close
تبلیغات در اینترنت
گزیده ی اشعار و غزل های شاعر معاصر محمد سلمانی

مطالب مربوط

گزیده ی اشعار و غزل های شاعر معاصر محمد سلمانی

گزیده ی اشعار و غزل های شاعر معاصر محمد سلمانی

 

ردیف این غزل دشــوار می شد با بیندازم!

 ولی با وامی از چشم تو شاید جا بیندازم!

 جهان زیباست بی تردید باید دید ولذت برد

 چـــرا باید نگاهی تیــــره بر دنیــا بیندازم؟

 کمی پیرم ولی پیری که، عمری عاشقی کرده

 نمی خواهم  خودم  را  از  تک  و  از  تا بیندازم

 نباید  حرف  مردم  را  به  یاد  من بیندازی!!!

 که من هم شانه ها را دم به دم بالا بیندازم

 "من از اقلیم بالایم" مرا در خاطرت بسپار*

 تـــو  را  باید  به  یاد  شعر  مولانا  بیندازم

 بیابان بود و ما بودیم ومقصد منزل لیلی

 نیفتادم  ز پا  تا  عقل  را  از  پا  بیندازم!

 تو ترکم کردی و من همچنان در شهر خواهم ماند

 کـــه رسم عاشقـــی را  بیــن مردم  جـــا بیندازم

 تو را هرگز نخواهم یافت ! اما باز ناچارم

 کـــه تور  پاره  را  بر  آبــــی دریا بیندازم

 ***

 * من از اقلیم بالایم سر عالم نمی‌دارم

 نه از آبم نه از خاکم سر عالم نمی‌دارم ( مولوی )

محمد سلمانی

 در نگاهت  رنگ  آرامش  نمایان  می شود

 آه می ترسم که دارد باز طوفان می شود

 آرزوهایم  همین  کاخــی  کـــه  برپا  کرده ام

 زیر آن طوفان سنگین سخت ویران می شود

 خوب می دانم که یک شب در طلسم دست تو

 دامن پرهیـــز  من  تسلیـم  شیطان  می شود

 آنچه از سیمای من پیداست غیر از درد نیست

 گرچـه گاهی پشت یک لبخند پنهان می شود

 عاقبت یک روز می بینی که در میدان شهر

 یک نفر  با  خاطراتش  تیـر  باران  می شود

 محمد سلمانی

 ببین در سطر سطر صفحه ی فالی که می بینم

 تــو هـــم پایان تلخـــی داری ای آغــــاز شیرینـم

 ببین در فال "حافظ" خواجه با اندوه می گوید:

 کـــه مـن هـم انتهـــای راه را تاریک می بینم

 تو حالا هرچه می خواهی بگو حتی خرافاتی

 برای من کـــه تآثیری ندارد ، هر چــه ام اینـم

 چنان دشوار می دانم شب کوچ نگاهت را

 کـــه از آغـــاز ، پایان ِ تــو را در حال تمرینم

 نه!  تـو آئینه ای در دست مردان توانگر باش

 که من درویشی از دنیای کشکول و تبرزینم

 در آن سو سودِ سرشار و در این سو حافظ و سعدی

 تــــو  و  سودای  شیرینت  ،  من  و  یاران  دیرینــــم

 بــرو بگـذار شاعــــر را بــــه حــال خویشتن مـاند

 چه فرقی می کند بعد از تو شادم یا که غمگینم

 پس از تو حرفهایت را بگوش سنگ خواهم گفت

 تو خواهی بعد از این دیوانه خوانی یا خبر چینم

 محمد سلمانی

  مرز زیبایـــی اگــــر آن سوی دنیــا برود

 چشم باید به همان سو به تماشا برود

 دیده از دور دو دریـــای مجـــاور با هم

 چشم من می شکند پنجره را تا برود

 بارها سنگ به پیشانی شوقش خورده

 رود اگــــر خواسته از درّه به دریـــا برود

 سرنگون گشتن فوّاره به ما ثابت کرد

 آب می خواسته بـــا واسطه بالا برود

 آی مردم...به خدا آب زلال است زلال...

 بگذارید  خودش  راهِ  خودش  را  برود

 کدخدا گفته که تا کار به دعوا نکشد

 یکی از این دو نفـــر باید از اینجا برود

 یا که یوسف به دیار پدری برگردد

 یا که با پیـرهن ِ پاره زلیخـــا برود

 کدخدا گفته که این دهکده، عاشقکده نیست

 هرکـــه عــــاشق شده  از دهکده ی مــا برود

 کوزه بر دوش سرِچشمه نیا...با این حرف

 باید  از  دهکده  یک  دهکده  رسـوا بــرود

 باز پیراهن ِ گلدار بــه تن خواهـــی کرد

 صبر کن از سرِ این گردنه سرما برود...!

 محمد سلمانی

  مباد شور و شری دیگر دوباره راه بیندازی

 مرا دوباره بپیچـــانی بـــه اشتباه بیندازی

 مباد شایبه ای موهوم تورا به وسوسه وادارد

 که بر همیشه ی پرهیزم خش گنـاه بیندازی

 تو از قبیله ی قاجاری به چشمهای تو مشکوکم

 رسیده ای کــــه امیری را ز چشم شاه بیندازی

 نشانه های خیانت را شناسنامه چه میداند؟

 برادرم شده ای شاید مرا بــــه چـــاه بیندازی

 پلنــــگ زخمـــی مغرورم! گُدار دره سزایت بود؟

 که گفته پنجه خون آلود به سمت ماه بیندازی؟

 هنوز در شب این صحراستارگان شگفتی هست

 کــــه از شکـــوه بلنداشان  سر از کلاه بیندازی!

 محمد سلمانی

 اگر چه بین من و تو هنوز دیوار است

 ولی برای رسیدن بهانه بسیار است

 بـــــرآن سریــم کزین قصـــــه دست برداریم

 مگر عزیز من ! این عشق دست بردار است

 کسی به جز خودم ای خوب من چه می داند

 کـــه از تــــو از تو بریدن چقدر دشوار است

 مخــــواه مصلحت اندیش و منطقـــی باشم

 نمی شود به خدا ، پای عشق در کار است

 تـــو از سلاله ی سوداگران کشمیری

 که شال ناز تورا شاعری خریدار است

 در آستانـــه رفتـــن در امتداد غــــروب

 دعای من به تو تنها خدا نگهدار است

 کسی پس از تو خودش را به دار خواهد زد

 کـــه در گزینش این انتخـــاب ناچـــار است

 همان غروب غریبانه گریه خواهی کرد

 برای خاطره هایـــی کــه زیرآوار است

 محمد سلمانی

 آن روزها کـــــه شرط بقا قیل و قال بود

 عاشق ترین پرنده ی سرش زیر بال بود

 «حافظ ! دوام وصل میسر نمی شود»

 سرگرمــی پرنده ی بدبخت فــــال بود

 یک مرد در میــــان آیینــه ســــال ها

 با یک نفر شبیه خودش در جدال بود

 تدبیر چیست ؟ راه کدام است ، دوست کیست

 این حرف هـــا  همیشه  برایش  ســـوال  بــــود

 از  میــــوه ی  درخت  اساطیــــری  پـــدر

 سیبی رسیده بود به دستش که کال بود

 از ما زبان توبه گشودن بعید نیست

 از او مرا ببخش شنیدن محــال بود

 در پاسخ نشان رفیقت کجاست ؟ گفت

 حرفـــی نمــی زنــــم بنویسید لال بــود

 بر سنگ قبر او بنویسید جای اسم

 این مرد ، روی گردن دنیــــا وبال بود

 محمد سلمانی

   کلبــه ام پنجــــره ای باز بـــه دریـا دارد

 خوب من! منظره ی خوب ، تماشا دارد

 ساختــم آینـه ای را به بلندای خیال

 تا خودت را به تماشای خودت وا دارد

 راز گیسوی تو دنیای شگفت انگیزی است

 کــه بـــه اندازه ی صد فلسفـــه معنــا دارد

 گوش کن خواسته ام خواهش بیجایی نیست

 اگـــر  آیینــــه ی  دستت  بشـــوم ، جــــا دارد

 چشـــم یک دهکده افتاده به زیبایی تو

 یعنی این دهکده یک دهکده رسوا دارد

 کـــوزه بــر دوش سر چشمه بیا تا گویند

 عجب این دهکده سرچشمه ی زیبا دارد

 در تو یک وسوسه ی مبهم و سرگردان است

 از همـــان وسوسه هایـــی کـــه یهـــودا دارد

 عشق را با همـه شیرینـــی و شورانگیزی

 لحظه هایی است که افسوس و دریغا دارد

 بـــی قرار  آمدن ، آشفتــن و  آرام شدن

 حس گنگی است که من دارم و دریا دارد

 یخ نزن رود معمایی من ! جاری باش

 دل  دریایـــی ام آغــــوش پذیــرا دارد

 محمد سلمانی

   آسمان آبــی عرفــان من چشمان توست

 اختر تابنده ی کیهان من چشمان توست

 در حضور چشم هایت عشق معنا می شود

 اولین درس دبیرستــان من چشمان توست

 در بیابانی کـه خورشیدش قیامت می کند

 سایبان ظهر تابستان من چشمان توست

 در غـــزل وقتــی کـه از آیینه صحبت می شود

 بی گمان انگیزه ی پنهان من چشمان توست

 من پر از هیچــم پر از کفـرم پر از شرکم ولی

 نقطه های روشن ایمان من چشمان توست

 در شبستانــی کــه صد سودابــه حیران من اند

 جام راز آلوده ی چشمان من ، چشمان توست

 باز می پرسی که دردت چیست؟ بنشین گوش کن!

 درد  من، این درد بــی درمــان من چشمــــان توست

  محمد سلمانی

 

تاریخ ارسال: پنجشنبه 22 خرداد 1393 ساعت: 21:3 |تعداد بازدید : 2102 نویسنده :

دیدگاههای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی