close
تبلیغات در اینترنت
گزیده ی بهترین غزل های شاعر معاصر نجمه زارع

مطالب مربوط

گزیده ی بهترین غزل های شاعر معاصر نجمه زارع

گزیده ی بهترین غزل های شاعر معاصر نجمه زارع

فضای خانه که از خنده‌های ما گرم است( نجمه زارع )

فضــای خانه کـــه از خنده‌های ما گــرم است

چه عاشقانه نفس می‌کشم!، هوا گرم است

دوباره «دیده‌امت»، زُل بزن بـه چشمانی

که از حرارتِ «من دیده‌ام ترا» گرم است

بگو دومرتبه این را کــــه: «دوستت دارم»

دلم هنوز به این جمله‌ی شما گرم است

بیــا گنـــاه کنیم عشق را... نترس خدا

هزار مشغله دارد، سر ِ خدا گرم است

من و تو اهل بهشتیم اگرچه می‌گویند

جهنـــم از هیجانات ما دو تا گرم است

...

به من نگاه کنی؛ شعرِ تازه می‌گویم

که در نگاه تو بازارِ شعرها گرم است



همین دقیقه، همین ساعت ... آفتاب، درست(نجمه زارع)

همین دقیقه، همین ساعت ... آفتاب، درست

کنـــار حوض، کمــی سایه داشت روز نخست

تو کنـــج باغچه، گلهای سرخ می چیدی...

پس از گذشتن یک سال یادم است درست

ببیــن  چگونـه  برایت  هنـــوز  دلتنگ است

کسی که بعد تو یک لحظه از تو دست نشست

چقــدر نامــــه نوشتـــم ... دلــم پر است چقدر

امید نیست به این شعرهای ساده ی سست

دوباره نامه ی من... شهر بی وفا شده است

چــه خلوت است در این روزها اداره ی پست!



بده به دست من این بار بیستونها را(نجمه زارع)

بده بـــه دست من این بار بیستونها را

که این چنین به تو ثابت کنم جنونها را

بگـــو بـــه دفتـــر تاریــــخ تا سیاه کند

به نام ما همه ی سطرها، ستونها را

عبور کم کن از این کوچه ها که می ترسم

بسـازی  از  دل  مـــردم  کلکسیونهـــا  را

منم کـــه گاه به ترک تـو سخت مجبورم

تویی که دوری تو شیشه کرده خونها را

میان جاده بدون تو خوب می فهمم

نوشته‌های غــــم انگیز کامیونها را!



پشت دیوار همین کوچه به دارم بزنید(نجمه زارع)

پشت دیوار همین کوچــه به دارم بزنید

من که رفتم بنشینید و ... هوارم بزنید

باد هم آگهـــی مرگ مرا خواهد برد

بنویسید که: "بد بودم" و جارم بزنید

من از آیین شما سیر شدم ... سیر شدم

پنجـــه در هر چه کـه من واهمه دارم بزنید

دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید؟!

خبـــر مرگ مرا طعنــــه به یــــارم بزنید

آی! آنها! که به بی برگی من می خندید!

مرد باشید و ... بیایید ... و ... کنارم بزنید

 

 

دیدمت چشم تو جا در چشم های من گرفت(نجمه زارع)

دیدمت چشم تو جا در چشم های من گرفت

آتشــی یک لحــظه آمد در دلـــم دامن گرفت

آنقدر بی اختیـــار این اتفــاق افتاد کـــه

این گناه تازه ی من را خدا گردن گرفت

در دلم چیزی فرو می ریزد آیا عشق نیست

این کــــه در اندام من امـــروز باریدن گرفت؟

من که هستم؟ او که نامش را نمی دانست و بعد-

رفت زیــر سایـــه ی یک "مرد" و نـــــام "زن" گرفت

روزهای تیـره و تاری کـــه با خود داشتم

با تو اکنون معنی آینده ای روشن گرفت

زنده ام تا در تنم هرم نفس های تو هست

مرگ می داند: فقـط باید تـو را از من گرفت



دوست دارمت ای آشنای غیرمجاز(نجمه زارع)

نوشته‌ام بـه دل ِ شعرهـــای غیرمجاز

که دوست دارمت ای آشنای غیرمجاز

هوا بد است، بِکِش شیشه‌ی حسادت را

کــه دور باشد از این‌جا هـــوای غیرمجـــاز

بــه کوچـــه  پا  نگذاریم  تا نفرمایند:

جدا شوند ز هم این دو تای غیرمجاز

دل است، من به تو تجویز می‌کنم ـ دیگر

مبـــاد پُک بزنــی بر دوای غیــــر مجــــاز!

ترا نگاه کنم هرچه روز تعطیل است

مرا ببر بـه همین سینمای غیرمجاز

تو ـ صحنه‌های رمانتیک و جمله‌های قشنگ

کـــه حفظ کرده‌ای  از فیلــم‌های  غیرمجــاز

زبان به کام بگیر و شبیه مردم باش

مباد دم بزنــی از خدای غیرمجــــاز!



 

این شعرها دیگر براي هیچ کس نیست(نجمه زارع)

این شعرها دیگر براي هیچ کس نیست

نه! در دلم انگار جاي هیچ کس نیست

آن قدر تنهایم کـــــــــه حتی دردهایم

دیگر شبیه دردهاي هیچ کس نیست

حتی نفس هــــــــــاي مـرا از مـن گرفتند

من مرده ام در من هواي هیچ کس نیست

دنیــــاي مرموزي ست مـــا باید بدانیــــــــم

که هیچ کس این جا براي هیچ کس نیست

باید خدا هـــــــم با خودش روراست باشد

وقتی که می داند خداي هیچ کس نیست

من می روم هرچند می دانـم کــــــه دیگر

پشت سرم حتی دعاي هیچ کس نیست

 

خبـر بـه دورترین نقطه ی جهان برسد(نجمه زارع)

خبـــــر بــــــه دورترین نقطه ي جهان برسد

نخواست او به منِ خسته بــی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشمِ خودت

کسی کــــــه سهم تو باشد به دیگران برسد

چه می کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر

بـــه راحتی کسی از راه نـاگهـــــــان برسد،...

رهــــــا کنی بــــــرود از دلت جــدا بـــــاشد

به آن کـــه دوست تَرَش داشته به آن برسد

رهـــــــا کنی بروند و دو تا پرنده شوند

خبر بـــه دورترین نقطه ی جهان برسد

گلایـــه اي نکنی بغض خـویش را بخــــــوري

که هق! هق!... تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند کــه... نه! نفرین نمی کنم... نکند

به او کـــــــه عاشق او بوده ام زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند کــه فقط زود آن زمان برسد



 

گاهی شرایطی است که ناچاري از گناه(نجمه زارع)

خود را اگرچــــــه سخت نگه داري از گناه

گاهی شرایطی است که ناچاري از گناه

هر لحظه ممکن است که با برق یک نگاه

بر دوش تــــــــو نهـــاده شود باري از گناه

گفتم: گنــــــاه کردم اگر عاشقت شدم...

گفتی تو هم چه ذهنیتی داري از گناه !

...

سخت است این که دل بکنم از تو، از خودم

از این نفس کشیدن اجبــاری، از گنـــــــــاه

بالا گرفته ام سرِ خود را اگرچه عشق

یک عمر ریخت بــر سرم آواری از گناه

دارند پیله های دلم درد می کشند

باید دوباره زاده شوم عاری از گنـاه

 

 

یک درختِ پیرم و سهم تبرها می شوم(نجمه زارع)

یک درختِ پیرم و سهم تبرها می شوم

مرده ام، دارم خوراكِ جانورها می شوم

بی خیال از رنجِ فریادم تردّ د می کنند

باعث لبخندِ تلخِ رهگذرها می شوم

با زبان لالِ خود حس می کنــــــم این روزها

هم نشین و هم کلام کور و کرها می شوم

هیچ کس دیگر کنارم نیست، می ترسم از این

این کــــــــه دارم مثل مفقودالاثـرها می شوم

...

عاقبت یک روز بــــــا طرزِ عجیب و تــــــازه اي

می کُشم خود را و سرفصلِ خبرها می شوم!

 

 

 

وقتی از چشم تو افتادم دل مستم شکست (نجمه زارع)

 

وقتی از چشم تو افتادم دل مستم شکست

عهد و پیمانی که روزی با دلت بستم شکست

ناگهان- دریا! تو را دیدم حواسم پرت شد

کوزه ام بی اختیار افتاد از دستم شکست

در دلم فریاد زد فرهاد و کوهستان شنید

هی صدا در کوه،هی "من عاشقت هستم" شکست

بعد ِ تو آیینه های شعر سنگم میزنند

دل به هر آیینه،هر آیینه ایی بستم شکست

عشق زانو زد غرور گام هایم خرد شد

قامتم وقتی به اندوه تو پیوستم شکست

وقتی از چشم تو افتادم نمیدانم چه شد

پیش رویت آنچه را یک عمر نشکستم شکست …

 

 

 

 

دلم را خوب می فهمد هر آن کس ماجرا دارد (نجمه زارع )

 

دلم را خوب می فهمد هر آن کس ماجرا دارد

میان سینه اش هر کس که قلبی مبتلا دارد

پر از دلشوره ی عشقی که سیرابم نخواهد کرد

به دریا می زند خود را دل من تا تو را دارد

هوا دم کرده در چشمم دو پلکم را کمی وا کن

که می خواهد ببارد او توان در خویش تا دارد

در این دنیای دردآگین نمی بینی دل من را

غم عشق تو را یک سو غم خود را جدا دارد...

اگر پرسید حالم را کسی از تو بگو... اصلا

میان شهرمان پر کن که درد بی دوا دارد

مبادا هیچکس جز من خداوندا چطور آخر

دلش می آید این غم را چنین بر من روا دارد

نمی دانی چه می کردم فقط گر می توانستم

"عجب صبری خدا دارد ، عجب صبری خدا دارد"

 

 

 

وقتی دلم به سمت تو مایل نمی‌شود

 

وقتی دلم به سمت تو مایل نمی‌شود

باید بگویم اسم دلم ، دل نمی‌شود

دیوانه‌ام بخوان که به عقلم نیاورند

دیوانه‌ی تو است که عاقل نمی‌شود

تکلیف پای عابران چیست؟ آیه‌ای

از آسمان فاصله نازل نمی‌شود

خط می‌زنم غبار هوا را که بنگرم

آیا کسی زِ پنجره داخل نمی‌شود؟

می‌خواستم رها شوم از عاشقانه‌ها

دیدم که در نگاه تو حاصل نمی‌شود

تا نیستی تمام غزل‌ها معلّق اند

این شعر مدتی‌ست که کامل نمی‌شود.

 

 

به یک پلک تو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها را

 

به یک پلک تو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها را

که تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را

بخوان! با لهجه‌ات حسّی عجیب و مشترک دارم

فضا را یک‌نفس پُر کن به هم نگذار لب‌ها را

به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!

تو واجب را به جا آور رها کن مستحب‌ها را

دلیلِ دل‌خوشی‌هایم! چه بُغرنج است دنیایم!

چرا باید چنین باشد؟... نمی‌فهمم سبب‌ها را

بیا این‌بار شعرم را به آداب تو می‌گویم

که دارم یاد می‌گیرم زبان با ادب‌ها را

غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر

برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقب‌ها را

 

 

 

من خسته‌ام، تو خسته‌ای آیا شبیه من؟

 

من خسته‌ام، تو خسته‌ای آیا شبیه من؟

یک شاعر شکسته‌ی تنها شبیه من

حتی خودم شنیده‌ام از این کلاغ‌ها

در شهر یک نفر شده پیدا شبیه من

امروز دل نبند به مردم که می‌شود

این‌گونه روزگار تو ـ فردا ـ شبیه من

ای هم‌قفس بخوان که زِ سوز تو روشن است

خواهی گذشت روزی از این‌جا شبیه من

از لحن شعرهای تو معلوم می‌شود

مانند مردم است دلت یا شبیه من

من زنده‌ام به شایعه‌ها اعتنا نکن

در شهر کشته‌اند کسی را شبیه من

 

 

از خاطرات گمشده می‌آیم تابوتی از نگاه تو بر دوشم

 

 

از خاطرات گمشده می‌آیم تابوتی از نگاه تو بر دوشم

بعد از تو من به رسمِ عزاداران غیر از لباسِ تیره نمی‌پوشم

در سردسیری از منِ بیهوده وقتی که پوچ و خسته و دلسردم

شب‌ها شبیه خواب و خیال انگار تب می‌کند تن تو در آغوشم

تکثیر می‌شوند و نمی‌میرند سلول‌های خاطره‌ات در من

انگار مانده چشم تو در چشمم لحن صدای گرمِ تو در گوشم

هرچند زیر این‌همه خاکستر، آتش بگیر و شعله بکش در من

حتی پس از گذشت هزاران سال روشن شو ای ستاره خاموشم

بعد از تو شاید عاقبتِ من نیز مانند خواجه حافظِ شیراز است

من زنده‌ام به شعر و پس از مرگم مردُم نمی‌کنند فراموشم

 

 

 

 

تو نیستی و این در و دیوار هیچوقت

 

 

تو نیستی و این در و دیوار هیچوقت

غیر از تو من به هیچکس انگار هیچوقت

اینجا دلم برای تو هِی شور میزند

از خود مواظبت کن و نگذار هیچوقت

اخبار گفت شهر شما امن و راحت است

من باورم نمیشود، اخبار هیچوقت

حیفند روزهای جوانی، نمیشوند

این روزها دو مرتبه تکرار هیچوقت

من نیستم بیا و فراموش کن مرا

کی بوده ام برات سزاوار؟ هیچوقت!

بگذار من شکسته شوم تو صبور باش

جوری بمان همیشه که انگار هیچوقت

 

 

گريه كردم گريه هم اين‌بار آرامم نكرد

 

گريه كردم گريه هم اين‌بار آرامم نكرد

هرچه كردم... هرچه... آه! انگار آرامم نكرد

 

روستا از چشم من افتاد، ديگر مثل قبل

گرمي آغوش شاليزار آرامم نكرد

 

بي تو خشكيدند پاهايم كسي راهم نبرد

درد دل با سايه و ديوار آرامم نكرد

 

خواستم ديگر فراموشت كنم، اما نشد

خواستم، اما نشد، اين كار آرامم نكرد

 

سوختم آنگونه در تب، آه! از مادر بپرس

دستمال تب بر نمدار آرامم نكرد

 

ذوق شعرم را كجا بردي كه بعد از رفتنت

عشق و شعر و دفتر و خودكار آرامم نكرد

 

 

 

خورشید پشت پنجره ی پلک های من

 

خورشید پشت پنجره ی پلک های من

من خسته ام! طلوع کن امشب برای من

می ریزم آنچه هست برایم به پای تو

حالا بریز هستی خود را به پای من

وقتی تو دل خوشی همه ی شهر دلخوشند

خوش باش هم به جای خودت هم به جای من

تو انعکاس من شده ای... کوه ها هنوز

تکرار می کنند تو را در صدای من

آهسته تر! که عشق تو جرم است هیچکس

در شهر نیست باخبر از ماجرای من

شاید که ای غریبه تو همزاد با منی...

من... تو ... چقدر مثل تو هستم! خدای من!!

 

 

تاریخ ارسال: چهارشنبه 18 شهريور 1394 ساعت: 18:51 |تعداد بازدید : 3586 نویسنده :

دیدگاههای این مطلب

شعر و ادب
1396/1/31|16:12
سلام
نخستین مجموعه ی غزلیات عاشقانه ی خانم فاطمه سلیمان پور با نام \"سرم به شانه ی تو فکر می کند\" توسط انتشارات شهرستان ادب، در سی امین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران از سیزدهم تا بیست و سوم اردیبهشت ماه تقدیم اهالی ادب و فرهنگ، و ادب دوستان این سرزمین می شود.
منتظر قدوم سبزتان هستیم
جمعی از اهالی ادب
هانیه
1395/7/9|16:59
وبلاگت بی نظیره
آرزو
1395/5/26|11:06
واقعا شاعر شعرهای به این قشنگی فوت کرده؟
خدا رحمتش کنه.واقعا فوق العاده بوده اشعارش.
اکبر سعیدی
1394/12/8|19:44
http://s3.img7.ir/iu1Wf.jpg


الا زمانه ی تکرار تلخ ظلمت ها

زمان رونق مرگ و هجوم وحشت ها



رسیده عصر تباهی و زجر و ویرانی

دوباره دوره ی ظلم و شکست حرمت ها



به هرکجای جهان خیره می شوم درد ست

مگر نمانده کسی از بلند همت ها؟



ببین کسادی بازار زرگری اما

از آن طرف چه بدل ها گرفت قیمت ها



چه شد که شیوه ی رندی کهن شد و اکنون

نمانده رسمی از آن دوره و اشارت ها



دلم برای غریبی عشق می سوزد

از آن زمان که هوس ها نشد شماتت ها



چراغ های جهان یک به یک به خاموشی ست

دلم گرفت از این روزگار ظلمت ها

شاعر:رضا خادمه مولوی

با تشکر از سایت خوب شما
از شاعر اجازه گرفته شده است
علی
1394/12/2|22:30
خدا رحمتش کنه خانم زارع رو اشعار فوق العاده ی داره که اگه الان بود پخته تر میشد و پروین اعتصامی جدید رو داشتیم... کاش که عمل زیبایی نمیکرد که ماده بیهوشی زیاد بزنن بهش که دیگه بیدار نشه
فواد کاظمی
1394/9/15|16:42
گفت تقدیر است

نهایت ،

مغلوب عشق خواهی شد

گفتم اما

هیچ فاتح شدن

نتواند

این اندازه شیرین باشد .

گفت اینچنین نشود ؟!

گفتم آنروز

علیه تقدیر شورش خواهم کرد .

ونوس خموش - بهنام علامی

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی