close
تبلیغات در اینترنت
نقد دو شعر از شاعر معاصر : لیلا محمودی

مطالب مربوط

نقد دو شعر از شاعر معاصر : لیلا محمودی

نقد دو شعر از شاعر معاصر : لیلا محمودی

 

   فاطمه زيبايى:در خدمت شما هستیم با اولین نقد شعر خانم محمودی

شعر اول :

 

. سیب نسبت نزدیکی باافتادنم دارد

انار نسبت نزدیکی با دلم

سنگ را اگر از سرم بگیرند

به چنار پیوند می خورد

گردنم

سال هاست می خواهم بفهمند

چقدر با خودم غریبه ام

شبیه تمام مردم شهر

 که با لبخند ....

 

شعر دوم :

 

بی خود نیست این همه خلخال

به پای شعرم بسته ام

زندانی های زیادی

در حیات  خلوتم راه می روند 

 

«لیلا محمودی»  

على حبيبي:راجع به زبان اثر و شعریتش بگیم در ابتدا

   فاطمه زيبايى: زبان شعر ساده و یکدست ست که تا آخرشعر به همین صورت باقی می ماند

تشبیهات زیبایی درشعر بکار رفته

افتادن، وجه شبه سیب و شاعر است، سیب با افتادنش منجر به پدید آمدن قانونی مهم در علم فیزیک شد، اما معلوم نیست با افتادن شاعر چه اتفاقی می افتد؟ شاید هم صرف *افتادن* منظور شاعر باشد.

سرخی وجه شبه دل و اناراست

به عبارتی دیگر دل شاعر و انار هردو خون است

با دیدن این سطر شعر، یاد سهراب افتادم:

 

من اناری را می کنم دانه

به دل می گویم

کاشکی این مردم

دانه های دلشان پیدا بود

شعر با تمثیلی زیبا به پایان می رسد ، غریبه بودن شاعر با خودش مثل غریبه بودن مردم شهر با لبخند...

شاعر مردم را عبوس و مغموم می بیند، اطرافیانش با خنده و شادی بیگانه اند واین منجر به غریبه بودن شاعر با من درونی اش می شود

شاعر از اوضاع نابسامان جامعه رضایت ندارد از همان ابتدای شعراین نارضایتی را به نوعی اعلام می دارد

   ندا جلالى: سپاس از خانم زیبایی و نکات که در کار اول اشاره کردن

بخش اول شعر

تلمیحی ست به هبوط انسان،چیدن سیب ممنوعه و افتادن انسان از بهشت آسمانی به روی زمین.

بخش دوم در ادامه و تکمیل بخش اول خون دل خوردن آدمی ست که اینجا خانه اش  نیست

اشاره ها تا حدی روشنه

مثلا در

بند پایانی شعر هم ،از غربت شاعر

با خودش حکایت دارد،

غم پنهانی که شاعر را با خودش هم غریبه می کند

و ادامه ی زیبایش که آن را به دوری دیگر مردمان با شادی همانند می داند.

   مرتضى حالى:سلام من ماهیت شعر اول و دوم را جدا از هم می دانم و حرف شاعر را در شعر دوم ملموس تر می بینم

   فاطمه زيبايى:

این دو کار از هم جدا هستن

   مرتضى حالى: بله منظورم نظری متفاوت با سرکار خانم جلالی بود

   فاطمه زيبايى: نظرتان راجع به شعر اول چیست جناب حالی

   على حبيبي: ابتدای اثر خوب شروع شده

سیب هایی که با قانون نیوتنی میفتند به نوعی منم

و انار دلخون نیز ، منم!(سیب رو خب شاعر بخاطر بخش تلمیحی اش هم انتخاب کرده وگرنه میگفت شبیه جامی از روی طاقچه، اما کارکرد تلمیحی در ادامه ی ماجرا نمیبینیم پس من سیب نیوتنی رو در نظر میگیرم و در ان صورت)

یه نکته در این بخش من رو به خودش مشغول میکنه

سیب بخاطر جاذبه وکشش زمین، می افتد ایا شاعر نیز هدفش این بوده،دل بستگی به زمین؟به زعم من که قطعا نه.

صرفا پیوندی بین افتادن سیب و خودش برقرار کرده.نسبت نزدیکی داشتنادات تشبیه جالبیه برام.والبته در صورت نوشتاری هم سیب ونسبت شبیه به همندکه اگر دندانه ی اول نبودتصحیفی بود.

سنگ را اگر از سرم بگیرند

 (کنایه ایست که من اینجوری برداشت کردم اگر دست از سرم بردارند)

به چنار پیوند می خورد گردنم

؟؟!!

با توجه به محتوای اجتماعی بند اخر ، چنار رو فقط در آئین مهر به ذهنم میرسهچنار مقدس ترین درخت بین ایرانیان استو اگر حافظه ام درست یاری کنهنماد حکومت وسرزندگی وغیره.(نماد حکومت سرزندهرو حداقل اطمینان دارم که خوندم.)نقش گردنم رو نمیفهمم!اگر سنگ را از سرمان بگیرند به چنار پیوند میخوریم

بااین توجیه وتفسیر متوجه میشم باز.ولی خب خیلی کمکی به ماجرا نمیکنه به زعم من،و شاید سیب وانار بوده یه چنارم باید میومده.

سالهاست می خواهم بفهمند!(چه کسانی؟)

حذف مسندالیه از روی ترس

که جالبه به زعم من***

چقدر باخودم غریبه ام شبیه تمام مردم شهر که با لبخند..

(پایان بندی خوبی است)

   امین رحمتی: شعر اول حامل سه پیامه.

 شاعر  دغدغه اجتماعی رو داره که با  خوشحالی و ارتباط عمیق مردم با هم بیگانه اند.

   خودش رو به عنوان جزئی از کل اجتماع تشبیه کرده

 در عین حال خودش رو در نهایت به این اجتماع پیوند میزنه.

   مرتضى حالى: والله در مورد شعر اول باید عرض کنم که

 شاعر پس از چند تکان دادن سر که به علامت رضایت از مخاطب می گیرد در مورد پیوند سر به چنار مخاطب را گیج می کند

   فاطمه زيبايى: منم رابطه گردن و چنار و سنگ رو متوجه نشدم

   على حبيبي:

لطفا این بخش رو اگر جور دیگری است به منم بگید

سنگ را اگر از سرم بگیرند

به چنار پیوند می خورد

گردنم!

   مرتضى حالى: یعنی ارتباط سنگ و سنگینی و سری که سنگین است را می فهمم اما رابطه اش با چنار را...

   على حبيبي: سر شبیه چنار

گردن ، تنه ی درخت

برگ ها ، موی ادمی

سنگ را از سر کسی گرفتن(عدم آزار کس) حالا چنار میوه داره که بخوان بهش سنگ بزنن؟؟

   فاطمه زيبايى: کنایه غریبی ست علی جان!

   على حبيبي: با سنگ نزنید تو سرم

اینجوری راحت تر دریافت میشه دست از سرم بردارید و ازار نرسونید بهم

   امین رحمتی:اما چگونگی تشبیهات و ارتباط اونها.

من افتادن سیب رو متوجه نمیشم که ارتباطش چیه با خویشتن شاعر. ولی دل خون تناسب خوبی با انار داره.

و باز در مورد چنار من متوجه نمیشم چرا تناسب برقرار شده با بی ثمری چنار!

ولی من احساس میکنم اگه بخوام به این ابهامات خودم پاسخ بدم,  این بیگانگی یا غریبی  که در بخش دوم اومده شاید میخواد نشون بده حتی این تشبیهات نا مربوط هم بخاطر بیگانگی از خویشتن خویشه.

   امین رحمتی: اونجا که گفتم چرا ارتباط با بی ثمری چنار... منظورم سنگ و چنار

   مرتضى حالى: امین جان سنگ و چنار را چه رابطه ایست؟؟ممکن است بفرمایید؟؟

   على حبيبي: چنار نماد چیز دیگه ایست به زعم شما دوستان  یا اون سر و گردن با برگ ها وتنه ای که گفتم؟

   مرتضى حالى: شاید چون چنار درختی تمام سبز است و بنوعی فقط برگ دارد

شاعر در این اندیشه بوده است که اگر این سر سنگین و پر هیاهو را از من دور کنند چون چنار پر برگ و سبز خواهم بود و خانه ای برای مأوا گرفتن همه جوور پرنده...!!

   على حبيبي: یکی از دلایلی که چنار مقدس ترین درخت ایرانیان بوده همینه سالی یه بار فکر کنم پوست عوض میکنه و تازه میشه وخب این یعنی باروری وشکوفایی وطراوت

   مرتضى حالى: خب ایشان حتمن منظوری از بیان این درخت داشته وگرنه سرو و کاج و صنوبر موارد بهتری می نمودند...!!!

   امین رحمتی: علی جان نباید خیلی تفسیر موسع کنیم اگه میخواست نماد تقدیس باشه قطعا یه نشونه ای قبلش میداد از تشبیهات اول باید به این برسیم که چنار و سنگ هم در همون راستا باید باشن

   على حبيبي: سرو نماد آزادگی است و صنوبر نماد دیده بانی وغیره چنار همان حکومت وسرزندگی است

در انتخاب این نوع درخت چه غرض وهدفی است وگرنه درخت میگذاشتن که بهتر بود وبی مشکل تر

   امین رحمتی: ولی یه چیزی ذهنمو مشغول کرده. شاید غرور وجه شبه مناسبی باشه. سنگ غرور

چنار سرافرازی و گردن کشی

شاید گردن و سنگ و چنار غرور وجه مشترکه

   مرتضى حالى: ولی یه چیزی ذهنمو مشغول کرده. شاید غرور وجه شبه مناسبی باشه. سنگ غرور

چنار سرافرازی و گردن کشی

   على حبيبي: چنار امین جان نشانه ونماد سرافرازی وگردنکشی نیست اخه سرو وصنوبر که معروف ترند

   مرتضى حالى: خب نماد هم نباشه مشهوره علی جان

   امین رحمتی: پس به تز علی نزدیک میشیم. در مورد غرور جاذبه

   على حبيبي: من اگر بگم مثل رستم هستم شما چی به ذهنتون میرسه؟ دلیری وبی باکی من نه پشت موهام

   امین رحمتی: این یه وجه مشترک میشه با بقیه. ولی اینجا باز دل خون تک میزنه

   داوود جهانوند: جسارتا من فکر میکم آنچه به شعر می افزایید از جهان متن بر نمی آید. افتادن و سیب می تواند اشاره ای به هبوط داشته باشد. و انار و دل خونین هم قبول. اما ارتباط این گزاره ها با هم چیست؟ و ما با اتکا به کدام رابطه ی معنایی، محتوایی، یا حتی لفظی چنار را چنار مقدس اساطیر بدانیم. یا سنگ از سر برداشتن چه کنایه ای است؟ آشناست؟ امروزه کاربرد دارد؟ معنای آن چیست؟ قطعا هر کدام می توانیم معنایی به ان وصله کنیم اما بنده به واسطه ی این گزاره دلالتی در نمی یابم. و البته شاید این از بی دانشی من باشد. همچنین گزاره آخر که پیام روشنی دارد و می توانست محلِ رخدادِ شعر باشد اما به خاطر این که مقدمه ای برای رسیدن به این گزاره فراهم نشده، ما تنها با یک شعار ِغیرمرتبط مواجهیم. در مجموع به عقیده ی من شاعر نتوانسته دریافتِ شاعرانه اش از جهان ِبیرون را در وجود ِخود بپرورد و در قالب شعر با کسوت ِ واژه عرضه کند. و عبارات دلالت ِ روشنی بر پیامی ندارند.

   امین رحمتی: ولی خب هرسه این درخت ها بی ثمرند

بله ما نیز معتقدیم نباید تفسیر موسع بشه شعر.

   على حبيبي: من مانند سیب می افتم وزمین می خورم ومانند انار دلم خون است

دست از سرم بردارید واذیتم نکنید وبهم سنگ نزنید(چنار رو نمیفهمم که وارد نشانه شناسی ونماد ها شدم)

اخرشم که خب معلومه

   على حبيبي: ببخشید شاید اینجوری بوده اگر بهم سنگ نزنید ودست از سرم بردارید

منم میتونم مثل چنار بلند ومقدس بشم

   فاطمه زيبايى: به شعر دوم می پردازیم

بی خود نیست این همه خلخال

به پای شعرم بسته ام

زندانی های زیادی

در حیات  خلوتم راه می روند 

لیلا محمودی

   امین رحمتی: شعر دوم یک مفهوم یک خطی داره. خفقان است آیا ؟

   فاطمه زيبايى: زبان شعر ساده و فرم و قالب ظاهری اش به نثر نزدیک است

من این اثر را یک نثر ادبی زیبا می بینم تا یک شعر

آشنایی زدایی زیبایی در شعر بکار رفته و با همین دوجمله مفهوم زیبایی را می رساند

   امین رحمتی: و اتفاقا من در راستای شعر اول میبینم. باز هم به اجتماع منتقده به صورت کنایی

   فاطمه زيبايى: بله امین جان باز شاعر نارضایتی شو از اجتماع بیان می کنه و مردمی که درکش نکردن

   امین رحمتی: حتی شعرش رو در زنجیر میبینه خود سانسوری کرده نخواسته خیلی سیاسی بشه

   فاطمه زيبايى: انگار یه بغض تو گلوش نشسته که بازشدنی نیست فکر می کنم کل حرفش همینه

   على حبيبي:

خلخال تفاوت عمده اش با دیگر زیورالات زنانه این بوده که به پا میبستنش و در هنگام راه رفتن پا رو محکم تر از حد طبیعی میکوبیدن وخب این صدا جلب توجه میکرد برای مردان.تاثیرش از این جهت وبرای هشدار حضور دادن راوی میگه از صدتا النگو بیشتر بوده

من اینهمه خلخال به پای شعرهایم بسته ام که زندانی های من(مخاطبین و دوست دارانم)متوجه حضور من بشوند.

این مفهوم وان چیزی که به من منتقل شد این برای شعر شدن کم نیست؟ در اثر اول هم کم بود تا یه حد،اما اینجا واقعا کمه به نظرم ومیشه هر دو اثر رو بیشتر گسترش داد. هرچند که از فصاحت و روان بودن هر دو اثر خوشم اومد

وفضاهایی که شاعر ایجاد کرده بود، اما هنوز کمه،هنوز حس میکنم اندازه ی  وزن عروضی که شاعر از من مخاطب گرفته بهم شعر نداده. پیشنهادم اینه که بندهایی اضافه شن ،نمیدونم شایدم اشتباه میکنم،ممنون

 

   امین رحمتی: حرف زیادیه منظورم اینه حامل پیام اجتماعه در عین کوتاهی ولی خب حرف بدیعی نیست

   ندا جلالى: خلخال بستن به پا که یادآور ،زنجیر زندانی هم هست رو شاعر برای همدردی با زندانی های به تعبیر خودش در حیات خلوت دلش به پا کرده آیا؟

   امین رحمتی: این خلخال ها هم میخواد هشدا رو نشون بده. و بیداری که آ اااااای دریابید

   على حبيبي: من کار رو عاشقانه دریافتم با کلمات سیاسی واجتماعی گونه

   امین رحمتی: خلخال دو وجه داره. دربند بودن  و هشدار دادن دو خاصیت داره خلخال.  پا بند برابر با در زنجیر بودن  صدای اون برابر با هشدار

   على حبيبي: خلخال که یک وجه داره با کلمه ی زندانی ها وجهی بهش اضافه شده وگرنه که زنجیر به پای زندانی میبندند نه خلخال

   امین رحمتی: ولی خب خواسته کارکرد دوگانه ای داشته باشه.

   داوود جهانوند: خب خلخال در پا مانند زنجیر بر پای زندانی است. و راه رفتن زندانی ها در حیات خلوت ذهنِ شاعر همان کلمات باشند که وقتی بیان میشوند، خلخال در پا دارند.

ترتیب این اجزا میتوانست بهتر بیان شود.

مثلا عبارت "بیخود نیست" و "بسته ام" که بر اراده ی شاعر به زندانی هایش اشاره دارد، تأثر فضای غم انگیز ِ محدودیت ها را کم میکند.

واژه های زندانی در سلول نشسته اند

گاه خلخالی بر پایشان می بندم

تا بر دفترم کمی قدم بزنند

البته منظورم ترتیب اجرای اجزا بود. نه اینکه اینطور شعرتر میشود.

   داوود جهانوند: نقد علی حبیبی و برداشت عاشقانه اش منو به تامل واداشت.

   على حبيبي: هر دو حالت میشه شاید اگر این اثر رو تکی میخوندیم مثل من که اول این اثر رو خوندم این وجهش پر رنگ تر می شد، اما این دو در کنار هم  خب وجه کار اجتماعی اش رو بیشتر میکنه

   ندا جلالى: واژه های زندانی در سلول نشسته اند

گاه خلخالی بر پایشان می بندم

تا در دفترم کمی قدم بزنند

 

   مرتضى حالى: بنظرم واژه ی «حیات خلوت» در شعر دوم ایشان ،سنگین ترین بارها را بر دوش کشیده است و آن، انتقال حس عدم اعتماد بنفسی است که شاعر را محتاج سر و صدایی همچون خلخال در پای بانوان، برای جلب نظر کردن دیگران قرار داده است

تاریخ ارسال: سه شنبه 24 شهريور 1394 ساعت: 13:34 |تعداد بازدید : 230 نویسنده :

دیدگاههای این مطلب

اکبر سعیدی
1394/12/16|18:40
می توان از چشم هایت خوشه های نور چید

می توان در چهره ات رنگین کمان را خوب دید



می توان در چشم تو خورشید را احساس کرد

در صدایت می توان زیباترین ها را شنید



کارهایت هر کدام آمیزه با ناباوری ست

مثل مولانا که می گویند از دریا پرید



آنقدر روح تو دریایی ست ای بانوی من

هفت دریا ذر کنار نام تو آمد پدید



با خیالت می توان خورشیدرا خاموش کرد

همچنین از کوه ها کاهی سبکسر آفرید



سرخی سیب لبانت دیدم و گفتم به خود

از برایش می توان از جنت اعلی برید



خوب می دانم که لایق نیست این شعرم ولی

آه ای بانوی من در شعر من \"خوش آمدید\"
شاعر:رضا خادمه مولوی
از شاعر اجازه گرفته شده است...

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی