close
تبلیغات در اینترنت
اسطوره

مطالب مربوط

اسطوره

علی حبیبی:

دوستان سلام
ابتدا بخوانید مقاله ی زیر را از جناب "سید عماد الدین شیرنگی" که مقدمه ی مناسبی ست به جهت نقد و گفتاری که با هم در ادامه خواهیم داشت

اسطوره و فرهنگ:

 در واقع آنچه امروز فرهنگ می نامیم در جهان باستان برابر اسطوره و آیین بوده است . مجموعه ی اسطوره و آیین در جامعه ی ابتدایی عبارت است از فرهنگ آن جامعه . چون هیچ امر فکری و رفتاری نبود که از درون این مجموعه خارج باشد . تمام عمل و زندگی و اندیشه ی انسان در این مجموعه ی اسطوره و آیینی جای می گرفت . در واقع اسطوره ها با گوشت و خون انسان درآمیخته اند . چه آن را بپذیریم و چه نپذیریم با آنها زندگی می کنیم و در ژرفای وجود هر انسانی می توان نشانه های آن را یافت . انسان در هر عصری با فرهنگش می زید و اسطوره سرشت فرهنگ اوست . وقتی می گوییم اسطوره فرهنگ مردمان نخستین است سخن گزافی نیست . اسطوره ها نه تنها سازه های زندگی هستند بلکه بخشی از هر فرد ، پاره ای از هر شخص هستند . لوی برول این چنین نقش اسطوره را معرفی می کند [ افشای اسطوره سجیه ی قدسی آن را و در نتیجه نیروی جادویی یا سری آن را از میان می برد . بدون اسطوره قبیله نمی تواند به زندگی ادامه دهد و بقای خویش را حفظ کند] 

اساطیر ، الگوهای تمدن باستان یونانی و رومی :

شفاف ترین و درخشان ترین کاربرد اسطوره ها نمونه و الگو بودن آنهاست . اسطوره ها یادآور می شوند که در گذشته حوادث شکوهمند و خیره کننده ای روی داده است و آدمی می تواند با سرمشق قرار دادن اساطیر به عنوان الگو و نمونه ای برای زندگی اجتماعی خود حدود خود را اعتلا ببخشد و تاثیرات مثبتی در رابطه ی متقابل خود با دیگران قرار دهد . اسطوره ها به طور مستقیم یا غیرمستقیم موجب عروج و اعتلای انسان می شود . او می تواند با کمک اسطوره محیط طبیعی و رمزآلود اطراف خود را به محیط فرهنگی تبدیل کند و به تسخیر جهان بپردازد . مثلاً در اسطوره های دیمترو پرسفونه می بینیم که دزدیده شدن پرسفونه توسط هادس به نوعی این امر را بیان می کند که دختر سرانجام باید از خانواده ی خود جدا شود و به وظایف خود به عنوان یک همسر بپردازد و با پیوند دوباره اش با جامعه نقش خود را انجام دهد 

رابطه ی دو سویه ی اسطوره و فرهنگ در رسانیدن جوامع باستان به تمدن :

این رابطه را این طور می توان تشریح کرد . انسان عصر باستان برای شناخت حوادث و اتفاقات پیرامون خود احساس نیاز می کند و این نیاز او را به تکاپو وا می دارد که در جهت شناخت پدیده های عجیب و خارق العاده ی اطراف خود تلاش کند . به این ترتیب اسطوره زاده می شود . یعنی همان باور اولیه انسان عصر باستان که به دلایلی از جمله ترس ، شناخت و ... می تواند شکل بگیرد . این اسطوره ها در ارتباط افراد با یکدیگر نقش بازی می کنند و افراد با الگوبرداری از باورهای خود که همان اسطوره ها باشد یک سری فرهنگ ها را به وجود می آورند . از جمله کار ، حکومت ، روابط متقابل اجتماعی و ... این فرهنگ ها کم کم روی هم جمع می شوند و با هم پیوندی معنادار می گیرند و زمینه ی ایجاد تمدن را در جامعه شکل می دهند . باید توجه داشت که جامعه ی بدون فرهنگ به هیچ عنوان نمی تواند به تمدن برسد اما جامعه ی نامتمدن می تواند تولید فرهنگ کند.
=====
خب دوستان مطلب فوق از منابعی مثل اساطیر جهان از روزنبرگ-اساطیررم از استیوارد سیری در اساطیر رم ویونان از همیلتن-اساطیر رم از پرون و رویکرد علمی به اسطوره شناسی مهوش واحد دوست و جهان اسطوره ها وچند منبع دیگه استفاده کرده بود

که به زعم حقیر جای کتاب تاریخ ادیان از جان بایرناس خالی بود در منابع چون اونجوری مقاله کامل تر میشد

وحتما به خواستگاه اساطیر که خدایان بین النهرین هستند اشاره ی مستقیم و بهتری میشد

وخب هرچند اون کتاب بسیارجامع تره ودر برگیرنده ی خدایان واسطوره های بیشتری واین مقاله صرفا بررسی تطبیقی ومعرفی خدایان این دو خاک بود،اگر فرصت یاف تید وشرایطش بود توصیه میکنم حتما بخونید

 یه نگاه به برخی اتفاقات عشقولی بد نیست به گمانم

و این ها رو در سه بخش بین خدایان،بین نیمه خدایان،وبین انسانها تقسیم میکنیم

که البته تقسیم های دیگه ای هم میشه انجام داد اما خیلی بحث طولانی میشه وخب مجال دیگری می طلبه

شاهد بارزش همین که در بالا گفتم

ماجرای زهره و منوچهر

داستان بین خدای عشق است وانسانی معمولی

معروف ترین مثال بین خدایان

داستان افرودیته است(عجیب حس میکنم عفریت وعفریته نیز در فرهنگ ما برگرفته از این نام باشد که نیاز به بررسی دارم اما تقریبا مطمئنم)

خب از داستان دور نشیم...

زئوس خدای خدایان ،آفرودیته رو قول میده به هفایستوس

وخب کور از خدا چی می خواد؟

"آفرودیته"

اما آفرودیته خودش عاشق آرس هست

میره به آرس میگه که باوفا
 

من که انقدر دوستت دارم

پیش ما بیا،خلاصه آرس میره پیش آفرودیته

واون ماجرای عشقولیتش رو میگه وعشوه گری ها میکنه

هلیوس(خدای خورشید یا خود خورشید) میشنوه این حرف ها رو


زنگ میزنه هفایستوس که بیچاره کجایی؟

اونم میگه من الان جزیره ی لمنوس هستم

میگه بیا که عشقت از دستت رفت


خلاصه تا هفایستوس برسه

دیرمیشه

میاد میبینه که کار از کار گذشته

تور نامریی می اندازه و اونا رو عور میگیره،میره پشت بلندگو میگه خدایان المپ بیایید که گرفتمشون نامردا رو،البته جز زئوس هیشکدوم نمیان

چون باورشون نمیشده آرس بچه به اون مودبی،معاذالله


الغرض،آرس که شهره بوده به صداقت میگه ما تو معبد عشق چند دقیقه پیش ازدواج کرده بودیم

میگن خب دیگه

چیکار میشه کرد


پوزئیدون،خدای دریاها وساطت میکنه وهفایستوس ،آرس رو رها میکنه اما تمام هدیه هایی که قبلا بهش داده رو پس میگیره.


آرس هم میپذیره ومیرن تراکیا باآفرودیته و فرزندانی به دنیا میارن
 

که باز اگه دقیق خاطرم باشه

آروس(خدای عشق)

هار مونیا(خدای تناسب)

و دو پسر کاکل زری

به نام های فوبیا(ترس)

و دیموس(وحشت)

به دنیا میارن


فکر کنم خیلی به  اتیمولوژی وریشه شناسی کلمات 

نیازی نباشه

که آروس قطعا تاثیرگذار بوده در عروس ماایرانی ها

و هارمونیا در کلمه ی هارمونی و تناسب

و فوبیا در بیماری روانشناسانه که اختلالات ترس و اضطراب رو به همراه داره

اخریشو نمیدونم

حقیقت خیلی بحث طولانی میشه

تا یادم نرفته نکته ای رو بگم

ماجرای زهره و منوچهر که از ایرج مثال زدم

در واقع داستان به نظم در آمده ی ونوس(زهره)

وآدونیس(منوچهر) هست

و خب شاعرانه وعالی سروده شده

وگرنه در کلیت این داستان اگرچه معروف نیست مثل ماجراهای آفرودیته اما اصلا داستان فراموش شده ای هم نیست


یک مثال دیگه میزنم واز این بخش عبور میکنیم


آفرودیته کمربندی داشته باخودش که درواقع بااون اغوامیکرده همه رو

جوری که حتی الهه ها یا خدایان زن نیز محسورش میشدن جز

آرتمیس،آتنا،هستیا


تقریبا همه رو محسور می فرموده

کلا عقل ربا بوده لامصب 

مثلا درجایی میخونیم که پدر خودش زئوس رو هم فریب میده که با زنی از اهل زمین باشه


افسانه ها بسیارند در مورد او


حتی روزی که تصمیم میگیرن بخاطر فسادش اعدامش کنن

جامه از تن به در میکنه و همه میگن چیکارش دارید اخه


افرودیته یا زهره یا نینتود یاعشتره

خدای مریخ،بهرام یا  وغیره که یک نفرند در واقع رو به زانو درمیارن

 وتقریبا همشون از این خدا،و همچنین عطارد حداقل یه بچه رو دارن

به این خاطر هست که خدایان

قطعا در سرزمین ها به نام های دیگری معروف شدند و باتوجه به فرهنگ ها وخصوصیاتشون




ها یه روز در اندرونی بعد پاک کردن سبزی بین خدایان اختلاف پیش میادوچند ساعتی باهم حرف نمیزنن

میرن تو زمین گشتی بزنن(افرودیته اول میره

بعدهرا زن دوم زئوس ولی عشق اصلیش،ارتمیس واتنا میرن،میگن دست در دست هم بدیم و این سری شکستش بدیم ولی اخر سر میبینیم که نه


فقط باهاش قهر میکنن ومیگن تو دیگه چه جانوری هستی باوو)


ها برگردیم به ماجرا


آفرودیته که دیگه اخرت بچه تخس بوده میبینه اوه این خانوم زیبا دیگه کیه

میگن هلن


هلن زیباترین زن جهان بوده وهمسررسمی منلاس

پادشاه اسپارت


میگه خب این سوژه ی خوبیه

ایول


میره مهروعشق هلن رو می کاره تو دل پسر پادشاه تروآ


(فکر کنم دوستان اکثرا دیدن فیلم تروی رو،البته باکمی تغییر در اسامی مثلا اگه اشتباه نکنم

منلاس رو آگاممنون ترجمه کردن،خلاصه دعواهای هکتور برادر خلافکار نامبرده وآشیل{نیمه خدا و تاج بخش ونگه دارنده ی تخت پادشاه) هم که دیگه اخرت دعواهای معروفه وداستان اسب چوبی و سقوط تروآ)


 تاثیر این الهه رو به اختصار برروی زمین نگاه میکنیم

 

افرودیته دور وبرش زنان برگزیده وزیبایی بودند به نام حلقه ی زهره

که خب اهل عشق بودند وهوس

 

زنان زیبای اون دوره هم وقف این حلقه میشدند در زمین

 

مثلا هرودوت میگه که بر هر زن بابلی حداقل یکبار واجب بوده که به معبد زهره (ونوس) بره وبامرد بیگانه ای باشه واون رو بهره مند کنه

 

خب این ماجرا برای افراد گمنام و تهیدست خیلی فاجعه نبوده وجز رسوم بوده

اما این فریضه برای زنان مشهور و پولدار کمی دشوارتر بوده

میبینیم که سوار بر ارابه های پوشیده میشدند ومیرفتند به معبد

واونجا نیز از ماسک یا برقع یا روبند استفاده میکردند برای شناخته نشدن

 

(مراسم بالماسکه بی شک از این مراسم گرفته شده)

 

اینم یادم نرفته بگم آفرودیته

بعدها تکثیر میشه

مثلا در خود یونان

آفرودیت اورانیا داریم

در کسوت الهه ی عشق پاک

 

وآفرودیت گنیترس داریم الهه ی ازدواج برای بیوه زنان و دختران

 

آفرودیت پورنه یا پاندموس داریم که الهه ی هوسبازی است و...الخ


بخشید که کلا رفتیم تو فاز خدای عشق و فریب واینا

 

همین داستان ها دربین خدایان والهه ی جنگ ونفرت نیز هست

و سایر خدایان

 

اما چون نمود و جذابیت و ماندگاری  بیشتری در ذهن داره

از این جهت وارد شدم

 

مثلا به اختصار میگم

 

گردش فصل ها رو دربین خدایان اینگونه میبینیم

 

که خدای تموز (تابستان)بعد از داستان هایی وجنگ وقهر با چند خدامیاد به زمین

 

بعد شروع میکنه به خوشگذرونی ویادش میره که باید برگرده پیش عشقش الهه ی عشق وباروری افرودیته(نماد فصل شکوفایی وبهار)

 

کم کم ضعیف میشه

 

خدای بیماری و زرد و پژمرده گی(نمطار) با حادس خدای دنیای مردگان وسکون(نماد زمستان) دست به یکی میکنه

واون رو زندانی میکنه در پاییز

 

الهه ی عشق به زمین میاد دنبال شوهرش

 

هفت طبقه میره زیر زمین

 

در هر طبقه یک پیرهنش رو نمطار می رباید

تا میرسه پیش خدای تموز عور هست وبیمار

 

دنیا به کام حادس هست

و دنیا پر از سردی است

 

واسمان نیز بی حضور خدایان گرما و شکوفایی

 

زئوس به زمین میاد

 

دخترش که خدا یاالهه ی شکوفایی وعشق وباروری است رو ازاد میکنه وبرمیگردونه

همه چیز شکوفا میشه وبارور

 

وبعد از چندی با وساطت بروبو و دخترش،زنگ میزنه حادس‌ونمطار که اون بچه رو ول کنید وگرنه میام صاعقه صاعقه تون میکنم ها(صاعقه صاعقه ،همون ساطوری ساطوری یا شرحه شرحه کردن ماست😊😊)

 

اخه زئوس دیگر خدایان رو توسط صاعقه رام کرد

وشد خدای خدایان

 

وگرنه قبلش اونم صرفا یک خدا بود مثل بقیه ونه بیشتر 



آئين ها و اديان و خدايان مردم بين النهرين

 

ساكنين بين النهرين همانند ديگر مردم اعصار پيشين خود داراى عقايد و آئين ويژه اى بوده اند و لذا در ميان مردمان بين النهرين بقاياى آئين توتم رواج فراوان داشته و آنان عقاب و گاو نر و شير را مقدس مى دانستند و جان پرستى در ميان آنان احترام ويژه اى يافته بود.

مردم بين النهرين بر اين باور بودند كه ارواح بطور كلى در خورشيد و ماه و ستارگان مكان و منزل دارند كه بتدريج اينها برايشان همانند خدايان نمودار گرديدند.

هر يك از شهرها خدائى مخصوص بخود داشت و خداى محلى زن بود.

از درياى مديترانه تا خليج بنگال و اهالى اژه و آسيا و دراويديان سكه ((رب النوع )) (مادر همگانى ) را محترم مى داشتند. و تيامات الهه اقيانوس بود. نانا يا نينا به ايشتار خداى بابل شباهت داشت .

مردوك خداى آفريننده بر تيامات كه ماده را تشكيل داده غالب گشت . در دين افسانه هاى سومريان در رابطه با پديد آمدن طوفان بزرگ گسترش يافت و يكى از خدايان بود كه انسان را از خاك رس آفريد و جان را در آن پيكر دميد تا آئين خدايان را برقرار نمايد و آنان را پرورش دهد.

پادشاهان فرزندان خدايان مى باشند كه طبيعت را حاصلخيز و پر رونق مى سازند و آن فرزندان خدايان بر نباتات رياست دارند و حكومت را در روى زمين اداره مى كنند.

سومريان چون از كوههاى سر به فلك كشيده عيلام سرازير شدند و بر بين النهرين دست يافتند آن بلندى را ارج نهادند و آن را با ارزش تلقى نمودند و در نگهدارى و حفظ آن كوشش فراوان نمودند.

سومريان افسانه ها و الهيات ساميان را براى خود به عنوان روش و مشى اخذ نمودند.

ساميان در عصر حكومت خود شهرها را دسته بندى مى كردند و خدايان خود را در آن شهرها قرار مى دادند: اين خدايان خصلت و منش محلى مردم را در خود بايگانى و حفظ مى كردند و اگر شهر آنان مركز حكومت مى گرديد، خدايان شهر مركزى بر ديگر خدايان شهرها برترى داشتند.

تعداد خدايان ((بابل )) و آشور فراوان و بسيار بود كه در يكى از كتيبه هاى آشوريان مربوط به حدود ۸۶۰ پيش از ((م )) قريب ، هزار نام از خدايان و فرشتگان منقوش است .

مردم آن عصر اين همه خدايان را موجوداتى آسمانى مى پنداشتند و علامت و منشاء نهايى آنها را در كتيبه ها ستاره قرار داده بودند. مثلا خداى بزرگ بنام ((آنو)) را با يك ستاره نشان مى دادند و ديگر خداى را با دو و يا سه ستاره معرفى مى كردند.

در اعتقاد و باور اين اقوام بود كه پروردگاران هم همانند آدميان خشم و آرزو دارند و دستخوش حوادث و احتياج مادى اند. تنها فرق آنان با آدميان در قدرت فوق العاده و حيات جاودانى آنان بود. ارواح بدكار از آدميان تواناتر و از خدايان ناتوان تر بودند. ارواح بدكردار بصورت انسان و تن حيوان از قبيل افعى و اژدها و پلنگ براى آزار آدميان در هر گوشه پنهان بودند. شايد اين باور همان اعتقاد به تناسخ باشد كه تا اين زمان در ميان بعضى از عقايد و باورها موجود است و حتى در بعضى از فرق اسلامى نيز ديده مى شود و اين از عقايد باطل مى باشد. 


باور ایرانیان:


باور ایرانیان تاجایی که حافظه ام یاری کنه ودر تاریخ اجتماعی ایران خونده بودم

متاسفانه مولفش یادم نیست

 

در ابتدا عینا باور هندی هاست

چون ایرانیان

اریایی هندو بوده اند واین دو قوم دریکجا ساکن بودند

و خب پس از جداشدن اونها از هم،جنگ هایی سخت بینشون در میگیره واین جنگ ها حتی در اسمان ها وخداهاشون هم تاثیر مستقیم داره

 

اهوره یا اسوره پس از این جنگ ها میشه دیو در نزد هندیان

و اهورا در نزد ایرانیان که خداست

 

و دوا

Deva,

میشه خدای هندیان ودیو در نزد ایرانیان

 

به تعبیری

 

خدا انسان را خلق کرد وانسان خدا را

که هر دو برای بقا در این تفکر به هم محتاجند 

 

نیچه در جایی میگه ما خدا راکشتیم،ودرکتاب بعدی میگه خدا مرده است

 

ماجرای اول اینگونه است

دیوانه ای سر ظهر فانوس روشن میکنه وبه راه میفته ودنبال خدا میکرده

وپیداش نمیکنه

میره به کلیسا ومیبینه انسان خدا روکشته واونجا شروع میکنه. براش دعای مودت ابدی وفاتحه خوندن!

 

درواقع باور انسان نسبت به خدا مرده ونه خود خدا

 

خدا در نزد اینان درکلیسا(یاهرعبادتگاهی) متولد میشه و پس از قرون وسطا ورنگ باختن معنویت در همان جا می میره وبه خاک می سپارندش،در حقیقت درهمان جایی که به وجود امده از بین میره

 

موجودیت خدا،معاذالله 

باور انسان به خدا

 

البته این تقریبا همزمان میشه با اینکه فروید بحث ناخوداگاه رو مطرح میکنه واینکه انسان از نسل میمون هاست

یعنی عمده کارهای انسان

دست خودش نیست وغریزی است

چون حیوانی است ناطق

وخب خدایی هم نیست که بهش رسیدگی کنه ونهلیست وپوچ گرایی قوت بیشتری میگیره در تفکر اینان

شبیه همان چیزی که ایرانیان در اواخر دوره ی ساسانیان تجربه میکنه در اثر زروانیسم

 

 

ها هدفم از گفتن این نکته ها این نیست که من هم بهشون باور دارم

صرفا بحث علمی است وگفتیم نگاهی به این بخش هم کنیم

 

راستی بعدها والتر بنیامین

فیلسوف نامدارجهان میگه خدا کسوف کرده

 

یعنی برخلاف نیچه معتقده که خدا برخواهد گشت

و باورهای انسان در اخر نسبت به خدا تغییر میکنه وبشر باز معنویت را به دست خواهد اورد

 

اینجا هم میبینیم تاثیر فرهنگ ها وپیشرفت ها رونسبت به باورها

 

جایی که انسان عصیانگر

دنبال حلقه ی مفقوده ایست

که بتونه خودش رونجات بده

وجهان غرب نیز به زعم من پس از مدتی

به تفسیر بنیامین نزدیک تر خواهد بود

شاید هم اشتباه کنم

صرفا دیدگاهی است که اکنون دارم.

 

بگذریم

 

راجع به ادیان بزرگ هم ذکر این نکته خالی از فایده نباید باشد

 

خدای واحد

در تورات زمینی تر است

چنان که در داستان ادم وحوا 

نمیبینه اونا پشت درخت پنهانند

 

وبایعقوب کشتی میگیره

 

در مسیحیت نزدیک تره باز به زمین

چنان که تجلی میکنه درعیسی به باور خودشون

 

و در دین ما

ودر اسلام عزیز

خدا کلا در اسمانهاست و به زمین برنمیگرده دراعتقاد ما

همه ی طبیعت جلوه ایست از ذات بحق ایشان 


در اعتقاد ایرانیان آفرینش در محدودهٔ دوازده هزار سال اساطیری انجام می‌گیرد. این دوازده هزار سال به چهار دورهٔ سه هزار ساله تقسیم می‌شود. در دوران نخستین، عالم، مینُوی و در دوران‌های بعد مینُوی و گیتیی است.

 

سه هزار سال نخست: در واقع با به دنیا آمدن دو فرزند به نام‌های اورمزد و اهریمن از زروان شروع می‌شود. در سه هزار سال نخست جهان مینُوی است و هنوز نه مکان هست و نه زمان. در این دوره از دو هستی سخن به میان می‌آید. یکی جهان متعلق به اورمزد که پر از نور، زندگی، دانایی، زیبایی و خوشبویی می‌باشد و دومی جهان متعلق به اهریمن که تاریک، زشت، بدبو و پر از غم و بیماری می‌باشد. اورمزد ابتدا به آفینش امشاسپندان دست می‌زند که عبارت هستند از: سپند مینو، خرداد، مرداد، بهمن، اردیبهشت، شهریور، اسپندارمد. پس از آفرینش امشاسپندان، اورمزد ایزدان را می‌آفریند که قوای منفی مقابل آن‌ها دیوان هستند. اهریمن نیز برای مقابله با اورمزد، برای هر کدام از امشاسپندان سردیوان یا کمالگان را می‌آفریند. در پایان سه هزار سال اول میان اورمزد و اهریمن صلحی بسته می‌شود مبنی بر اینکه آخرین نبرد میان نیروی بدی و نیکی نُه هزار سال بعد از این صورت پذیرد. پس از اینکه پیمان بسته می‌شود، اورمزد چون موبدی دعای راستی یعنی اهونور را بر زبان می‌آورد و بر اثر آن اهریمن بیهوش می‌شود و به دوزخ می‌افتد و در طول سه هزار سال دوم در آنجا بیهوش می‌ماند.

 

سه هزار سال دوم: پس از بیهوشی اهریمن، اورمزد آفرینش گیتی را آغاز مبکند. او در یک سال و در شش نوبت آسمان، زمین، گیاه، جانور و انسان را خلق می‌کند. سالگرد این آفرینش‌ها شش جشن است که به جشن‌های گاهنبار یا گهنبار معروفند. در این پیش نمونه‌های اصلی آفینش، گاو پیش نمونه چهارپایان و کیومرث پیش نمونه انسان هستند. در پایان سه هزار سال دوم، اهریمن با یاری دوستان خود به هوش می‌آید و تصمیم می‌گیرد که این پیش نمونه‌های آفرینش را تخریب کند و به جهان کنونی حمله کند.

 

سه هزار سال سوم: در این دوره شاهد درگیری اهریمن و دیوهایش با اورمزد و ایزدانش هستیم. در این بین گاو آفریده شده، توسط اهریمن کشته می‌شود و از تن او غلات، گیاهان و جانوران آفریده می‌شود. از نطفهٔ کیومرث که بر زمین ریخته شده بود، پس از چهل سال شاخه‌ای ریواس می‌روید دارای دو ساق است و پانزده برگ. این پانزده برگ مطابق با سال‌هایی است که مشیه و مشیانه نخستین زوج ادمی در ان هنگام دارند. مشی نر و مشیانه ماده است. بدین ترتیب مشی به عنوان پدر انسان‌ها و مشیانه به عنوان حوای انسان‌ها شناخته می‌شود. اهریمن بر اندیشهٔ آنان می‌تازد و آنان اولین دروغ را بر زبان می‌آورند و آفریدگاری را به اهریمن نسبت می‌دهند. مشی و مشیانه توبه می‌کنند و دارای هفت جفت فرزند می‌شوند و پس از صد سال زندگی می‌میرند.

 

شجرنامهٔ اعقاب مشی و مشیانه اصل و مبدا بسیاری از نژادهای گوناگون را در بر می‌گیرد. نژاد ایرانی از زوجی است که سیامک و نشاک نامیده می‌شود. از این زوج، فرواگ-فرواگین و بعد از آنها زوج هوشنگ-گوزک به وجود می‌آیند.

 

سه هزار سال چهارم: سه هزار سال سوم در میانه‌های دوران لهراسپ به پایان می‌رسد و سه هزار سال چهارم شروع می‌شود. مهمترین ویزگی این دوره ظهور زردشت است. این دوره دورهٔ وحی دینی می‌باشد. اورمزد اسرار دین را بر زردشت آشکار می‌کند و او پیامبری دین مزدیسنی و رسالت خود را اعلام می‌دارد. ایین مزدیسنایی آیینی است که در راس خدایان ان‌ها اهورامزدا قرار دارد و به عبارت دیگر دین زردشتی است. پس از مرگ زردشت به ترتیب اوشیدر،اوشیدر ماه و سوشیانت رهبری بهدینان را بر عهده می‌گیرند. دورهٔ سوشیانت دورهٔ تکامل موجودات اورمزدی است و همه دیوان از نسل دو پایان و چهارپایان نابود می‌شوند. سوشیانت وظیفه بر انگیختن مردگان را دارد. هر کدام از این مردگان در طی زمان و پس از گذراندن داوری از پل چینود می‌گذرند که پلی حد فاصل این جهان و آن جهان است.
 

تاریخ ارسال: شنبه 21 فروردين 1395 ساعت: 12:56 |تعداد بازدید : 81 نویسنده :

دیدگاههای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی