست تو دارد 

حادترین درد تاریخ است، 

تعابیر متمایزی 

که 

زنده زایی می کند

را...

مهمترین مشکل خود به عنوان ارتباط مخاطب با شعر می بینم به خصوص که این سطور، گاه با حداقل فاصله نسبت به هم با هم مرتبط شده اند
 

راحمه شهریاری:
 

 خب از اونجا که شعر مورد بحث, کلاسيک نيست و ازاده, روند نقد امشب کمي متفاوته. در واقع بجاي نقد بيت بيت, روي عناصر شعري بطور کلي گفت و گو خواهيم کرد

 براي اينکه بحثمون پيرو يک نظم باشه, پيشنهاد مي کنم که عناصر شعري رو ابتدا بطور مجزا و در پايان در ارتباط باهم تحليل کنيم

_زبان

_تخيل

_عاطفه

_ مضمون

_ پشتوانه فرهنگي

 

برای آغاز کار سراغ زبان شعر می رویم

بطور کلي دو دسته واژگان, خيلي برجسته اند

_ واژه هاي تقريبا ارکائيک

_واژه هاي محاوره 

واژه هایی مثل:

يورش, آغازين, تازيانه

گر چه, شايد تعبير ارکائيک خيلي درست نباشه منظورم  بيشتر صلابت برخي واژه هاست, و شايد هم ديناميک بودن بعضي واژه ها در برابر بعضي واژه ها و جملات منفعل

 

ندا جلالی:
 

شعر با یک جمله ی بلند آغاز شده است:

سرانگشتانی که شعر می بافند 

ترسان

 از یورش تازیانه های جدایی، 

زیر و روی آغازین حرف تاریخ 

قلاب در 

شال های گردن ما دارد 

سخنی که بند کرده است به 

تنهایی و درد 

به گویش هماهنگ گنجشک ها و کلاغ ها، 

در بارش برف ها و اشک ها 
 

 ادامه دار بودن هر مصراع و اینکه معنی ان حتما با ادامه ی مصراع تکمیل شود ابتدای شعر رو دچار اطناب کرده.

 

 راحمه شهریاری:

توي بحث واژگان, که گاه با بحث "مراعات نظير" توامان ميشه, مبحث "خوشه هاي استعاري" مطرح ميشه.

توي اين شعر خانم طاري دشتي , شاهد خوشه هاي معنايي و استعاري هستيم 

 

خانم جلالی گرامی

اطناب گاهي حسن و گاهي مخله, اين اطناب رو از,کدوم مدل مي بينين؟

 

ندا جلالی:



در بند اول به نظر من حسن محسوب نمی شه.جملات و مصراع ها متواتر اومدن از ایجاز دور شده. هرچند مراعات نظیر آگاهانه و انتخاب شدست: سرانگشتان ،قلاب،شال،گردن.

 

راحمه شهریاری:



 شعر ابتدا با مضموني اجتماعي شروع شده و بعد کم کم خصوصي ميشه

زير و روي آغازين تاريخ

در کنار قلاب

قلاب دچار موقعيتي ايهامي ميشه..در واقع ايهام تناسب!

 

ندا جلالی:

...و زیر و رو هم
 

راحمه شهریاری:

برف و باران و پيش امدهاي طبيعي رو هم در موقعيتي ايهام وارانه مياره. اتفاقهايي که در تاريخ افتاده. و حالا شاعر از اين بلاهاي طبيعي ميخواد به مأمن و ملجأيي پناه ببرد

و... اما عاطفه در شعر ایشان

 دکتر شفيعي, سه نوع "من " رو براي بيان عاظفه ي شعري بيان مي کنن

_من شخصي

_ من اجتماعي

_ من نوعي

 

ندا جلالی:

اين شعر خانم طاري دشتي, از نوع منِ اجتماعي محسوب ميشه و خب به مراتب عاطفه ش مخاطبان بيشتري رو دربرمي گيره 

ترس از تنهایی و پناه شاعر که در جاهایی خود شعر می تونه باشه به زیبایی بیان شده است

 

راحمه شهریاری:

اين ترس رو ميشه به جامعه بزرگتري هم تعميم داد

و اما...

تخيل شعر خانم طاري دشتی عزیز

از بين ارايه هاي "بياني", خانم طاري دشتي, نگاه ويژه اي به "استعاره" دارند

 

ندا جلالی:

 

همه چیز از شعر آغاز شده شعری که می تواند شال مهری باشد،در زمهریر ترس و تنهایی و هر مصراعش جانی دوباره به شاعر ببخشه

 

راحمه شهریاری:
 

يه نکته اي رو که فراموش کردم, در بحث زبان بگم, بحث ترکيب سازي بود

زنده زايي

تازيانه.هاي جدايي

شب هاي دانستگي ما

 محبوبه جان, در زبان خوب پيش رفتند, البته بهتر مي بود, حلقه ي مياني بين اغاز و ميانه و پايان شعر محکم تر باشه؛

يعني زبان با يک مقدمه چيني تغيير لحن بده. که به نظرم با يک بازبيني کوچک, قطعا اين اتفاق مي افته

عاطفه شعر هم همونطور که گفته شد از نوع منِ اجتماعيه, اين يعني شاعر سرش فقط در لاک خودش فرونيست, و نگاهي باز دارد

 اما خلأ توجه به "پشتوانه فرهنگي" محسوسه. شايد اگه نگاه ويژه اي به تلميحات مي داشتن, اثري با صلابت تر مي شد
 

ندا جلالی:



هر چند من اجتماعی را پر رنگ نمی بینیم

و این گاهی نگاه باز داشتن، کم رنگه

که البته قرار شاعر با خودش هم بر این بوده است
 

راحمه شهریاری:

خب وقتي, شروع شعر, با "تاريخ" هست, اين خب نشون از نگاهي فراملي ست. منظورم منِ شخصي

درسته که شاعر به شعر پناه مي بره. اما از چي به شعر پناه مي بره؟! از قلاب تاريخ

 

سید فرهاد میرحسینی:
 

خسته نباشید. از این شعر زیبا که بگذریم، 

من فکر می کنم بشر قرن 21 به کوتاه و موجز خوانی روی اورده و دیگر شعرهای بلند خصوصا ازاد مثل سابق جایی در ذهن مخاطبان ادبیات ندارند.



راحمه شهریاری:

با شما موافق نيستم

مگه شما رمان نمي خوانيد؟!

خب طبیعی است که هر نوشتاری, مخاطب خاص خودش را داشته باشد

 

در خاتمه

تشکر از خانم طاري دشتي گرامی که شعرشون رو براي نقد در اختيارمون گذاشتن

و...

سپاس از دوستانی که با ما همراهی کردند 

 

 

تاریخ ارسال: یکشنبه 25 بهمن 1394 ساعت: 22:15 |تعداد بازدید : 91 نویسنده :

ارسال مثل و کنایه

راحمه شهریاری:

 قبل از هرچيز يه توضيح رو عرض کنم و اون اينکه شايد بعضي از عزيزان بگن که کنايه از جمله مباحث "علم بيان" هست و "ارسال مثل" جزو بديع و در يک جا درموردش صحبت کردن, درست نباشه اما بايد عرض کنم, هر دوي اين ارايه ادبي, ريشه در باورهاي مشترک مردم و فرهنگ مردم داره و از اين جهت, يکجا بهش مي پردازيم 

 ارسال مثل به 
کلامي که حاوي ضرب المثل باشه, يا جنبه ضرب المثل داشته باشه, ميگن. يعني يا ضرب المثل رو به کاربرده يا شعرش قابليت ضرب المثل شدن رو داره


ندا جلالی:

 ضرب المثل ها معمولا پیش از شاعر در بین مردم رایج بوده و یا خود شاعر اون ضرب المثل رو ساخته و بعد ضرب المثل شده است و  این قابلیت گاه در فرهنگ گفتاری و نوشتاری ریشه دار می شه

راحمه شهریاری:

استفاده از ارسال مثل ها, و کنايات, در همه ي گونه هاي شعري باعث بالابردن سظح شعر ميشه اما در "ترانه ها" و "شعر با گويش محلي" بيشترين تاثير رو داره.

چراکه همونطور اشاره کردين, ريشه در فرهنگ گفتار داره


 و معمولا هم ساختارش اين شکليه:

دو جمله رو به هم تشبيه مي کنن, که مشبه به, ضرب المثل ميشه:


غم عشق آمد و غم هاي دگر پاک ببرد

سوزني بايد کز پاي برآرد خاري


ندا جلالی:

و یا...


آن دم که دل به عشق دهی خوش دمی بود

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

حافظ

 به که خورد شهریار خون دل آری

کوزه گر از کوزه ی شکسته خورد آب

شهریار

من اگر نیکم اگر بد، تو برو خود را باش

هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

حافظ


راحمه شهریاری:

ابیاتی از دوستان هم گروهی که در آن ارسال مثل به کار رفته است


داغست زمین و انتظارش پیداست

در سرخی لاله اعتبارش پیداست

گفتند که امسال تو پر می گیری

سالی که نکوست از بهارش پیداست


2

دیروز به یادت به گناه افتادیم

امروز به دام اشتباه افتادیم

ای کاش کسی ندیده باشد وقتی

از چاله درآمده به چاه افتادیم
 

"ندا جلالي" 

 بیهوده به هر چیز نمی خندیدم 

دورو بر احساس نمی چرخیدم 

هر گز نه گمان عاشقی می کردم 

آمد به سرم از آنچه می ترسیدم

"محدثه حسيني"


یک کهکشان ستاره نمی خواهم 

آوردن دوباره نمی خواهم

یک آسمان خدای چراغانی 

با این قد و قواره نمی خواهم 


سوگند می خورم دل شاعرها 

یک کهکشان ستاره نمی خواهد 

آنها اسیر چشم و لب یارند 

این کار استخاره نمی خواهد


"محدثه حسيني" 

پيش از آنکه حقوق من برسد

چاله اش را جلوجلو کنده است


"بهمن نشاطي"

 ا خانه ی ماه می روی با من باش 

برعکس که راه می روی با من باش 

یادت نرود که شب چراغت هستم 

از چاله به چاه می روی با من باش

 "مینا سراوانی"


ندا جلالی:

از جاده ی اشتباه ما 

روزی دو سه بار باز دارد

هرچند که مختصر نوشتیم 

این قصه سر دراز دارد


بهمن نشاطی

 

جوراب سفید گچ اگر کردی پا

زیر بغلت اگر نهادی دو عصا

اما به عوض زبان سرخت برجاست

از هیچ زنی خدا نگیرد این را
 

بهمن نشاطی


 می روم ضمن خدمت و این هم-

یک نشان از سوادم البته

لوح تقدیر من فراوان است

دم کوزه !نهادم البته


بهمن نشاطی

 

راحمه شهریاری:

یکي از گونه هاي صورخيال, در ادبيات هر زباني "پوشيده سخن گفتنه". وقتي شاعر به هر دليلي نتونه, حرفش رو با صراحت بيان کنه, پوشيده گويي رو انتخاب مي کنه 
این را کنایه می گویند

 کنايه چون با تداعي همراهه ميتونه موجب غنا و تعميق اثر بشه


ندا جلالی:

 یه نکته 
در کنایه لفظ حقیقیه،اما مقصود گوینده معنای حقیقی و ظاهری نیست


راحمه شهریاری:

وقتي يه شاعري از کنايه استفاده مي کنه, از يک ترکيب و جمله ي شناخته شده بهره مي گيره, و در واقع بين خودش و خواننده "يک شناخت مشترک" ميذاره. خواننده رو سهيم مي کنه و اون هم با اشاره کنايه رو دريافت مي کنه


در این مورد استاد جلال همایی می گوید:

کنایه در لغت به معني پوشيده سخن گفتن است و در اصطلاح سخني است که داراي دو معني قريب و بعيد مي باشد, و اين دو معني لازم ذ ملزوم يکديگر باشند, پس گوينده آن جمله را چنان ترکيب کند و به کار برد که ذهن شنونده از معني نزديک به معني دور منتقل گردد 


 دو نوع تقسيم بندي براي کنايه در نظر گرفته شده:

_ کنايات قاموسي(قريب)

_ کنايات ابداعي(بعيد)

ندا جلالی:

به عبارتی...
به جای بیان مستقیم یه مفهوم یا یه موضوع ،نمونه ی اون ،نشونه ی اون و یا بهشی ار عمل اون ،آورده می شه 


راحمه شهریاری:

کنایات قاموسي(قريب): کناياتي که در فرهنگ وجود داره. و ذهن به محض شنيدنش, معناي دور رو هم مي گيره 

کنايات ابداعي: ساخته ي ذهن شاعره


ندا جلالی:

کنایه ممکنه در یک ترکیب باشه:

هم عنان. آسمان جل. انگشت نما.باب دندان.ناخن خشک.بی سر و پا 

عبارات زیر هم کنایه محسوب می شن:

دست روی دست گذاشتن.شکم رو صابون زدن.دست به سیاه و سفید نزدن.سر از خاک برآوردن



راحمه شهریاری:

اگر  موافق باشيد, چند نمونه مثال بياوريم  


 ندا جلالی:

دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای

فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد

حافظ

کنایه از حفظ کردن


راحمه شهریاری:

فرزندم!

روياي روشنت را

ديگر براي هيچ کسي بازگو مکن!

حتي برادران عزيزت

مي ترسم

شايد دوباره دست بيندازند

خواب تو را در چاه


قيصر امين پور

دست انداختن: کنايه از مسخره کردن

محبوبه هاشمی:

دهر سیه کاسه ای است ما همه مهمان او

بی نمکی تعبیه است از نمک خوان او

خاقانی

سیاه کاسه کنایه از کثیف وبخیل بودن است




و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی است

که همچنان که تو را می بوسند

در ذهن خود طناب دار تو ترا می بافند


فروغ فرخزاد

بوسیدن کسی و در عین حال طناب دار او را در ذهن بافتن کنایه از دشمنی پنهان و بغض و عداوت باطنی و نفاق و دو رویی است 


راحمه شهریاری:

یک شاخه خشکم که از چشم تمام باغ

افتاده ام از چشم تو اما، نمی دانم

فرهاد ميرحسيني

کنايه "از چشم  کسي افتادن "


ز شهر من رفتی ولی هرگز نخواهد رفت

شیرینی تلخ لبت از زیر دندانم

فرهاد ميرحسيني

 

"مزه ي چيزي زير دندان ماندن"

 

میشه جو گندمی رنگ موهات

تو رو از زندگی سیرت بکنه

یا که از شعر بلند زندگی

نخونی یه شبه پیرت بکنه

فلورا رحمانيان


ما که افتادیم همچون اشک از چشم همه

جان من !  حالا دگر از عشق بیزارم نکن

پروانه سراواني

ايشون هم مثل اقاي ميرحسيني, کنايه "از چشم افتادن" رو استفاده کردن



آتش به کام برد سیاووش قصه را

سودابه را فسانه ی هستی به کام شد


به کام شدن: کنایه از سعادتمند و کامروا شدن
فاطمه زیبایی


کشتی در چنگ گل افتاده ام که سالهاست

منتظر مانده ،خدای قادرش! کاری کند

علي حبيبي


خوشم که عاقبت دست مرا یک روز می گیری

خدا هم گاه دست بنده اش را دیر می گیرد

علي حبيبي


ما دوتامون چقدر بي حرفيم

به سلاماي ساده شک داريم

گل بگير اون دهن رو که مي گه 

من و تو سقف مشترک داريم

راحمه شهرياري


با هجر تو یکعمر سر کردم چو یعقوب

از هیچ بادی بوی پیراهن نیامد...

مرتضي حالي

تو دیر آمده ای سمت کشته ی عشقت 

وعشق حاصل تاخیر نوشداروهاست

مينا سراواني 

تاریخ ارسال: یکشنبه 18 بهمن 1394 ساعت: 22:15 |تعداد بازدید : 71 نویسنده :

شعری از : رضا خادمه مولوی

گاهی میان خنده میگریم 
گاهی میان گریه میخندم 
شبها به کنجی میروم آرام 
در را به روی خلق می بندم 

از روزهای رفته دلگیرم 
از روزهای نامده نومید 
هر روز با یک قصه ای تازه 
یاد تو در من میشود تجدید 

دور از نوازش های دست تو 
دستان من در انزوا تنهاست 
حتی نسیمی از بهاران هم 
دور از تو این ایام جانفرساست 

یادت شبیه سایه ای سنگین 
هر لحظه افتاده ست دنبالم 
دیدی چه کردی با دلم آخر 
دیدی چه آوردی بر احوالم؟ 

آن روزها دیگر نمی آیند 
آن روزهای مملو از خنده 
هر روزمان با شادمانی بود 
هر روزمان از عشق آکنده 

گفتم که شاید شعرهای من 
تسکین دهد این زخم و بیماری 
این زخم ها اما نمی میرند 
این زخمهای تا ابد کاری 

مانند اسپندم که در آتش 
می سوزم اما بوی خوش دارم 
کوهم! که گاهی سخت می گریم 
می گریم اما جوی خوش دارم 

ای کاش چشمانت نمی افتاد 
بر باغ های سبز همسایه 
تا بر سرم دیگر نمی انداخت 
این غصه ها، اندوه ها، سایه 

دریای شور انگیز عشق ما 
ناگاه دیدم در تلاطم شد 
آن زورق رویای من آنگاه 
در هم شکست و بین آن گم شد 

دور از تو هرجائی که من رفتم 
انگار رنگی از جهنم داشت 
هر گل که در اطراف خود دیدم 
مانند من در چشم شبنم داشت 

ای شهرزاد قصه های من 
این قصه را هم نقل کن پشتم 
این هم بگو یک شاعری را من 
از شدت عشق خودم کشتم 

دیگر رها کن دستهایم را 
ای عمر من ای هستی مسموم 
دیگر نمیخواهم تو را ای عمر 
حتی تو را ای هستی موهوم 

رفتی و من هم بعد از آن دیدار 
دیدار دیگرها نمیخواهم 
با اینکه یادم نیستی دیگر 
اما من از یادت نمی کاهم 


شعر از رضا خادمه مولوی

تاریخ ارسال: دوشنبه 12 بهمن 1394 ساعت: 13:47 |تعداد بازدید : 124 نویسنده :