close
تبلیغات در اینترنت
بداهه سرایی شعر طنز با موضوع نان و گرانی نان

مطالب مربوط

بداهه با موضوع نان و گرانی نان

بداهه با موضوع نان و گرانی نان

سام البرز:

گرانی آمد از هر روزنی تا

به چشمش دید ارزانی به در رفت

برای پول نفت و سفره ی ما

هزاران گفته و بس بی اثر رفت

فرهاد ميرحسينى: 

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را

 به خال هندویش بخشم دو تا تافتون اعلا را

 محمد زره ساز:

تو را دردانه، قاپیدم گرفتم

حسابی دانه پاشیدم گرفتم

همه جا گفته ام با فخر بسیار

تو را در صفّ نان دیدم گرفتم

راحمه  شهريارى:

درد ما باشد همين نان الغياث

درد ما را نيست درمان الغياث

افسانه صبوری: 

نان ما را نیست کنجد الغیاث

الغیاث از نان کنجد الغیاث

محمد زره ساز:

تو را ای دلبر جان، دوست دارم

 نه معمولی و ارزان دوست دارم

چو نان باشد عزیز و قیمت جان

تو را اندازه ی نان دوست دارم

محمد زره ساز:

کسی گویا غم نانش نباشد

دریغ و درد در جانش نباشد؟

دكترصادقلو:

تو را من از دل و جان دوست دارم

غلو است این که چون نان دوست دارم

بهمن محمدزاده:

من سنگک البرشته را با طبع تو آراستم

هر جا به اسمت می رسم پا میشم و می واستم

فرهاد ميرحسينى:

دلي كه غيب نماي است و قرص نان دارد

چو بهمنی است که سلطانی جهان دارد

بهمن محمدزاده:

نانوای کوچه ی ما این اواخر، دوستان

با کت و شلوار می آید سر کار... الامان

افسانه صبوری:

نان به نرخ روز خوردن کار دشواری شده

نان ما با نرخ ساعت ها شده این روزها

راحمه  شهريارى:

دو دلم بين دو تا کيس, عزيزان کمکي

که به شاطر بدهم "بله" . و يا گوجه فروش؟

محمد زره ساز:

دختری می گفت شویَم قاصر است

 ابله و بدخلق همچون قاطر است

با وجود این بمانم عاشقش

چونکه باشد مایه دار و شاطر است

بهمن محمدزاده:

نان به نرخ روز خوردن هم بسی مشکل شده

قیمت نان رو دو چندان کرده اند پفیوزها

فرهاد ميرحسينى:

ز کوی یار می آید نسیم بوی نانوایی

اگر شاطر شوی چندی، دل از خلقی تو بربایی

ناصر حافظی مطلق:

باید که امتحان بدهی عاشقت شوم

دیگر مگر که جان بدهی عاشقت شوم

در انتظار شوهری و بی وفا مگر

 وقت ناهار نان بدهی عاشقت شوم

دكترصادقلو:

روز میلاد زنم جان میخرم

بهر هدیه یک دوتا نان میخرم

نان که سخت است و گران اما عزیز

جان اگر خواهم که آسان میخرم

افسانه صبوری:

چندان که گفتم غم با طبیبان

کم هم نکردند از قیمت نان

بهمن محمدزاده:

با تنور گرم چشمانت شکستم می دهی

سوخت جانم مثل نانی که به دستم می دهی

فرهاد ميرحسينى:

با هر بهانه و هوسی عاشقت شده است

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است

ای نان خشک سوخته ی غرق در کپک

یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است

محمد زره ساز:

مرا با پیپ و فندک می پسندد

 مرا بی درزِ خشتک می پسندد

چو قیمت ها زده بالا اخیرا

مرا با نان سنگک می پسندد

افسانه صبوری:

می سوزم از فراغت، ای نور دیده،  ای نان

هجران بلای ما شد یارب بلا بگردان!

ناصر حافظی مطلق:

این شیخ ما که قوت گران را نمی خورَد

این روزها نه موز که نان را نمی خورد

هر صبح روی موز عسل با پنیر را

می مالد او که غصه ی دوران نمی خورد

افسانه صبوری:

تویی که بر سر خوبان کشوری چون تاج

سزد اگر همه ی دلبران دهندت نان!

فرهاد ميرحسينى:

اگه تو شهرتون قانون ندارید

کت و شلوار یا تنبون ندارید

خدا رو شکر همچون خونه ی ما

تو قلب سفره هاتون نون ندارید

محمد زره ساز:

تو ای فرهاد (میرحسینی!) شیرین کی بیابی؟

 اگر در سفره ات نانی نباشد؟

فرهاد ميرحسينى:

اگر فرهاد شاطر بود حتما

به عمرش جوش هر شیرین نمی زد

راحمه  شهريارى:

دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر

کز هرچه کيک خسته ام و نانم آرزوست

ناصر حافظی مطلق:

من قصد ندارم که زلیخا بشوم

وامانده و پیر و زشت و تنها بشوم

از مدرک فنی ام که سودی نرسید

باید بروم شاطر و نانوا بشوم

بهمن محمدزاده:

ساعت ده نانوای سنگکی قر در کمر، آمد وسط

با هزاران ناز و عشوه گفت: نان خواهان به خط

افسانه صبوری:

در دست یکی نان داشت هربار که می آمد

غربیله فراوان داشت هربار که می آمد

فرهاد ميرحسينى:

ای که از کوچه ی معشوقه ما می آیی

در همه دیر مغان نیست چون من نانوایی

ناصر حافظی مطلق:

دوران تنوری است که سوزانده دلم را

کی خلق از این جیب خبر داشته باشد؟

نان است بلای من و من عاشق نانم

این نیست بلایی که سپر داشته باشد

مینا سراوانی:

خدا عاشق شدن کاری نداره

غم دلبر که آزاری نداره

رسیده دوره ای که از غم نون

غم عشق تو بازاری نداره

افسانه صبوری:

آسمان را حق بود گر خون بریزد بر زمین

در فراق نان سنگک، در فراق بربری

بهمن محمدزاده:

می کنم تعطیل از فردا مطب را، بنده هم

با همین روپوش، نانوا می شوم نان می پزم

راحمه  شهريارى:

يکي درد و يکي درمان پسنده

يکي وصل و يکي هجران پسنده

پريشب بردمش به پيتزايي

نه پيتزا و نه اسنک، نان پسنده

محمد حسن زاده:

اگر سرما خوری بهتر از این غم

که بنده نان خشکی هست شغلم

برای عافیت بانوی زیبا

همیشه میخرم من نان و شلغم

فرهاد ميرحسينى:

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست تر دارند

پری رویان عاشق کش جوانمردان نانوا را

ناصر حافظی مطلق

با گشنگی به شعر و ادب راه وصل نیست

ای شاعران به مطلق رسوا امان دهید

ادمین این گروه حراج است تا مگر

جایش به ما یک دوسه تا قرص نان دهید

بهمن محمدزاده:

به شاطر می دهم من دخترم را گرچه زوری

که شاطر داره توی سینه اش عشقی تنوری

افسانه صبوری:

مرغان چمن نعره زنان دیدم و گویان

از نرخ و غم نان و غم نان و غم نان

مینا سراوانی:

دوش دیدم که ملایک در دوزخ بزدند

که از آن داغ تنورش دو سه تا نان گیرند

افسانه صبوری:

عیب جویانم حکایت پیش جانان گفته اند

از خساستهای من در حوزه ی نان گفته اند

سام البرز:

همین که نانوای خواسگارش

رسید از ره، من و عشقش ز سر رفت

راحمه  شهريارى:

دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم

توي کما رفته بدم با بوي نان  زنده شدم

بهمن محمدزاده:

سرکار فهیمه وسط شعر پرانی

بد نیست تو هم لقمه ی نانی برسانی

سام البرز:

در میان سفره ام هر شام و روز

نفت را با لوله دیدم جای نان

ناصر حافظی مطلق:

تو مانند بهارانی زره ساز

خودت هم خوب می دانی زره ساز

به چشم ما که مسکین و فقیریم

خود تو سنگکی، نانی زره ساز

سام البرز:

نرخ نان با نرخ جان یکسان شده

جان دهم بر هر فقیری جای نان

محمد زره ساز:

تو را ناصر چو سنگک ناز بینم

عزیز و خوشگل و طناز بینم

بهمن محمدزاده:

با دوچرخه شاطر آمد خواستگاری، نصف شب

دخترک های محل صف بسته تا تورش کنند

محمد زره ساز:

ز اخم و تخم او اینگونه فهمم

هوس کرده گلم نان امشبی را

ولی چون پول کافی در کفم نیست

بگیرد او ز من جان، امشبی را (قطعه)

مینا سراوانی:

غریبی واسیری چاره داره

غم نون و غم نون و غم نون

مسلم فدايى:

الا يا ايهاالشاطر بده آن سنگك ما را

كه نان آسان نمود اول ولي افتاد مشكلها

افسانه صبوری:

دنبال تو بودن گنه از جانب ما نیست

از نرخ گرانجان تو ای نان گرامی ست

فرهاد ميرحسينى:

سرکار فهیمه تو رها از غم نانی

پولداری و ای کاش در این پرده بمانی

تا در وسط بحثِ به اين قدر مهمي

كامنت بذاري و پیامی بپرانی

فهيمه عباسى:

فرهاد گرامی غم نان و غم املت

داریم، ولی هست کنارم دو سه کتلت!

افسانه صبوری:

گلبنان پیرایه بر خود کرده اند

ما بدست خود دوتا نان بربری

سام البرز:

سهم نانم را به حالی می دهم

تا بداند این ارادتهای من

مینا سراوانی:

زِ آن سوها می آید نسیم بوی نانوایی

خبر آمد که در صف شو اگر پولش تو هم داری

بهمن محمدزاده:

مهندس مدرک ما رفت بر باد

چو نان ما به دست شاطر افتاد

افسانه صبوری:

شاطران لاابالی در طواف

هوش نانخواران مجلس برده اند

مسلم فدايى:

ز قبر من اگر گندم برآيد

از آن گر نان پزي، سنگك در آيد!

ناصر حافظی مطلق:

از اینجا تا به نونوایی سه خوانه

که خوان اولش یار است و دلدار

و دوم خوان یاران هوادار

عزیزان خوان سوم خوان نانه

بهمن محمدزاده:

قیمت نان را دو چندان کرده اند پفیوزها

سفره هم جفتک پرانی می کند این روزها

محمد زره ساز:

سفره گر جفتک پرانی کرد نانش کم شده

مرد گر جفتک پرانی کرد جانش کم شده

مرتضى حالى:

مرا ز هول قیامت غمی که هست این است

که چانه های همین نان دوباره باید زد

افسانه صبوری:

سعدیا این همه فریاد تو بی دردی نیست

غم نان داری و دود از سر آن می آید

مسلم فدايى:

من كه باشم كه بر آن شاطر عاطر گذرم؟

ژتوني شد صف نان! خاك دو عالم به سرم

مرتضى حالى:

کودکی را دیدم نان را بو میکرد

یعنی آن خاطره را به فرا سو میکرد

راحمه  شهريارى:

بيا ته ديگ نان زعفراني

بخور امسال اگر که مي تواني

فرهاد ميرحسينى:

خوشا انان که نونوا یارشون بی

خمیر و چونه گیری کارشون بی

رییس شاطرای شهرشون هم

عمو یا دایی دلدارشون بی

افسانه صبوری:

دل برگرفتی از برم ایدوست دست گیر

گر دست می رسد دوسه تا نان بخر بیا

فهيمه عباسى:

دلم یک یار نونوا دوست داره

که گاهی گوجه هم خونه بیاره

مسلم فدايى:

حافظ و دير مغان، ما و صف نانوايي!

مگر اي شاطر شيرين گره اي بگشايي

مرتضى حالى:

الف ب پ ت ث، باقی همه نون

یعنی تو شعر ما نون شد فراوون

افسانه صبوری:

میروم وز سر حسرت بقفا می نگرم

گوجه و نان لواشش دل من را برده

محمد زره ساز:

خوشا جمعی که دارایش تو باشی

خوشا نانی که نانوایش تو باشی

فهيمه عباسى:

الاهی نانتان آجر نبینُم

ز چشمت اشک را شر شر نبینم

مرتضى حالى:

ای که از کوچه ی معشوقه ی ما میگذری

بر حذر باش که آجر نکند نووون تو را

مینا سراوانی:

سفره ها خالیه از نان و خدایا مپسند

که شدیم لاغر وبی جان و... خدایا مپسند

افسانه صبوری:

به مهمانی ما بیا شنبه ها

به صرف دو تا گوجه و بربری

فرهاد ميرحسينى:

فدای چشم مستت دختر نانوا

ظرافتهای دستت دختر نانوا

فهيمه عباسى:

اگر در دیده ی گشنه نِشینی

بجز نان هیچ چی دیگر نبینی!

مسلم فدايى:

وفا به قيمت نان هم نمي دهند نگرد

جز اين چه گويمت از دست شاطر نامرد؟

افسانه صبوری:

غوغای عارفان و تمنای عاشقان

حرص بهشت نیست تمنای سنگک است

محمد زره ساز:

مرا با نان تست مجلس آرای

حسابی آن صنم تحقیر می کرد!

افسانه صبوری:

یارا بهشت صحبت یاران همدم است

یا سفره ای پرِ از نانِ بربری

مرتضى حالى:

قفا! خوریم و ملامت کشیم و خوش باشیم

که در صف نان کافریست نالیدن

مسلم فدايى:

برقي از كله ي شاطر بدرخشيد-كچل-

همه رفتند صف نان لواشي محل

بهنام:

من بی می و نان، زیستن نتوانم

بی نااان، کشیدِ بار تن نتوانم

من بنده ی ان دمم که نانوا گوید

یک نان دگر بگیر و من نتوانم

فهيمه عباسى:

دلم با نون ِ خشکی محله

بیاد، کار خیالم، حل حله!

مرتضى حالى:

گفتم که شغلت ای جان برگوی تا بدانم

با ناز اشاره فرمود آرام... نان خشکی

فهيمه عباسى:

خوشا آنان که شاطر، یار دارند

کنارش گوجه ها بسیار دارند

مینا سراوانی:

خوشا دختر که نونوا خواستگارت

غمی نیست توی پاییز و بهارت

فهيمه عباسى:

کجا شد خاسگارم شاطر عایا؟

نمیاد یک قدم هم راه با ما

فقط نون خشکیه حاضر به وصله

میگه نوناش تمامن اصل اصله!

مینا سراوانی:

آخه نازش فراوونه فهیمه

که شوخی نیست این نونه فهیمه

نداره هرکسی تو سفره ش از این

خیال کردی که ارزونه فهیمه

فهيمه عباسى:

دلم رو پیش نونوا جا میزارم

نونِ خشک خوردن و هم دوست دارم

میشم همخونه ی نون خشکی ای داد

که این دنیا چه غمها بر سرم داد

محمد زره ساز:

من به تهران می روم با عشق نان بربری

 از چه می خندی؟ مگیر این عشق، جانم سرسری!

افسانه صبوری:

لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد

با نان به خانه ی لیلا رسید او

محمد حسن زاده:

نفرین مادران قدیمی چه بوده است

نانت سواره باشد و تو هم پیاده ای

حالا گرفته دامنمان را همان و آه

یعنی نبوده نسل مرا صاف و ساده ای ؟

مرتضى حالى:

چشم چشم دو ابرو دماغ و دهن یه گردو

پول پول فراوون واسه خریدن نون

راحمه  شهريارى:

قرص مه در آسمان را ميخورم

قرص نان وقتي نباشد قوتمان

مینا سراوانی:

اتل متل یه نونوا بیاد به خونه ی ما

با روپوش سفیدش شبیه مرد رویا

راحمه  شهريارى:

اتل متل دو تا نون رو سفره مون نشسته

خواب مي بينم يا شايد گشنمه و يا خسته

راحمه  شهريارى:

بجاي اسپري, چنديست ما هم

به عطر نان بياراييم خود را

فهيمه عباسى:

حالا که عاشقان مردک نانوا زیاد شد

فکرم به سمت گوجه فروش بلاد شد!

مسلم فدايى:

سالها دل طلب جام جم از ما ميكرد

همه را مهريه ي دختر نانوا مي كرد

سنگكي كز همه ي اهل محل پنهان بود

مانده بودم كه كجاي شكمش جا ميكرد

مینا سراوانی:

خوشا نانی که نانوایش تو باشی

لواش و بربری فرقی نداره

مسلم فدايى:

صبح خيزي و لواشي و لشي چون شاطر

هرچه دارم همه از دولت اين نان دارم

محمد زره ساز:

ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست

در برش بربری و کله مشتی بزنم

فهيمه عباسى:

من از آن عطر روزافزون که دلبر داشت فهمیدم-

که شاطر هست، آخر توی جیبش اسکناس دیدم!

راحمه  شهريارى:

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآيد

گفتم که نان گرانست, اه از پدر درايد

مرتضى حالى:

گفتمش لیلی ! که بابا این کیه

انتخابیدی... بگفتا قاچ نوون

راحمه  شهريارى::

ناني از منزل ليلي بدرخشيد سحر

هيچي ديگه , بقيه ش رو خودتون مي دونين

مسلم فدايى:

جز اينقدر نتوان يافت در جمال تو عيب

كه ماسك سنگك از آن چهره بر نمي داري

محمد زره ساز:

صد عدد خوردم لواش و سیر عمرا گشتمی

یک عدد سنگک بده ای جان جانان محل

راحمه  شهريارى:

سمن بويان غبار غم چو بنشينند بنشانند

اگرچه چند وقتي ميشود در حسرت نانند

محمد زره ساز:

مرا با ماسک سنگک همسرش کرد

همان زیبارخ سنگک نشانم

مسلم فدايى:

همه عمر برندارم سر از اين خمار مستي

كه به صرف چند ديزي دو سه لقمه نان شكستي

فرهاد ميرحسينى:

ای شاطر خوش خلق مهربان کچل

خدا کند که تو تنها پدر زنم باشی

راحمه  شهريارى:

اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي

ديدند شما را صبح توي صف نانوايي

مسلم فدايى:

گفته بودم چو بيايي غم نان با تو بگويم

غم نان بيشتر از پيش شود چون تو بيايي!

فرهاد ميرحسينى:

دل بردی از من به یغما ای دختر شاطر ما

ای کاش گردد فدایت اسب و خر قاطر ما

مسلم فدايى:

برويد مست امشب به وثاق آن شكر لب

كه به جاي رژ پدر سگ، زده نان كمبه بر لب

راحمه  شهريارى:

گرچه چشمم بگرفت درد شديد از گوشي

بوي اين نان ولي حال مرا بهتر کرد

مرتضى حالى:

ما را به رخت و چوب نداری فریفته است

نانوا هزار سال بُوَد شکل پادشاست

مسلم فدايى:

دختر شاطر ما توبه ز مستوري كرد

نخي از زلف خودش وصل به اين قوري كرد

محمد زره ساز:

جز نان همه چیز خوردنش ممنوع است

این را دو سه شب قبل وزیر آمد گفت

رها هاشمی:

حسن نان بخریم یا هندوانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

محمد حسن زاده:

ادمین رسید و سفره پر از نان نمود و رفت

 نان زخم فقر بود و پنیرش پماد شد

رها هاشمی:

شدم امشب منم از مایه داران

بخوردم گوجه و تخمرغ و چند نان

رها هاشمی:

ای اهل عدم شاطر سیار نیامد

یار آمد و نان آور غمخوار نیامد

من فانتزی میخوام حسن ای مرد سیاست

از بربری و تافت خوری عار نیامد

مجتبى طالبى:

سهم من یک بشکه نفت و سهم سفره نان بود

سهمیه بندی برای این و آن  آسان بود

رها هاشمی:

امان از سرعت اینترنت من

زبانم شد ز نان و نام، الکن

فرهاد ميرحسينى:

دو چشمونت دو تا سوراخ نون بی

چقد لپات شبیه تافتون بی

گمونم ماسک سنگک می زنی تو

که پوستت اینقدر شاد و جوون بی

فهيمه عباسى:

بگفتا نه، ازین ماسکای ساده س

نمیدونی مگر سنگک  گرون بی

دلم از شاطر و نونوا گرفته

بدون نون دلم، بسیار خون بی

محمد حسن زاده:

این قامت از گرسنگی اش چون مداد شد

بازار عشق ورزی ما هم کساد شد

آغوش عشق، بوی خیانت گرفته است

چون عاشقان مردک نانوا زیاد شد

یک تکه نان که گوشه ای از کوچه مانده بود

یکباره در محله برایش جهاد شد

رنگین کمان گوجه و نان در ظروف ما

با شاهکار مرغ وطن یک نماد  شد

حالا که برده نان همه را زیر خط فقر

این کیسه ی گدایی ما هم گشاد شد

بهمن محمدزاده:

شنیدم شاطری با شاطری گفت

طلا و نان شده با هم کنون جفت

که ناگه نانی از توی تنوری

سراپا شعله گردید و برآشفت

بگفتا نسبت خاک است و الماس

بعید است از تو شاطر گفته ی مفت

طلا باشد نباشد، مشکلی نیست

ولی بی نان مگر که می شود خفت؟

بهنام:

بچه ها این نقشه ی نانوایی است

بچه ها این قسمتش جانانی است

شکل قرص مه در این جا اشناست

قرصک این ماه در دست شماست

گر توانید او زنید با چوب کتک

بچه ها پس کل نان ها مال ماست

بهمن محمدزاده:

بربری با سنگک از بالای شهر

دست در دست هم و بشکن زنان

آمدند و آمدند و آمدند

پشت سر مرد و زن و پیر و جوان

بوی نان پیچید در هر جای شهر

از لب هر کس روان آب دهان

گشنگی هم حمله ور می شد شدید

دست ما کوتاه و خرما همچنان،

بر درخت نانوا آویخته

ملتی دیوانه ی یک لقمه نان

ای خداوند زمین و آسمان

حق ما را تو بگیر از شاطران

فهيمه عباسى:

نگاه ناز شاطر، بی نظیره

بدون اون، همه نونا، فتیره!

چقد از دوری نونوا، خدایا

دلم بی تاب میشه، هی میگیره

شاطر نونوا! بیا بی تو دل من

از آه و ناله و غصه، خمیره

تو سفره، سنگک و تافتون نداریم

فقط سرشیر و گردو و پنیره

همین حالا بیا، تا زنده هستم

خدا میدونه فردا خیلی دیره


گردآوری: فهیمه عباسی

تاریخ ارسال: شنبه 06 دي 1393 ساعت: 22:3 |تعداد بازدید : 1157 نویسنده :

دیدگاههای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی