close
تبلیغات در اینترنت
بداهه سرایی و نقیظه گویی بر ابیات کهن و معاصر با پیشنهاد بیت توسط اعضا

مطالب مربوط

بداهه طنز و نقیضه گویی بر ابیات مشهور شاعران کهن و معاصر20/9/93

بداهه طنز و نقیضه گویی بر ابیات مشهور شاعران کهن و معاصر20/9/93


بیت پیشنهادی توسط مینا سراوانی:

این چیست که چون دلهره افتاده به جانم

حال همه خوب است من اما نگرانم


مسلم فدايى 
این چیست که چون دلهره افتاده به جانم
دفترچه ی قسط است. و یا قبض؟ ندانم


مینا سراوانی 
این چیست که چون دلهره افتاده به جانم
این یار ستم پیشه که بسته است زبانم


مرتضى حالى 
از تووی سونا جفت زدم تووی جکووزی
این است که این جوور به حال میعانم

محمد حسن زاده 
تا چشم من افتاد به این قبض پر از صفر
منفی شد از این حادثه نبض و ضربانم

فهيمه عباسى 
عاشق شده ام چشم بابا قوری او را
زین روست که گوینده ی این شعر روانم

فهيمه عباسى 
قبلن چمدانم پر الماس و طلا بود
نان سنگک و گوجه ست کنون در چمدانم

سام البرز 
هرگز نرسم نرخ تورم شده برقی 
اینگونه به گردش نرسم گر چه دوانم 

مینا سراوانی 
یک عمر سرم بین همه قد مناره
ز ز شده ام در صدد ننگ جهانم

سام البرز 
با ارز و دلارش شده در اوج خوشی ها 
بیچاره منم چون همه در بند قرانم

محمد حسن زاده 
دردی ست در این حادثه ی  دلهره آور
از دیدن آن دل زده و در دَوَرانم

مینا سراوانی 
هرشب بکنم توبه از این وایبر و فرداش
تا دینگ زند گوشی، من سوش روانم

فهيمه عباسى 
گر پول عمل را بدهی بینی خود را
-
زیبا بنمایم، بشوی ورد زبانم!

مرتضى حالى 
خمیازه ای ام دائم و معلوم شده است این
از نیمرخ صورتی همچو کمانم...

حشمت الله حميدى 
امشب که منم مست می و یار نهانم..
مدهوشی این چیست شده آفت جانم..

مسلم فدايى 
رفتم به فرنگ و به وطن باز نگشتم
شاید سری از معرکه سالم برهانم

رویا کاوه 
جانم به لبم آمده  زين قيمت كالا
بالا بكشيده ست فشار و ضربانم

سام البرز 
در خانه نمانده اثر از پول و غذایی 
جیبم شده خالی تو بگو تا بتکانم

فهيمه عباسى 
من در طلب گوجه فروش ملیاردر
کرمان و شمیران و زرند و همدانم


مینا سراوانی 
من منتظرم عید بیاید که کماکان
هم خانه و هم جیب تو را هی بتکانم

محمد حسن زاده 
از بس که بدهکاری من رفته به بالا 
متواری از این منطقه و کون و مکانم

حشمت الله حميدى
در خلوت خود دود کشم از نی سیگار
این دود شود دود شود جان ز نهانم

رویا کاوه 
ديوانه شده ست هر كه مرا ديد در اين حال
من نيز به حال خودم اينك نگرانم


سام البرز 
باور نکنی هیچ ندارم چو ببینی
از این ته ِ جیبم شپشی را بپرانم ؟

مرتضى حالى 
گفتند جهانی ست پر از دغدغه و مکر
گفتم چه خوش است اینکه خودم را بچپانم

مینا سراوانی
از گفته ی خود باز پشیمان شده ام من
بی عشق تو هرگز نتوانم نتوانم!

محمد حسن زاده
تا اینکه سواری ندهم در غم ایام
صد وام گرفتم . و کنون عشق مِگانم

مسلم فدايى 
معبود من ای تی ام بانک است که هر ماه
یارانه به من داده، بلایاش به جانم

حشمت الله حميدى
 
از بسکه خمار می و مطرب شدم امروز
درخواب خوشم یا که سوار یه ژیانم

فهيمه عباسى 
ای کاش که یاران من اکنون همه بودند
تا حظ ببرند از هنر نیک ِ بیانم

مرتضى حالى 
در توی سرت بافته ای بافه ای از نور
در توی سرم فکر و خیالات تپانم

مسلم فدايى 
گفتند برو گوجه بگیر از سر کوچه 
گفتم نروم! چوب خطم پر شده جانم

سام البرز 
این روی چرو کیده و این گرد ِ سپیدش 
بر سر اگرم هست، ولی باز جوانم

رویا کاوه
مينا ز چه ترسي كه کنون گشتي پشيمان ؟ 
عاشق كه شوي باز تو گويي نتوانم

فهيمه عباسى 
بی راحمه و فاطمه و جانِ وحیده
این قصه به اتمام رساندن، نتوانم

محمد حسن زاده
از املت خوشمزه من امروز چشیدم 
لم داده ام اکنون، به گمانم ز سرانم

حشمت الله حميدى 
من سیخ کشم گوجه ی ناورده ی اورا
گر میل کنی سیخ، دو سیخش بنمایم

ناصر حافظى مطلق 
اینها که نشد شعر و بداهه برو جانم
بیماری هذیان تو گرفتی به گمانم
معمار ممالک به تب از قافیه افتاد
باید که خودش را به سر سیخ کشانم

حشمت الله حميدى 
هذیان که بگوییم بسی جای بلندست
این همهمه هاایست به گنجینه نهانم
  
مرتضى حالى 
آخر تو بگو شاه چرا واسه ی عشقت
این بیدق بیچاره به کشتن بکشانم

فهيمه عباسى 
در سفره ی ما گوجه و نان بود و پنیری
در کشور خود محترمم، مهتر و خانَم

مسلم فدايى 
یک لقمه از آن املت اگر بود چه خوش بود
مسموم شد از ژامبون گوشت دهانم

سام البرز 
میلیارد اگر برده بدان گفته دوباره 
در فکر ِ بسی دزدی از خرد و کلانم

حشمت الله حميدى
از قافیه چون افتم و از تخت من امشب
گویی که ز افتادن خود نیست گرانم

فهيمه عباسى 
رفتم بخرم گوجه ولی نه، نتوانم
تنها بتوانم که سلامی برسانم

ناصر حافظى مطلق
مینا و محمد بنشینند به املت
این کاخ نشینان ز خدا بی خبرانند

مرتضى حالى
گفتم که بکن گوش ز من این دو سه گفتار
گفتا برو جانم ...که من اهل همَدانم

محمد حسن زاده 
ای پول چنان دوری و پر فاصله از من
هر قدر بخواهم نرسد برد کمانم

ناصر حافظى مطلق
افتاده ام از قافیه من نیز چو معمار
از بس که برای شکم خود نگرانم
ای خانم عباسی مسوول کلاسیک
گفتم که فقط بر تو سلامی برسانم

رویا کاوه 
چون شانس بيايد به در خانه زند در
يك شاطر داماد، خدايا برسانم 
******************************************************

بیت پیشنهادی توسط ناصر حافظى مطلق 
تا باد صبا پرده ز رخسار وی انداخت
دل رفت به جایی که عرب رفت و نی انداخت


مینا سراوانی
یک گوجه ز جعبه سر شب پرت شد حالا
پرسند زمن کی وچگونه و کی انداخت؟


محمد حسن زاده
گفتم بنویسم ز زنانم ... یهو مینا 
از پشت اوپن، بر سر من دسته تی انداخت

 
مسلم فدايى
تاریخ تولد نه که کشکی است نه والله
ما را وسط برف در ایام دی انداخت


ناصر حافظى مطلق
اما تو نگفتی که صبا بی ادبانه
آن روسری آبی گلدار کی انداخت؟


مینا سراوانی 
تِی،  ضربه ی کم قدرت و سوسول نوازی است
حقت لگدی شد که کلاهت به ری انداخت


فهيمه عباسى 
پر مایه ترین مرد در این شهر، پریشب
هی گوجه خرید و دو سه تا خمره می انداخت


ناصر حافظى مطلق
هی روسری ات را به جلو دادی و اما
آن باد چه گستاخ ز سر باز هی انداخت



مسلم فدايى
یک مشت پر از ناس به سمت دهنش برد
معلوم نشد بی پدر انداخت نینداخت


فهيمه عباسى 
معمار بزرگ دو سه تا قصر، هم اینک
با سنگک و با بربری انگار، پی انداخت
مینا سراوانی 
رفتم به عزا نوحه اش آنقدر خوش آهنگ
بی وقفه مرا باز به یاد دی جی انداخت


سام البرز 
انداخت عرب نی. وَ صبا پرده ز رخسار 
جایش که مهم نیست ولی گو که کی انداخت ؟
گفتم که خدا دسته ی پولی برسانم 
اینجا که نشد دسته ی بیلی به ری انداخت
آن بارش رحمت همگانی شد و اما 
نوبت که به ما شد ز سما سنگ هی انداخت


مرتضى حالى 
ماندم که چه جوری برسم سوی تو ای یار
متروت ز تجریش مرا توی ری انداخت

سام البرز
من نیشکر از لعل لبش خواسته بودم 
از جور و جفایش به لبم چوب نی انداخت

******************************************************

مصراع پیشنهادی توسط ناصر حافظى مطلق:
اول پدر پیر خورد رطل دمادم

مسلم فدايى 
بعدا پسرش سیر خورد رطل دمادم

محمد حسن زاده
نوزاد وی از شیر خورد رطل دمادم

مسلم فدايى
شاه است و به نخجیر خورد رطل دمادم

دكترصادقلو 
شاید که زنش دیر خورد رطل دمادم

ناصر حافظى مطلق 
از قیمت اجناس اگر خرد و خرابی
یک رطل بخور تا نخوری کاسه ای از غم

دكترصادقلو
در زندگی خویش شود شاد و سرافراز 
هرکس که به تدبیر خورد رطل دمادم

محمد حسن زاده 
آنکس که به یارانه ی نفت است امیدش
از القمه ی قیر خورد رطل دمادم

مسلم فدايى 
من مست و تو مست و همه ی شهر به نوعی
از ساقی تصویر خورد رطل دمادم

دكتر صادقلو 
بیچاره و بدبخت کسی هست همیشه 
گاهی و به تاخیر خورد رطل دمادم

ناصر حافظى مطلق
اینجا که پلیس است و دو صد شحنه ی اخمو
سستی بکنی تیر خورد رطل دمادم

مسلم فدايى 
ما سیر نخواهیم شد و ساقی ما گفت
لر باشد اگر سیر خورد رطل دمادم

محمد حسن زاده 
صد پیک از این شیشه ی مِی خورد و نشد سیر
از مزه ی موسیر خورد رطل دمادم

مسلم فدايى 
قصاب سر کوچه ی ما مرد عجیبی است
در موسم انجیر خورد رطل دمادم
  
ناصر حافظى مطلق 
اول تو لگدمال بکن حبه ی انگور
تا یار به تخمیر خورد رطل دمادم

ناصر حافظى مطلق 
چون مدرسه اش دیر شده آن مه صیاد
امروز به تعجیل خورد رطل دمادم

محمد حسن زاده 
آن کس که به انگور وطن مست نگردید
از کشمش کشمیر خورد رطل دمادم

ناصر حافظى مطلق 
آن شیخ به ما گفت هدف قرب الهی است
گر بر تب تاویل خورد رطل دمادم

مرتضى حالى 
تو دانه درشتی غم ایام نداری
کاو زود خورد دیر خورد رطل دمادم

ناصر حافظى مطلق 
چون مدرسه اش دیر شده آن مه صیاد
امروز به تاخیر خورد رطل دمادم

ناصر حافظى مطلق 
آن شیخ به ما گفت هدف قرب الهی است
گر بر تب تاثیر خورد رطل دمادم

سام البرز 
من در عجب از زندگی ِ دایی ِ خویشم 
افتاد و زمینگیر خورد رطل دمادم

مسلم فدايى 
شیخی نگران گفت مبادا کسی از ما
با دسته ی زنجیر خورد رطل دمادم

دكتر صادقلو 
آه از نفس گرم و پر از شور جوانی 
رندانه و چون پیر خورد رطل دمادم

ناصر حافظى مطلق 
ما کارگه ساده ی تقطیر نداریم
تا باز به تکثیر خورد رطل دمادم

محمد حسن زاده 
این شیخ که ما پشت سرش حمد بخوانیم 
در حالت تکبیر خورد رطل دمادم
  
سام البرز 
اعجوبه ی قرن است هر آن کس که تواند 
تا تبت و پامیر خورد رطل دمادم

مسلم فدايى 
هیئت همه گفتند که این آشپز امسال
در گودی کفگیر خورد رطل دمادم

محمد حسن زاده 
در خلوت خود دست به دامان پری ها
تا خرخره جاگیر خورد رطل دمادم

سام البرز 
هر کس به طریقی بخورَد لیک عجب آن 
با ضربه ی شمشیر خورد رطل دمادم

  
ناصر حافظى مطلق 
مینا تو برو شوهر خود را بزن این بار 
تا از سر تقصیر خورد رطل دمادم

رویا کاوه 
آن محتسب پير كه رويش به ممات است
خواهد نشود دير خورد رطل دمادم

مسلم فدايى 
باری خوشم آمد من از آن شیخ که گفتند
در جلسه ی تفسیر خورد رطل دمادم

دكتر صادقلو 
رند است کسی در صف اغیار همیشه 
بی ترس ز تعزیر خورد رطل دمادم

سام البرز 
زین قافیه امشب شده مبهوت ببین او 
بر یال و دم ِ شیر خورد رطل دمادم

ناصر حافظى مطلق 
خوب است همین قافیه و شاعر خبره
با طنز فراگیر خورد رطل دمادم

مسلم فدايى 
صنعتگر ما اول هر شیفت کاری
از برجک تقطیر خورد رطل دمادم

محمد حسن زاده 
دکتر به خفا گفت که بر زخم نه  الکل
پیوسته و پیگیر خورد رطل دمادم

دكتر صادقلو 
آن زاهد و مفتی که کند نهی ز منکر
با بانگ بم و زیر خورد رطل دمادم

سام البرز 
شوفاژ خراب است وَ سرویس کننده 
در حالت تعمیر خورد رطل دمادم

مسلم فدايى 
تا شاعر ما کوک شود کیفش از این طنز
ای کاش تعابیر خورد رطل دمادم

سام البرز 
این بیمه گر ِ بیمه ایران که تو دیدی 
با داغی ِ گلگیر خورد رطل دمادم

ناصر حافظى مطلق 
اکسیر ادب آمد و ادمین پر غمزه است
هم پایه ی اکسیر خورد رطل دمادم

رویا کاوه 
شايد كه نرفتيم بهشت، پس به جهنم
بر فرش پر از قير خورد رطل دمادم

سام البرز 
آوازه ی او زین سبب آغاز شد اکنون 
در بین ِ مشاهیر خورد رطل دمادم

دكتر صادقلو 
آن مدعی  دین که کند موعظه ما را
در خلوت خود سیر خورد رطل دمادم

مسلم فدايى 
نالوطی ما پشت رل ولووی زردش
جای دوسه پک بیر خورد رطل دمادم

سام البرز 
منعش همه از خوردن آن رطل چه بوده ؟
با این همه تکفیر خورد رطل دمادم

ناصر حافظى مطلق 
ما پرده نشینیم، رود پرده چو بالا
هر آدم دلگیر خورد رطل دمادم

سام البرز 
او خوابگزار است و همیشه سر ِ صحبت 
بعد از دو سه تعبیر خورد رطل دمادم

ناصر حافظى مطلق 
ما مرد شبیم و به سحرگاه تو معتاد
مطلق همه شب دیر خورد رطل دمادم

محمد حسن زاده 
این الکلی ابله بحران زده حتی
در گور سرازیر خورد رطل دمادم
  
سام البرز 
خواننده ی ما در سر ِ صحنه ز خوشی باز 
با اینهمه تحریر خورد رطل دمادم

دكتر صادقلو 
دردی کش دریای غم عشق عظیم است
آن کس که به شبگیر خورد رطل دمادم

تاریخ ارسال: یکشنبه 07 دي 1393 ساعت: 2:31 |تعداد بازدید : 178 نویسنده :

دیدگاههای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی