close
تبلیغات در اینترنت
بداهه با موضوع حقوق و بیکاری

مطالب مربوط

بداهه با موضوع حقوق و بیکاری

 

فرهاد ميرحسينى:

من که بی کارم ولی با خیل باکاران بگو

درد ما شیخ حسن روزی مداوا می کند

ندا جلالی:

با حقوق اندک و این چاله های بی شمار

پشت ما را خرج بی حد باز هم تا می کند

مرضیه ملکیان:

با حقوق ماه من، همسر مدارا می کند

پشت ما را هم فقط بیکاری اش ، تا می کند

ندا جلالى:

آرزو هرگز نباشد عیب بر پیر و جوان

ورنه این چشمه کجا!چشمان ما بینا کند؟

امین سراوانی:

پس برای این ، من و ارز و دلار عاشق شدیم

اسکناس ده دلاری چون مدارا میکند

دوری از ما می کند ، مثل زنان از ترس سوسک

با همین دوریش من را بی محابا میکند😅

مرضیه ملکیان:

خرج ما را می دهد اما کمی تا قسمتی

با حقوقش فرق مو را از وسط وا می کند

علی اکبر رحیمی:

این دل دیوانه ام امروز وفردا می‌کند

این حقوق اندکم مارا که رسوامی کند

فرهاد ميرحسينى:

در کتابی خوانده ام هرکس ببیند خواب قصر

روز بعد از خواب حتما کار پیدا می کند

مرضیه ملکیان:

ای عجب از روزگاری که خلاف میل ما

طبل بیکاری ما نیز حاشا می کند

علی اکبر رحیمی:

درد بیکاری گریبانم گرفته ای رفیق

سیل خرجم خانه ام را مثل دریا میکند

مرتضی حالی:

اول ماه است و خرج خانه و صد جور قسط

ما حقوق و ایضاً او ما را تماشا می کند

فرهاد ميرحسينى:

خال مهرویان سیاه و روزگار ما سیاه

کی خدا از کار بیکاران گره وا می کند؟

امین سراوانی:

هست چون آمار بی کاران ز مستان بیشتر

این چنین دینداریِ بیگانه غوغا میکند

علی اکبر رحیمی:

درد بیکاری گریبانم گرفته ای رفیق

سیل خرجم خانه ام را مثل دریا میکند

فرهاد ميرحسينى:

هرکه بیکار است گو موشک بساز و بپران

هر که موشک می پراند زود غوغا می کند

محمد حسن زاده:

نیمه ی ماه است و جیبم از حقوقم خالی است

یک شپش در جیب من کاشانه برپا می کند

علی اکبر رحیمی:

درد بیکاری گریبانم گرفته ای رفیق

سیل خرجم خانه ام را مثل دریا میکند

امین سراوانی:

مثل دانشجوی ترم آخرم ، you مثل کار

جستویت بند های کفش را وا میکند

ندا جلالى:

ماه ، آخر شد، مدیرا!پس حقوق ما کجاست؟

دکتر! اما از چه رو این پا و آن پا  می کند؟

مرضیه ملکیان:

با حقوقم رفته بودم تا بگیرم چیزکی

 حیف که با جیب من ، بازار بد تا می کند

محمد حسن زاده:

رستمم با هفت خوان قسطهای بیشمار

خوان هشتم همسرم با بنده دعوا میکند

فرهاد ميرحسينى:

وعده دادم معده ام را چنجه و برگ و جگر

ماهها بگذشته و هر روز حاشا می کنم

مرضیه ملکیان:

نرخ مردن رفته بالا، نرخ بیکاری چرا

دم به ساعت خون دل دارد مهیا می کند

محمد حسن زاده:

خواب دیدم که حقوقم ده برابر گشته است

قوه ی مجریه هم با قدرت اجرا میکند

مرضیه ملکیان:

چنته و برگ و جگر را از کبابی ها نخواه

گوشه چشم حقوقت قفل ها را وا کند

ندا جلالى:

سخت دلتنگم ببینم من  کلیساهای رم

آه این حسرت مرا آخر چلیپا می کند

ماشاالله حق پرست:

چند روزی مختصر چون شاهنشهم با این حقوق

بعد از آن همچو درویشان عالم هی مدارا میکنم

فرهاد ميرحسينى:

ای صبا از من به اسماعیل قربانی بگو

نام ما را توی استخدامهایش جا کند

علی اکبر رحیمی:

من که میدانم حقوقم اندک خرج زیاد

بازبان بی زبانی ازسرم وا می کنم

امین سراوانی:

عنکبوتی تار بسته روی جیبم بی صدا

می زند گیتار و با تارش هم آوا میکند

مرتضی حالی:

«دست ما کوتاه و خرما بر نخیل» و این شکم

با صدای قار و قورش «I» دعوا می کند

 

محمد حسن زاده:

یکنفر با ده قلم صبحانه چشمش سیر نیست

یکنفر هم سیر خود را با مربا میکند

علی اکبر رحیمی:

در فضای زندگی پولی نمانده بهرمن

غصه های وقت و بی وقتم چه غوغا می کند

ماشاالله حق پرست:

با حقوقم شرط کردم که بگیرم همسری

تا شنیده مادرش فریاد برپا میکند

علی اکبر رحیمی:

غول خرج خانه ام همراه خرج عاشقی

این زمین پرعلف را مثل صحرا میکند

مرضیه ملکیان:

ای هوار از دست کوتاهی که خرمادارنیست

دست کوتاه و حقوقم را که (چه کسی) دریا می کند؟

فرهاد ميرحسينى:

«می دهد جان این فضا پشتک زدن را اخ جااااان»

یک شپش در جیب من با خویش نجوا می کند

امین سراوانی:

دلبرم هی حرف از پول و درآمد میزند

عشق را با پول میخواهد که حاشا میکند

در پی کارم ولی بیچاره تر از ماهی ام

چون که دریا هم نباشد تنگ پیدا میکند

مرتضی حالی:

آخر ای آقای عیسی، با حقوق اندکت

چی یهودا را شبی یکهو یهودا می کند...؟!!

محمد حسن زاده:

قسطها را میدهم شادم پشیزی مانده است

همسر آنچه مانده را خرج مصلی میکند

مرضیه ملکیان:

با "ندابانو  جلالی" رفته بودم دردرا

حیف که دیدم حقوق، این پا و آن پا می کند

محمد حسن زاده:

قسطهای ده رقم پرداخت شد با شش رقم

چون انیشتینم که هی حل معما میکند

امین سراوانی:

جیب او هر وقت خالی شد ز پر، افسوس نیست

قرض و تسهیلات و... وامی هم تقاضا میکند

مرضیه ملکیان:

رو به آخر می رود وقت و نمی دانم کجا

 مشت من را آخرش بیکاری ام وا می کند

هر چه بود آخر به دوش درد بیکاری نده

زور بازوی حقوقت را که حاشا می کند؟

ندا جلالى:

حسرت یک دستکش در چشمهایش مانده است

 

دخترم دستان سرخش را فقط ها می کند 

تاریخ ارسال: پنجشنبه 22 تير 1396 ساعت: 22:6 |تعداد بازدید : 31 نویسنده :

دیدگاههای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی