close
تبلیغات در اینترنت
بداهه سرایی و نقیظه گویی بر ابیات مشهور کهن و معاصر

مطالب مربوط

بداهه نقیضه ای بر ابیات معروف شاعران کهن و معاصر

بداهه نقیضه ای بر ابیات معروف شاعران کهن و معاصر

بداهه اول

 یا مثل کمانگیر مجهز به تمدن

 با خویش ، سلاح کمری داشته باشد

 انقدر نگویید پدر، لشکر دشمن...

 شاید پسر بی پدری داشته باشد

دلواپس دختر نشو مادر که در آن شهر

 سخت است که آدم پسری داشته باشد

 بعدش پسر ناخلف ناتوی آدم

 جز عشق به شیرین ، شکری داشته باشد

 سخت است که عاشق شده باشی وببینی

بابات به زیدت نظری داشته باشد

باور نکن آن چشمک دیشب زده جانا

بر روح و روانم اثری داشته باشد

یا اینکه نشسته بدود توی خیابان

سانتافه که نه ، کره خری داشته باشد

مانند فقیری که کنار دل خونش

بر سفره خود، سی  نفری داشته باشد

کلثوم مربای عدس ساخت وگفتند

احسنت به انکه هنری داشته باشد

مسئول بداهه دو سه ماهیست که رفته

شیرین مگر از او خبری داشته باشد

باید بفروشد وتنش را به کمی پول

تا باز به خارج سفری داشته باشد

حتی اگر آن قهوه ی چشمان ملیحت

قربانی قهوه ی قجری داشته باشد

باید بزنم بر نگهم عینک دودی

تا اینکه دو چشمم سپری داشته باشد

یا بازخرد یک کفن خوب و مرتب!

در  عالم باقی اثری داشته باشد

ما را نفروشید به صنار و دو شاهی

شاهی چو شما بو که خری داشته باشد

معشوقه به ما زل زده و سیخ شده باز

عاشق شود آنکس جگری داشته باشد

انگار که لیلی هوس مزمزه ای کرد

با ترکه ی گردو نظری داشته باشد

گویا که تجرد دگر این دوره حرام است

هر ماده باید که نری داشته باشد

درداست که در تست زبان ادم خر خوان

در پشت سرش،پشت سری داشته باشد

بازار بتان سخت به تعطیل کشیده

شاید ملک الموت (مت)پسری داشته باشد

آویخته بر گردن ما بند جدیدی

معشوقه که میخواست خری داشته باشد

جنگل شده ویلا و عجیب است ندیدم

بر دوش کسی یک تبری داشته باشد...!

بیچاره کسی که سر پیری و نداری

در شهر دگر یار خری داشته باشد

بیت دگری را بنویسید عزیزان

که جاذبه ی بیشتری داشته باشد

یک بیت که تشریک مساعی بنماییم

و قافیه ی ساده تری داشته باشد

  بداهه ی دوم 

 ز خال عنبرین افزون ز زلف یار میترسم

همه از مار و من از مهره این مار میترسم

من از فیل و پلنگ و کورکودیل اصلن نمیترسم

من از سوسک نشسته بر لب دیوار میترسم

من گرگ و پلنگ و شیر و مار اصلا نمی ترسم

من از این دوستان دائما خونخوار می ترسم

من از صدتانک دشمن، صدهزاران مین نمیترسم

ولی از دوستت میدارمِ دلدار ، میترسم

تو از شعر وشعور وواژه های ناب می ترسی

من از این جمعیت، شاعر وش بیکار می ترسم

نه از موش و نه از گوش و نه از هوشش نمیترسم

ولی از سایه افتاده بر دیوار میترسم

و من از کودک همسایه که بنشسته بر دوشم

کند آنجا بدون پوشکش ادرار میترسم

من از اهل خیالاتی این پرده نمیترسم

ولی از حرف حرف توی این اشعار میترسم

امان از شعرهای بی سر و ته توی این ساعت

که من از هرچه قیل و قال در گفتار میترسم

جناب میرحسینی هست اینک گوشی اش روشن

ولی انگار جا مانده ست توی غار،.....میترسد!!!

بگفتم درد دندان طاقتم را طاق می دارد

ز دکتر در  جواب گفتن فی النار می ترسم

من از اینکه تو از بر کرده ای اسمم ندارم بیم

من از تکرار آن گفتار طوطی وار می ترسم

چنان با واژه ی آقای بیکاری عجینم که

من از یکجا نشینی با خیال کار می ترسم

من از قلدرترین مردان این دنیا نمی ترسم

من از ادمین این پرده ولی بسیار می ترسم

نشسته تا بگیرد سوتی از اشعار و گفتارم

من از رستم که نه اما از این رفتار می ترسم

اصولن از مدیران خیال انگارمیترسم

من از این عاملان ساکن دربار!میترسم

کشیدی پاره شد آه ای زلیخا پیرهن ...دیگر

نه از لختی که از زندان بوتیفار می ترسم

نمی ترسم من از چاقو کش سگ هیکل بدریخت

من از مردان وحشی با کت و شلوار می ترسم

نه از افشین نه از شاهین نه از بهروز می ترسم

 من از صغری و از کبری ولی بسیار می ترسم

عمل کردی تو آن بینی ات ای دختر عجب باشد

که جای آن دو لب اکنون از آن منقار میترسم

من از شمشیر و تانک و توپ و بمب اصلن نمیترسم

ولی از حلقه های دودی سیگار میترسم

مرا هرکس به کاری بس عبث سرگرم میدارد

چنان داغت شدم دنیا که از سشوار میترسم

مرا تو ضربه مغزی میکنی اخر و میدانم

که اعضای مرا هم میدهی سمسار ، میترسم

من از هیشکی نمیترسم، ولی وقتی همه خوابن

وگرنه از مگس وقتی بود بیدار، میترسم

من از محبوبه ی طاری، وحیده، راحمه حتی

و حتا از خودم یک وقتها، انگار میترسم

وحیده، اعترافم را به گوش جان نیوشیدی

برای شادی ات، هی دائما، صد باااار میترسم!

رفیقانم به من گوساله ماهی خان ده گفتند

از ان پس از هجوم مرغ ماهی خوار می ترسم

گذشته کارم از گریه واز غصه وزاری

ولی از خنده های تلخ و بالاجبارمیترسم

من از بازار وقتی می روم منزل دلم قرص است

من از منزل که با من میرود بازار می ترسم

به بازار لباس و ظرف هی او میبرد من را

 من از این کار او تا صد رقم اعشار میترسم

تولد گشت و من کادو فراموشم بشد امشب

من از خشم شب و جیغ بنفش یار می ترسم

نمی دانم چه سری دارد این پخ کردن بانو

که رو در رو مرا پخ می کند هر بار، می ترسم

ندارم جراتی هرگز که شعری ضد زن گویم

ولی این را بدان جانا که از دلدار می ترسم

غضنفر هم که شلوارش دو تا شد آخر عمری

من بیچاره از این یک عدد شلوار می ترسم

چنان که فیلم های سینمامان بوی خون دارد

من از روزی عقابی، قدر صد مختار می ترسم

گلاویزم مکن با کودکان داعشی ای شیخ

که ولله از جهاد و همت و ایثار می ترسم

من از طوفان و سیل  و سنگ و بهمن گرچه بیزارم

ولی از میهمانانی چنین اوار می ترسم

تاریخ ارسال: یکشنبه 07 دي 1393 ساعت: 1:30 |تعداد بازدید : 317 نویسنده :

دیدگاههای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی