close
تبلیغات در اینترنت
غزل های حسین منزوی

غزل های حسین منزوی

 

یک بوسه که از باغ تو چینند به چند است؟

پروانه ی تاراج گلت بند به چند است؟

خالی شدم از خویش و به خالت نرسیدم

آخر مگر این دانه ی اسفند به چند است؟

یک نامه به نامم ننوشتی مگر آخر

کاغذ به سمرقند تو ای قند! به چند است؟

نرخ لب پر آب تو و شعر تر من

در کشور زیبایی تو چند به چند است؟

با دار و ندار آمده ام پیش تو، پرکن!

غم نیست که پیمانه ی سوگند به چند است؟

وقتی که به عمری بدهی لب گزه ای را

در تعرفه ی عشق تو لبخند به چند است؟

یک، ده، صد و بیش است خط ساغرُعشاق

تا حوصله ی ذوق تو خرسند به چند است؟

دل مجمر افروخته ام برد و نگفتند

کاین آتشِ با نور همانند به چند است؟

چند اَرزدم آغوش تو در هرم کویری ؟

چندین بغل از برف دماوند به چند است؟

شعر از حسین منزوی

چنان گرفته ترا بازوان پیچکی ام

که گویی از تو جدا نه که با تو من یکی ام

نه آشنایی ام امـروزی است با تو ھمین

کـــه می شناسمت از خوابھای کودکی ام

عروسوار خیـال منی که آمده ای

دوباره باز به مھمانی عروسکی ام

ھمین نه بانوی شعر منی که مدحت تو

به گوش می رسد از بانگ چنگ رودکی ام

نسیم و نخ بده از خاک تارها بشود

به یک اشاره ی تو روح بادباکی ام

چه برکـــه ای تو که تا آب، آبی است در آن

شنـاور است همه تار و پود جلبکی ام

به خون خویش شوم آبروی عشــــق آری

اگر مدد برسـاند سرشت بابکی ام

کنــــار تو نفسی با فراغ دل بکـــــــشم

اگر امــــــــــان بدھد سرنوشت بختکی ام

شعر از حسین منزوی

ای یار دوردست که دل می بری ھنوز

چون آتش نھفته به خاکستری ھنوز

ھر چند خط کشیده بر آیینه ات زمان

در چشمم از تمامي خوبان، سری ھنوز

سودای دلنشین نخستین و آخرین!

عمرم گذشت و توام در سری ھنوز

ای نازنین درخت نخستین گناه من!

از میوه ھای وسوسه بارآوری ھنوز

آن سیب ھای راه به پرھیز بسته را

در سایه سار زلف، تو می پروری ھنوز

با جرعه ای ز بوی تو از خویش میروم

آه ای شراب کھنه که در ساغری ھنوز

شعر از حسین منزوی

تو خواھي آمد و آواز با تو خواھد بود

پرنده و پر و پرواز با تو خواھد بود

تو خواھي آمد و چونان كه پیش از اين بودهست

كلید قفل فلق باز با تو خواھد بود

خلاصه كرده به ھر غمزه اي ھزار غزل

ھنر به شیوة ايجاز با تو خواھد بود

طلوع كن كه چنان آفتابگردانھا

مرا دو چشم نظر باز با تو خواھد بود

چه جاي من؟ كه براي فريب يوسف نیز

نگاِه وسوسه پرداز با تو خواھد بود

در آرزوست دلم راز اسم اعظم را

تو خواھي آمد و آن راز با تو خواھد بود

براي دادِن عمِر دوباره اي به دلم

تو خواھي آمد و اعجاز با تو خواھد بود

شعر از حسین منزوی

می آمد از برج ویران ، مردی که خاکستری بود

خرد و خراب و خمیده ، تصویر ویرانتری بود

مردی که در خواب ھایش ، ھمواره یک باغ می سوخت

وان سوی کابوس ھایش ، خورشید نیلوفری بود

وقتی که سنگ بزرگی ، بر قلب آیینه می زد ،

می گفت : خود را شکستم کان خود نه من دیگری بود

می گفت با خود : کجا رفت آن ذھن پالوده ی پاک ؟

ذھنی که از ھر چه جز مھر بیگانه بود و بری بود

افسوس از آن طفل ساده که برگ برگ کتابش

زیبا و رنگین و روشن ، تصویر خوش باوری بود

طفلی که تا دیو ھا را مثل سلیمان ببندد

زیباترین آرزویش یک قصه انگشتری بود

افسوس از آن دل که بعد از پایان ھر قصه تا صبح

مانند نارنج جادو ، آبستن صد پری بود

دردا که دیری است دیگر شور سحرخیزی اش نیست

آن چشم ھایی که ھر صبح ، خورشید را مشتری بود

دردا که دیری است دیگر ، زنگ کدورت گرفته است

آیینه ای کز صباحت صد صبح ، روشنگری بود

اکنون به زردی نشسته است از جرم تخدیر و تدخین

انگشت ھایی که روزی مثل قلم جوھری بود

شعر از حسین منزوی

خانم! سلام و شکر که سبز است حالتان

کم باد و گم از آینه زنگِ ملالتان

نیّت به روشنایی چشم شما خوش است

چندانکه آفتاِب تمامست فالتان

رگباری آمدیم و به باغ شما زدیم

پیش از رسیده گشتن اندوِه کالتان

با چشمتان امیره ی دلھای غارتی

عشق آنچه میبرید غنیمْت حلالتان

تا روزھا به ھفته و ماهند در گذار

ماییم و انس خاطره ی دیرسالتان

انگار قّصه ی غم عشقید و بی زمان

اینسان که کھنگی نپذیرد مقالتان

عین حقیقتید و به اندازه ی خیال

دورید از زوال، چه بیِم زوالتان؟

تا حسن بر جبیِن شما خطّ خوش نوشت

بد برنتابد آینه ی بی مثالتان

آلوده ی غمیم و غباریم کر دھید،

ما را در آبگیر حضور زلالتان

تا این غزل چریده ی آن چشم خوش چراست

خوش بادمان قصیل به کام غزالتان

شعر از حسین منزوی

به سینه می زندم سر، دلی كه كرده ھوایت

دلی كه كرده ھوای كرشمه ھای صدایت

نه یوسفم، نه سیاوش، به نفس كشتن و پرھیز

كه آورد دلم ای دوست! تاب وسوسه ھایت

ترا ز جرگه ی انبوه خاطرات قدیمی

برون كشیده ام و دل نھاده ام به صفایت

تو سخت و دیر به دست آمدی مرا و عجب نیست

نمیكنم اگر ای دوست، سھل و زود ، رھایت

گره به كار من افتاده است از غم غربت

كجاست چابكی دستھای عقده گشایت؟

به كبر شعرَمبینم كه تكیه داده به افلاك

به خاكساری دل بین كه سر نھاده به پایت

"دلم گرفته برایت" زبان ساده ی عشق است

سلیس و ساده بگویم: دلم گرفته برایت!

شعر از حسین منزوی