close
تبلیغات در اینترنت
بداهه سرایی و شعر طنز از شاعران معاصر مربوط به 19-6-94

مطالب مربوط

بداهه سرایی و شعر طنز از شاعران معاصر مربوط به 19-6-94

   شهره حقدوست:

من و چای و چت و دوتا وروجک

کنار اینهمه٬ در جای کوچک

خدایی لایق تشویق هستم

دوانگشتی بزن کف را و تک تک

شهره حقدوست

   فاطمه عداوی:

به تو عمدن خیانت کرده باشم؟!

به جو دیگه عادت کرده باشم؟!

بجز تو توی پی وی با غریبه

غلط کردم اگر چت کرده باشم..

   فاطمه زيبايى: دوستان عزیز

 دیقه فرصت دارین با یه بیت شعر بگین که کجایی هستین

وزن و قافیه هم آزاد

   محمد حسن زاده:

مشغول شدی به چت نمودن با من

هی مخ زدن از تو دل ربودن با من

ای عجق عجیجم که زبان می ریزی

بچه شده ای برای بودن با من

محمد حسن زاده

   فاطمه زيبايى:

من مشهدی، ساکن شمالم

فارغ ز دروغ و قیل و قالم

   فاطمه عداوی:

و عشق را چه کسی خوب خوب میفهمد

دقیق و بی برو برگرد یک  لرستانی...

   شهره حقدوست:

من از تکرار بی فرجام دنیا سخت می ترسم

تو از تکرار بی آغوش شبهای ورامینم

شهره حقدوست

   محمد زره ساز:

تو مشهدی و کمی شمالی شده ای

به به چه معلم باحالی شده ای

   فاطمه عداوی:

مادرم ناف مرا با شعر میبرید چون

جد و ابادم ز ایل بختیاری بوده اند...

   فاطمه زيبايى:

به همشهری ام دکتر زره ساز

 

تو مشهدی و ساکن تهران رفتی

مو اینجه کمی زار و پریشان رفتوم

   شهره حقدوست:

کویر تشنه ی شهرم٬ ورامین

مرا دارد😎از این بهتر چه دارین؟

شهره حقدوست

   محمد حسن زاده:

خراسان شمالی شهر بجنورد

دلم را عطر کوچه باغ ها برد

کنون در گنبد کاووس هستم

به شکل شاعری محسوس هستم

   محمد زره ساز:

من مشهدی و ساکن تهران گشتم

لیکن به دلم عاشق گرگان هستم

   ندا جلالى:

عروس شهرها البته  گنبد

همیشه با صفا البته  گنبد

گلستان ست و یک شهر نمونه

میان خوابها ! البته گنبد!

ندا جلالی

   بهمن نشاطى:

لعنت به منی که ترک ساری کردم

بیهوده به شوره،آب جاری کردم

هرچند معلمم به ظاهر،اما

سی سال تمام گله داری کردم

   محمد زره ساز:

سی سال تمام گله داری کردی

اما زن خود رها ز جاری کردی

   فاطمه عداوی:

 "از ازل ایل و تبارم همه شاعر بودند"

راهی دامنه ی زاگرسم دریابم....

   مرتضى حالى:

من که قلمی به مانند نی ام

جد و آبادوون خب تهرانی ام

   بهمن نشاطى:

من ساکن شهر گنبد کاووسم

لبریز هزار حسرت و افسوسم

تا تازه شود  هوای دلتنگی من

از دور تو را ساری من می بوسم

   حسن رفیعی:

پیچیده توی شهر ما بوی گل

بهار نارنج است شهر بابل

   ندا جلالى:

 دوستان بیت بداهه

تو غلط میکنی این گونه دل از ما ببری

سر خود آینه را غرق تماشا ببری

از شهراد میدری

   فاطمه زيبايى:

 من نادان که به تو این دل خود را دادم

چه کسی گفت که دل من، تو به یغما ببری

   مرتضى حالى:

 تو غلط می کنی این گونه به جای یوسف

ای زلیخا دل خود سمت مسیحا ببری

   سعید رنجبر راد:

همه شب در نظرم موی پریشان تو بود

یک کمی شانه بزن,سکته زدم نیمه شبی!!

   فاطمه زيبايى:

من چقد با غم عشقت همه شب سر کردم

تو ولی خنده کنان گاو به صحرا ببری

   محمد حسن زاده:

تو کچل می شوی آخر همگان می دانند

اگر اینگونه به سر ژل و کتیرا ببری

   مرتضى حالى:

تو غلط می کند آری که به جای گفتار

همه آن سرّ نهان... جانب ایما ببری

همه دارایی من هست دو چشم پاکم

آآآه سارا نکند،،، دل تو ز دارا ببری

   محمد حسن زاده:

رحم کن بر پدر و جان جگر گوشه ی او

نکند یوسف او را چو یهودا ببری

   فاطمه زيبايى:

 دست بسته به دو چشمت زده ام زل ، اما

پلک بستی و مرا باز به رویا ببری

   محمد حسن زاده:

سعی کن لحظه به لحظه ضربانش باشی

ملک الموت نشو ، لحظه ی احیا ببری

   محمد زره ساز:

تو غلط می کنی آن بینی بدفرمت را

پیش آن دکتر بد بینی بی پا ببری

   مرتضى حالى:

آه ای «آآل» برو در پی دیگر کس باش

نکند نازمَد من را به سر زا ...ببری😳

   فاطمه زيبايى:

 من مگر از سر راه این دل خود آوردم

که تو آن را سر یک دیقه به اغوا ببری

   فاطمه عداوی:

تو غلط کرده نکرده دل مارا بردی

و خدا داند از سینه چه ها را بردی...

   مرتضی روحی:

 تو که آیینه در آیینه در آیینه شدی

نکند آه! دل آینه ها را ببری

   ندا جلالى:

شعر این لحظه ندارد سر همراهی ما

مگر از راه بیایی و دل از ما ببری

   فاطمه عداوی:

 چه کسی گفت بیایی به در خانه من

آبروی دل دیوانه ی تنها ببری...

   محمد حسن زاده:

تو خودت هاله ی نوری همه دنیا دیدند

چه نیازیست که با خود ید بیضا ببری

   فاطمه زيبايى:

 ای ندا جمع بکن سفره و زودی برگرد

چند خواهی ....فعل امروز به فردا ببری

   ندا جلالى:

 نتوانی تو از این شهر روی جای دگر

مگر آنکه من و این دخترکت را ببری

   مرتضی روحی:

 تو به یک پلک زدن عالم و آدم را عشق

با سرانگشت شر و شور به یغما ببری

   محمد زره ساز:

ناز هستی و حسابی دل من قر بزدی

هنر توست که دل را همه یکجا ببری

   فاطمه زيبايى:

تو فقط عاشق من باش و نرو هر لحظه

خبری از دل من باز به مهسا ببری

   محمد حسن زاده:

دختر باده فروش سر کوچه باید

من مجنون شده را خانه ی ترسا ببری

   حسن رفیعی:

 "کس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیست"

دوست دارم که بیایی دل ما را ببری

   محمد حسن زاده:

 از صدای قدمت گوش فلک کر شده است

تو که با تق تق کفشت دل و تقوا ببری

   مرتضى حالى:

من که تووی همه ی عمر ندزدیدم برج

نکند این دلکم جانب پیزا ببری

   محمد حسن زاده:

دلک تو دکلی را الکی اکلیده

آمدی اندِ کلک ! تا بن ِ کالا ببری

   ندا جلالى:

تو اگر خواستی از کوچه ی ما رد بشوی

باید ان وقت  گل و سکه به همرا !ببری

   حسن رفیعی:

 دوش رفتم به کبابی و سفارش دادم

گفت با من که فلانی، بخوری یا ببری؟

   فاطمه زيبايى:

تو که مجنون منی؛ من به فدای قدمت

پس مبادت که دگر نام ز لبلا ببری

   ندا جلالى:

این همه شور و شعف قصه ی هر روزه ماست

تا زمانی که مرا باز به دریا ببری

در بعضی نسخ ویلا !هم آمدست

   بهمن نشاطى:

کاش می شد بگذارم دل خود را دم درـ

رفتگر !زود بیایی و از اینجا ببری

   حسن رفیعی:

 ای مدیری که هم اکنون سر دکان هستی

می شود اردوی یک روزه تو ما را ببری؟

"دوش می آمد و رخساره برافروخته بود"

:به چه حقی دل ما را تو به یغما ببری؟

   محمد حسن زاده:

 ای حبیبی تو حسن را اگر اردو بردی

سعی کن تا وسط جنگل مولا ببری

   شهره حقدوست:

 لب دریا هم اگر جور نشد دست کمش

ساعتی چند مرا تا دل صحرا ببری

   ندا جلالى:

آه اردو !چقدر خوب که یک هفته تمام

همه اهل محل را به فلیپا !ببری

   شهره حقدوست:

 نه فلیپا پره از دخترکان شیرین

به همان بس که سری تا خود جلفا ببری

   محمد حسن زاده:

تو زلیخا صفتی در بدرم خواهی کرد

قصد داری که مرا از در تقوا ببری

   حسن رفیعی:

نه فلیپا و نه جلفا و نه صحرا و ...علی

تو مخیر هستی تا که به هر جا ببری

   مرتضى حالى:

من که اینجا خوش است احوال تو لبنانی سیب

دل برای چه به صبرا و شَتیلا ببری

   شهره حقدوست:

 من٬ ندا ٬ فاطمه٬ بهمن٬ حسن و زاده حسن

همگی را تو ولی زود ٬ که فردا٬ ببری

   محمد حسن زاده:

کاش من شاعر مشهور همین شهر شوم

تا تو از محضر من لذت امضا ببری

   ندا جلالى:

 سینی سیب به دست و دل ما می لرزد

چقدر طول کشیده که دل ازما ببری

   محمد حسن زاده:

 خدای نکرده

نکند بیمه نباشیم و همه چپ بکنیم

بعد آن بر سر قبر همه خرما ببری

   حسن رفیعی:

من که اصلا نظرم یک سفر معنوی است

چقدر خوب اگر مشهد ما را ببری

   شهره حقدوست:

زعفران هم بخری و بدهیمان سوغات

بعد هم سوی حرم تا خود آقا ببری

   ندا جلالى:

 آی آقای حبیبی تو خودت دانی و خود

تا جماعت را یکجا به کجاها ببری

   شهره حقدوست:

من و چت با شما؟😳استغفرالله

علی را گو بیا😳! استغفرالله

خودش در چت بگیرد گوی سبقت

وتو داده خدا؟😳استغفرالله

شهره حقدوست

   مرتضى حالى: «بیدلی در همه احوال خدا با او بود»

صائبی را نتوانی تو به بودا ببری

   محمد حسن زاده:

 کافه رفتیم اگر دوغ و دلستر ندهی

یک عدد قوطی خوشمزه ی کوکا بدهی

   محمد زره ساز:

چون شلوغ است کنون شهر امام هشتم

بهتر آن است که ما را به یو اس آ ببری

   حسن رفیعی:

گور بابای تو ای قافیه ما را ول کن

ما که با پای مجازی به زیارت رفتیم

 

   مرتضی روحی:

 ما که از سرخی سیب ات نچشیدیم ای عشق

حاضری!تشنه لبی را لب دریا ببری

   محمد حسن زاده:

این همه بیت بداهه به جز از خواب نبود

ما نوشتیم که تو لذت لالا بببری

   على حبيبي:

 بین این گردنه گیرم که سفر می خواهی

مگر از چنته ی من فقر به یغما ببری

   سید باقر طباطبایی:

 رفته بودم که زیارت بکنم آقا را

میشود دانه ای از شمع به یغما نبری؟

  على حبيبي:

گفتم ای پیر در این پرده ، خیال افتاده است

کوزه ای داد به من گفت که این را ببری

  عظیم ولی الهی:

گرگانیم و نسب به شاهرودم هست

از دوری آن دو چشم چون رودم هست

وقتی که دلم هوای آن بیشه کند

صد آه سیاه همچنان دودم هست

عبدالعظیم ولی الهی

   عظیم ولی الهی:

ما عقابیم که در اوج فلک می چرخیم

چه کسی گفت دل از حضرت عنقا ببری

  پیمان الوند:

آمدم پیش تو ای دوست ...انالحق هستی

نفست حق و مرا با دم عیسی ببری

  مرتضى حالى:

 «ببری مال مسلمان و چو مالت ببرند»

بانگ و فریاد که:سرمایه ملّا ببری؟

  لعیا محمدی:

با همه شاعریت آه بعید است که تو...

 

 در ردیف ببری از من لعیا ببری!

تاریخ ارسال: سه شنبه 24 شهريور 1394 ساعت: 14:9 |تعداد بازدید : 562 نویسنده :

دیدگاههای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی