close
تبلیغات در اینترنت
بداهه سرایی و شعر طنزدر تاریخ 93/11/02

مطالب مربوط

بداهه سرایی و شعر طنزدر تاریخ 93/11/02

بداهه سرایی و شعر طنزدر تاریخ 93/11/02

 

   رقیه هاشمی:

عیدست وآخر گل ویاران در انتظار

ساقی بروی شاه ببین ماه ومی بیار

   مسلم فدايى:

 عیدست وآخر گل ویاران در انتظار

یارانه ی معوقه واریز شد بهار

   رقیه هاشمی:

وقتی که نیست یک خبر از شور وشعر وحال

مارا به پول وسکه ویارانه ها چکار

   ندا جلالی:

بازار شام می شود این خانه همسرم

از وایبرت برون شو و برخیز طی بیار

   مرتضى حالى:

تو آن شهی بلی... که فقط اُرد می دهد

من اسب خر بلی... که به رویش توئی سوار

   مسلم فدايى:

گفتند وام آمده گفتیم السلام

گفتند قسط سر شده گفتیم الفرار

   رقیه هاشمی:

اینجا بداه هاهمه کمرنگ تر شده

شوهر یک استکان بدو  چایی داغ بیار

   ندا جلالی:

هرگز پیاده؟ نه نشود شک نکن عزیز

هرکس که شد دو بار فقط بر خری سوار

   مسلم فدايى:

گفتیم پول نفت کجا رفت دوستان؟

گفتند سیل برد، از این پس طمع مدار!

   مرتضى حالى:

وزنی چنان که حافظ شیرین سخن نمود

باید که در کف اش همه گردند تار و مار

   حسن رفيعى:

جارو بزن،بشور،بساب،آخرش که چه

هي کار کار کارخداکارکارکار

 

  ============================

   مسلم فدايى:

 اگرچه بلبل طبعم هزار دستان است

حدیث من گل صدبرگ گلشن جان است

خواجوی کرمانی

   پروانه سراوانى:

دوباره بیت جدیدی بیامد و دیدم

 که وزن خوب و  روانش برایم اسان است

   رقیه هاشمی:

وتا که عشق نیاید سراغ زندگیم

بزرگترین دغدغه ی شاعرانه ام نان است

   اباصلت رضوانى:

به شاعران بداهه سرا زمن هزار درود

ز من سلام و هزار آفرین به ایشان است

   رقیه هاشمی:

حدیث دوست نگویم مگر بهرحضرت دوست

که نرخ عشق در این سرزمین چه ارزان است

   مسلم فدايى:

 فقط نه یک سر و گردن که شاهرود خودم

هزارمرتبه بهتر ز شهر گرگان است

 البته در بعضی نسخه ها به گونه های دیگری هم آمده:

کرمان است

تهران است

کاشان است

ما به نسخه اخسیکتی جرجاندوست استناد کردیم

   رقیه هاشمی:

اگرچه نرخ تورم زیاد کم شده است

ولی به جان خودت کارمند انسان است

   پروانه سراوانى:

 ولیک گنبد جانم ز دو بهتر بود

 که عاری از یخ شاهرود و دود تهران است

   مسلم فدايى:

به میل گنبد و آن استوانه ی گرگان

چو بگذری بنگر مثل فیل و فنجان است

عجوزه ای است بزک کرده شهر تهران هم

جوانی اش زن شوخی به اسم شمران است

   پروانه سراوانى:

هوای دود زده، مردمان بی احساس

همین بود آن که میان تهران است

   مسلم فدايى:

گرانی است و تورم ولی خوشا شاعر

که فارغ از غم نان راهی خراسان است

   رقیه هاشمی:

نگاه خوب  کنید نیمه های پر را هم

چقدر شور وهیاهو درون  لیوان است

   پروانه سراوانى:

به کردکوی بدیدم مدادکی کم جان

 علم شده که مثالی ز گنبد جان است

    برو شبکه ی  سه ، ببین که سرداری

که آزمون اخیرش پر از گلستان ( گل ستان) است

   ندا جلالی:

اگر چه دود زیاد است و شهر پیدا نیست

من آن گلی که به هر جا روم گلستان است!

   رقیه هاشمی:

منی که بچه دشت بهشت این خاکم

نکرده شک که گلستان بهشت ایران است

   حسن رفيعى:

 اگر چه شهر شما خوب و ديدني اما

بيا به بابل ما که نگين ايران است

   ندا جلالی:

برای وام نرو بانک اقتصاد نوین

که هرکه رفت از این کار خود پشیمان است

   مسلم فدايى:

 گذشت دخترکی چاق مثل یک قاچاق 

جناب رفتگری گفت: درّ غلطان است!

   پروانه سراوانى:

 زده ست لاک به ناخن، نمی پزد قیمه

 زنی که نام اخیرش دوباره مرجان است

   مسلم فدايى:

به هم محله ای خویشتن بگو ای دوست

نگارخانه ی ایران فقط گلستان است

نسخه قدیمی ترش به نقل از دکتر شمیمی کم کنی:

به هم محله ای ات لطف کن بگو ای دوست

نگارخانه ی ایران فقط گلستان است

   اباصلت رضوانى:

چه بیت های قشنگی بداهه می آیید

چو قند ها که لبالب میان قندان است

   پروانه سراوانى:

 بیامده ست (ندا) یی به ماه ( بهمن ) ماه

بهار آمده گویا...نه که زمستان است

و نسخه های قدیمی پر از غلط وَ غلوط

بداهه گویی ات اما درست و درمان است

   ندا جلالی:

من از نصایح اهل عصا پرم ای دوست

که دلخوشی من بنده پند پیران است

   مسلم فدايى:

 فقط جزیره ی کیش است و چشم گریانم

که طی سال پر از سنگهای مرجان است

   پروانه سراوانى:

 لازانیا بپزم...او نمی خورد هیهات !!

برایش اشکنه پختم که آب غلطان است

   مرتضى حالى:

به خنده گفتمش ای یار ماچ سیری چند؟

به غمزه گفت:فلان واسه دوست ارزان است

   رقیه هاشمی:

خوشا کسی که زرنگ است و زود زن بگرفت

زنی که قند مکرر ونزهت جان است

   اباصلت رضوانى:

 اگر چه پیرم و فرتوت همچنان اما

 همیشه جان و دلم در پی جوانان است

   ندا جلالی:

برای من که پر از شوق خواندنم هر روز

خبر فقط خبر روزنامه کیهان  است

   مسلم فدايى:

به جشنواره ی شعری که معر بود قسم

که شاعر اکثر اوقات، درب و داغان است....

   رقیه هاشمی:

والبته که اگر نان به نرخ روز نخورد

تمام عمر زکردار خود پشیمان است

مرتضى حالى:

«طفیل هستی عشقند آدمی و پری»

چقدر این پری آری به این خیابان است

   پروانه سراوانى:

نرفته ام به خیابان....نشسته اینجا

و خانه ام به چه گرمی...که راحت جان است!!!!

   مسلم فدايى:

پراید وانت ما مثل کره خر دایم

در آرزوی رسیدن به گرد نیسان است...!

   اباصلت رضوانى:

 مسلم است که با مسلم فدایی شعر

به روی قله ی هیمالیا خروشان است

   مسلم فدايى:

کسی که عشق خود ارزان فروخت مرد نبود

بهای عشق گران مثل دین و ایمان است

   رقیه هاشمی:

واینکه البته رضوانی بزرگ خودش

شاعر زبر دست خطه ی خراسان است

 

   ندا جلالی:

شنیده اید که گفتند از قدیم ایام

که شهر گنبد ماهم هووش! گرگان است

   پروانه سراوانى:

نه ساری و وَ نه گرگان هووی این شهرند

رقیب گنبد من هم تمام ایران است

ولیک بنده صد افسوس دورم از گنبد

و خانه ام به صد اندوه شهر تهران است

   رقیه هاشمی:

و دوستان عزیز از خدا که پنهان نیست

عجیب سوژه ی این پرده  گنبدستان است

کسی که در پی عشق پری وشان می رفت

کجاست تا که ببیند که عشق جریان است

   مسلم فدايى:

 شب ایستادم و گفتم به ماه: صبح بخیر

جواب داد جوان ساعت تو میزان است؟

   پروانه سراوانى:

به خانه ای که تو باشی مرا بود آرام 

 و خانه چونکه تو باشی چنان گلستان است

   ندا جلالی:

فریب می دهد آری به ما اگر شیطان

هر آن کسی که فریبش نخورد نادان است

   پروانه سراوانى:

 هرآنکسی که نباشد به فکر آخر ماه

و خرج کرده حقوقش...همیشه گریان است

   مسلم فدايى:

 زباله ها دمِ در کالبدشکافی شد!

به خود نهیب زدم وای این چه استان است؟

   پروانه سراوانى:

 نگاه کن به چه حالی ز کوچه ات رد شد

کسی که صورتکش نقش مرد خندان است

زباله ی متلاشی نشانه ی هنر است

که گربه های قوی تن ، مبادی آن است

   حسن رفيعى:

 و مي رويم هوا مي خوريم وقتي که

غذاي ثروتمندانه املت و نان است

   مسلم فدايى:

پی زباله دویدن فقط نه گربه خره

که اوج این هنر امروزه دست انسان است

   مرتضى حالى:

اگر چه خب ژنرال است ...آن امیر شما

برای ما علی پروین یه دونه سلطان است

   مسلم فدايى:

 به قصد روزه گرفتن سحر بلند شدم

دعا ندیدم و دیدم غذا فراوان است...

   رقیه هاشمی:

کدام غدا سفره ها پر از خالیست

وجیب ها که سوراخ وچهره بی جان است

وحال وروز مرا هیچوقت نمی فهمد

کسی که دخل و خرج سالش همیشه  میزان است

   ندا جلالی:

به پیش شعبده ی چشم تو شکار شوم

که در کنار تو هر سخت سهل و آسان است

   مسلم فدايى:

بگو به آلفرد هیچکاک فیلم بساز:

سر بریده ی یک مرد توی لیوان است

   مرتضى حالى:

 «علی الصباح قیامت که سر زخاک بر آرم»

مباد تا که بگوییم نان چه ارزان است

   رقیه هاشمی:

فضای شعر خشن شد سری ته  لیوان

چه شد که ژانر وحشت حدیث جانان است

   ندا جلالی:

به هیچ فیلم و بازیگری دلم خوش نیست

هنوز قیصر عشق  است و عشق فرمان ! است

   حسن رفيعى:

 براي خانه تکاني عجيب آماده است

کسي که مرد نه انگار  که  زن خانه است

   پروانه سراوانى:

 دچار رخوت و ضعف است شعر های من و

گمان کنم که چاره ی آن یه قرص جوشان است

   مسلم فدايى:

به بوف کور، هدایت چه صادقانه نوشت:

که زندگی همه اش زخمهای پنهان است...

   پروانه سراوانى:

وکار خانه تکانی.. چه کار پررنجی

تخصص غم  آن هم که مال مردان است

   فرهاد ميرحسينى:

 چه شعرهای قشنگی چه بیتهای تکی

دل از نبودن و تاخیر خود پشیمان است

 

   پروانه سراوانى:

ببند آب و مبادا که ول دهی در باغ

تو آب صاف روان را که اوج بحران است

   مرتضى حالى:

همین که حور بهشتی نصیب ما شده است

برای من که «ندارم» بلی همین fun است

   مسلم فدايى:

خوشا به منزوی و زن ذلیلی و غزلش

عجیب نیست که این مرد اهل «زنجان» است؟!!....

   ندا جلالی:

چه زخم های عمیقی خدابه خیر کند

پماد سوختگی راه حل درمان است

   مسلم فدايى:

پماد راه حل زخمهای پنهان نیست

ندا رسید که ای دوست این چه درمان است؟...

   مژگان باقرپور:

 دلی که زخم گرفته نمک برای چه خواهد

و قطره اشک همیشه به شعله پهنان است

   فرهاد ميرحسينى:

اگر چه کیش قشنگ و است و دخترانش نیز

دل تمامی ما تنگ شهر کرمان است

   مژگان باقرپور

 اگر چه بازکنارت خدا بساطی کرد

یکی شبیهه به ابلیس در خیابان است

   حسن رفيعى:

 يکي جواب دهد پرسش مرا که چرا

هميشه مرد ز خانه ز زن گريزان است

   پروانه سراوانى:

 مباد هیچ  گریزان ز خانه ها مردی

 چرا که مرد بدون زنانه!!!  گریان است

   مسلم فدايى:

در پاسخ سوال جناب رفیعی:

برای اینکه نگندد گریزد از خانه

برای اینکه بخندد ز زن گریزان است

   رقیه هاشمی:

عجیب نیست جناب رفیعی خونگرم

چرا که مرد جماعت به  فکر نسوان است

   مسلم فدايى:

نوشته اند به سردرب سازمان ملل

که نام واقعی شاهرود کرمان است

   پروانه سراوانى:

دوباره حرف شد از شاهرود و حاشیه هاش

و نسخه های قدیمی که پر ز نسیان است

برای زخمهای عمیقت بیا و رای بده

به آن کسی که عمیقا عبید قرآن است

   مژگان باقرپور:

نقاب میزند و  محو خویش میرقصد

غمی که گوشه ی چشمش همیشه پنهان است

   ندا جلالی:

دلم عجیب گرفته ست و در عجب که لبم

به رغم این دل غمگین چو پسته خندان است

   مژگان باقرپور:

وانفجار چه بود این صدا که، اینجا بود؟

دل شماست بانو که غرق طغیان است؟

   فرهاد ميرحسينى:

 حکایت من و ماشین و خانه و همسر

حکایت نوک قیچی و بند تنبان است

   مسلم فدايى:

دلم عجیب گرفته ست و در عجب که لبم

به رغم این دل غمگین چو پسته خندان است

   پروانه سراوانى:

برای آنکه بمانی کنار من جانا

ببین که روی اجاقم دو مرغ بریان است

   مسلم فدايى:

شب بداهه عزیزان چه خنده بازاری؟

مغازه ها همه بسته است و مثل زندان است

   مژگان باقرپور:

یک استکان و دو چایی درون لیوان است

ولی لب و دل قوری که  در پی آن است

دلش به قلقل چایی خویش تنگ شده

و سرد میشود از بس دورن فنجان است

نه عشق چایی و قوری شبیه عشقی نیست

حکایت غم این عشق مثل  باران است

   پروانه سراوانى:

بداهه گفتم و گفتی...چه شادمانه شبی !!

خدا کند که بماند دلی که خندان است

   فرهاد ميرحسينى

 پدر زنم به زنم گفت این چه دامادی است

که بعد این همه مدت سوار پیکان است?

   رقیه هاشمی:

وگر بسوزد این مرغ ها بخاطر شعر

تمام عشق به شعر از شما گریزان است

   پروانه سراوانى:

 درست گفتی و دیدم که مرغ من هم سوخت

و یار رفته و چشمم به سوش گریان است

   رقیه هاشمی:

و زن که باز پدر را نموده  قانع گفت

که شوهرم توی کار عتیقه و نان است

   مسلم فدايى:

خودت که زنگ زدی حرف مرغ بریان بود

ولی گمان کنم امشب غذا فقط نان است...!

 یکی یکی برویم آفتاب دم بکنیم

که دل به یک شب زیبا دوباره مهمان است

   حسن رفيعى:

در اين زمانه ي قحطي،چگونه بايد زيست

بيار لنگه ي کفش مرا،بيابان است

   مسلم فدايى:

اجاق را کَمَکی کم کن و کرم کن باز

که شعر نصفه نماند (غذا فسنجان است)

   ناهيد نداف:

 دلم گرفته ازین شهر دود الوده

ولی اجازه ی رخصت به دست خوبان است

   مسلم فدايى:

 بخواب و خستگی ات را به بالشت بسپار

که زنده داری شبها مرام مردان است

   پروانه سراوانى:

بیامد آزمون به tv حرف حق زد و رفت

بگفت باز که چشمم زخلق شرمان!!!!! است  

من آبرو ببرم...( قایمی )  ولی بخرد

مرا ببخش عزیزم... که بازی ام آن است

   ناهيد نداف:

خوش ان شبی که بگویم به دوستان شعری

به یاد شهر ودیارم دلم در عصیان است

   مرتضى حالى:

اگر به فرض دو زلفت بُوَد ستون دلم

کشی که بسته به آن است هم مسلمان است

   ندا جلالى:

همینکه مشکل گوشیم حل شده جانا

نه کار من ،به خدا  کار کار یزدان است

   فرهاد ميرحسينى:

با اجازه سعدی

به سرو گفت کسی میوه ای نمی اری

جواب داد پدرسگ! مگر بادمجان است؟

   رقیه هاشمی:

اگر که مرد شدن ها  به شب نشینی بود

به مرد خویش بگویم که جمع مردان است

   فرهاد ميرحسينى:

جهان به فکرِ به مریخ و  مشتری رفتن

کنون که کشور ما لنگ بیل و فرغان است

   ندا جلالى:

برای اینکه دلت پر زند به خانه ی دوست

ایمیل و نامه،چت و وایبر فراوان است

   ناهيد نداف:

 مرا بخوان تو حدیثی ز مرغ وبی نانی

که حرف حرف زبانم حدیث هجران است

   مرتضى حالى:

بیا به رستم تهرانی ات بکن دل خوش

که رستمی که به قصه است در سمنگان است

   پروانه سراوانى:

و یاد خواهر و ادمین مان کنم امشب

که جای خالی شان مثل روز اعیان!!! است

و البته که (اعیان) همان (عیان) می باشد و ما ادریک ماالاعیان!!!

   مسلم فدايى:

 یکی پدیده ی شاندیز بود و صد ملیارد!

یکی پدیده ی دیزی فروش تهران است

   مژگان باقرپور:

و حوض کاشی مادربزرگ دراین  باد

و موج هاش که  خفته  درون فنجان  است

و فال  بخت خودم را خودم که  میگیرم

یکی شبیه خودم در  درون ایوان است

و دستهای خودش  را به سمت ماه گرفت

خدا درون دلی مادرانه  پنهان است

   پروانه سراوانى:

بیاوری تو برایم ز شهر خود سوغات

 ولی حکایت آن مثل زیره کرمان است

   مسلم فدايى:

 شنیده ام صد و هفتاد تا نماینده

میان نامه ی یک دزد شارلاتان است

   ندا جلالى:

مامان بیا سر درست،که امتحان داری

صدای دخترکم ،آه اینکه بارانه ست

   مسلم فدايى:

به اغنیا سبد خانوار می دادند

نصیب ما فقرا « تحت هیچ عنوان » است

   ناهيد نداف:

فضای خالی دل پر نمیکند افسوس..

اگر چه رستم ما هم یل گلستان است

مرا کشاند به شهری که جز غبار نبود

برای این دل خسته فرار اسان است

   مرتضى حالى:

نگو ز چشم سیاهت پدر در آورده ست

و آن لبی که به سرخی چو سیب لبنان است

   ناهيد نداف:

 چه سخت میشود این شعر در پی گفتن

ز شهر شعروغزل ها ...بلی که شیراز است

بنازم ان همه ناز عزیز خاکت را

همیشه  از پی گفتن دلم به غلیان است

تاریخ ارسال: جمعه 17 بهمن 1393 ساعت: 13:33 |تعداد بازدید : 450 نویسنده :

دیدگاههای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی