close
تبلیغات در اینترنت
غزل های سیمین بهیهانی

غزل های سیمین بهیهانی

 

هرچند رفته ای...

هرچند رفته ای و دل از ما گسسته ای

پیوسته پیش چشم خیالم نشسته ای

ای نرگس از ملامت چشمم چه دیده ای

کاین سان به بزم شاد چمن سرشکسته ای؟

با من مبند عهد که چون پیچ های باغ

هرجا رسیده ، رشته ی پیوند بسته ای

از من به سوی دشمن من راه جسته ای

نوریّ و در بلور دل من شکسته ای

دیگر نگاه گرم تو را تاب فتنه نیست

ای چشم آشنا! مگر امروز خسته ای؟

من نیز بند مهر تو ببریده ام ز پای

تنها گمان مبر که تو زین دام رسته ای

سیمین! ز عشق رسته ای امّا فسرده ای

آن اخگری کز آتش سوزنده جسته ای

سیمین بهبهانی 

پولاد آبدیده      

جفای خلق و غم روزگار دیده منم

وزین دو ، رشته ی پیوند خود بریده منم

شبم که سینه ی من پرده دار اسرار است

به انتظار تو ، ای خنجر سپیده! منم

ز تیغ طعنه ی دشمن دلم چو گل شد چاک

کنون چو غنچه زبان در دهان کشیده منم

ز اوج چرخ تمنّا چو برف با دل سرد

فرو نشسته و بر خاک آرمیده منم

ز من گسسته ای و همچو گردباد به دشت

ز تاب هجر تو پیچیده و دویده منم

ز غم گداختم و اشک گرم سردم کرد

ز من بترس که پولاد آبدیده منم

بسان سایه ز آزار مردمان ، سیمین!

غمین به گوشه ی دیوارها خزیده منم

سیمین بهبهانی

 مخمل خاکستر

 شبی نگاه به روی امیدواران کن 

سیاهی شب ما را ستاره باران کن

نشسته چون گل یخ ، دل به سردمهری دوست

به بوی او ، هوس گرمی بهاران کن

چو چنگ ، سر به گریبان شرم افکندیم

بیا و گوش به آهنگ شرمساران کن

ز عودسوز خدا عطر شعر و ساز آمد

نظر به سوختن ما گناهکاران کن

نهان به مخمل خاکستریم همچو شرار

نسیم باش و گذاری به خاکساران کن

به یک نگاه پَر صبر ما توانی سوخت

شهاب خویش نشانگیر بیقراران کن

برآور از چمن طبع خویشتن، سیمین!

گل نیازی و تقدیم نازداران کن

سیمین بهبهانی

 فریاد و کوه

پیام یاری و دیدار کامجویی نیست 

چه آرزو کنم ای دل؟ که آرزویی نیست

گرفتم اینکه نبستند دست و پای طلب

گلی به باغ که ارزد به جست و جویی ، نیست

به دوش همّت جان چیست بار منّت چشم

مرا که چشم تمنّای دل به سویی نیست

به میهمانی من پا منه که در این بزم

به غیر چشم و دلم ، جامی و سبویی نیست

ز داوری که کند دشمنم، چه غم؟ که مرا

هوای نامی و پروای آبرویی نیست

خزان مرگ بگو رنگ نیستی بزند

بهار خاطر ما را که رنگ و بویی نیست

به خیره این همه فریاد می کنی ، سیمین!

که غیر کوه غم اینجا جوابگویی نیست

 سیمین بهبهانی

مشعل

مگو که شهر پر از قصّه ی نهانی ماست 

به لوح دهر همین قصّه ها نشانی ماست

ز چشم خلق چه پوشم؟ که قصّه های دراز

عیان به یک نگه خامش نهانی ماست

اگرچه هر غزلی همچو شعله ما را سوخت

فروغ عشق چو مشعل ، ز صد زبانی ماست

اگرچه لاله ی ما شد ز خون دل سیراب

چه غم؟ که رونق باغی ز باغبانی ماست

به گور مهر ، شبانگه ، به خون سرخ شفق

نوشته قصّه ی پردردی از جوانی ماست

شبی به مهر بجوش و ببین که چرخ حسود

سحر دریده گریبان ز مهربانی ماست

مکش به دیده ی مغرور ما کرشمه ی وصل

که چشم پوشی ما عین کامرانی ماست

ز مرگ نیست هراسی به خاطرم سیمین!

که جان سپردن صدساله زندگانی ماست...

سیمین بهبهانی

بهار عمر مرا گو خزان رسد... 

نه نام کس به زبانم نه در دلم هوسی

به زنده بودنم این بس که می کشم نفسی

جهان و شادی او کام دوستان را باد

پر شکسته ی ما باد و گوشه ی قفسی

از آن به خنجر حسرت نمی درم دل خویش

که یادگار بر او مانده نقش عشق کسی

بهار عمر مرا گو خزان رسد که در او

نرُست لاله ی عشقی ، شکوفه ی هوسی

سکوت جان من از دشت شد فزون که به دشت

درای قافله ای بود و ناله ی جرسی

شکیب خویش نگه دار و دم مزن سیمین!

که رفت عمر و ز اندوه او نمانده بسی

سیمین بهبهانی

بسا اسیر خسته را...

هنوز موی بسته را اگر به شانه وا کنم

بسا اسیر خسته را ز حلقه ها رها کنم

هنوز خیل عاشقان ، امید بسته در زمان

خوشند و مست از این گمان که کامشان روا کنم

مرا همین ز شعر بس ، که مست باده ی هوس

ز روی و مو به هر نفس هزار ماجرا کنم

از این کلام مختصر ، مرا قضا شد این قدَر

که ترّهات خویش را نثار طرّه ها کنم

ز قامت حقیقتی ، به پا نشد قیامتی

من از فریب قامتی قیامتی به پا کنم

کلام مقتضای حق تباه شد به هر ورق

چه چاره غیر از آن که من خلاف مقتضا کنم؟

گرفته گوش داوران ، فتاده کار با کران

در این سکوت بیکران بگو که را صدا کنم؟

حکایت «سر و زبان» درست شد به امتحان

به «سرخ» بند بسته ام که «سبز» را رها کنم

تلاش بی ثمر مرا کشید سوی قهقرا

چو آب می رود «چنین» ، چرا «چنان» شنا کنم؟

سزد که همچو ماکیان به جرعه ای ز آبدان

سری کنم بر آسمان، دعا کنم...ثنا کنم...

چه رفت بر زبان مرا؟ که شرم باد از آن مرا

به یک دل و به یک زبان دوگانگی چرا کنم؟

ز عمر ، سهم بیشتر ریا نکرده شد به سر

بدین که مانده مختصر دگر چرا ریا کنم؟

چو خود به حق نمی رسم ، قسم به حق! همین بسم

که خاک آن رسیدگان به دیده توتیا کنم

طهور جام شوکران نصیب شد به طاهران

به نوش آن پیمبران سلامی آشنا کنم...

سیمین بهبهانی

ای اشنا

ای آشنا چه شد که تو بیگانه خو شدی؟

با مهرپیشگان ز چه رو کینه جو شدی؟

ما همچو غنچه یک دل و یک روی مانده ایم

با ما چرا چو لاله دو رنگ و دو رو شدی؟

نزدیک تر ز جان به تنم بودی ای دریغ

رفتی به قهر و دورتر از آرزو شدی

ای گل که لاف حسن زدی پیش آفتاب!

خشکید شبنم تو و بی آبرو شدی

ای چهره از غبار غمی زنگ داشتی

اشکی فشاند چشم من و ، شست و شو شدی

از گریه همچو غنچه گره در گلوی ماست

تا همچو گل به بزم کسان خنده رو شدی

سیمین! چه روزها که چو گرداب ، در فراق

پیچیدی از ملالت و در خود فرو شدی

سیمین بهبهانی

مرا هزار امید است و هر هزار تویی...

 مرا هزار امید است و هر هزار تویی

شروع شادی و پایان انتظار تویی

بهارها که ز عمرم گذشت و بی‌تو گذشت

چه بود غیر خزان‌ها اگر بهار تویی

دلم ز هرچه به غیر از تو  بود خالی ماند

در این سرا تو بمان ای که ماندگار تویی

شهاب زودگذر لحظه‌های بوالهوسی است

ستاره‌ای که بخندد به شام تار تویی

جهانیان همه گر تشنگان خون من‌اند

چه باک زان‌همه دشمن چو دوست‌دار تویی

دلم صراحی لبریز آرزومندی‌ست

مرا هزار امید است و هر هزار تویی

سیمین بهبهانی

 بهر تو همچو من کجا...

 خرمن زلف من کجا؟ شاخه یاسمن کجا؟

قهر ز من چه می کنی ٬ بهر تو همچو من کجا؟

صحبت باغ را مکن پیش بهشت روی من

سبزه ی عارضم کجا؟ خرّمی چمن کجا؟

لاله و من چه نسبتی؟ ساغر او ز می تهی

ساق فریب زن کجا؟ ساقی سیمتن کجا؟

غنچه دهان بسته یی ٬ پیش لب شکفته ام

گرمی بوسه ام کجا؟ سردی آن دهن کجا؟

نرگس و دیدگان من؟ وای از این ستمگری

در نگهم ترانه ها ٬ در نگهش سخن کجا؟

بر سر و سینه ام مکش دست که خسته می شود!

نرمی پیکرم کجا؟ خرمن نسترن کجا؟

این همه هیچ ٬ بهر تو ٬ یار ز خود گذشته یی

دوستی ِ تو خواسته ٬ دشمن خویشتن کجا؟

می روی و خطاست این ٬ شیوه ی نابجاست این

قهر ز من چه می کنی؟ بهر تو همچو من کجا؟

سیمین بهبهانی

 به خدا من...

 شوریده ی آزرده دل ِ بی سر و پا من 

در شهر شما عاشق انگشت نما من

دیوانه تر از مردم دیوانه اگر هست

جانا، به خدا من... به خدا من... به خدا من

شاه ِ‌همه خوبان سخنگوی غزل ساز

اما به در خانه ی عشق تو گدا من

یک دم، نه به یاد من و رنجوری ی ِ من تو

یک عمر، گرفتار به زنجیر وفا من

ای شیر شکاران سیه موی سیه چشم!

آهوی گرفتار به زندان شما من

آن روح پریشان سفرجوی جهانگرد

همراه به هر قافله چون بانگ درا، من

تا بیشتر از غم، دل دیوانه بسوزد

برداشته شب تا به سحر دست دعا من

سیمین! طلب یاریم از دوست خطا بود:

ای بی دل آشفته! کجا دوست؟ کجا من؟

سیمین بهبهانی

بوسه ی نسیم 

شب چون به چشم اهل جهان خواب می دود

میل تو گرم، در دل بی تاب می دود

در پرده ی نهان ِ دلم جای می کنی

گویی به چشم خسته تنی خواب می دود

می بوسمت به شوق و برون می شوم ز خویش

چون شبنمی که بر گل شاداب می دود

می لغزد آن نگاه شتابان به چهره ام

چون بوسه ی نسیم که بر آب می دود

وز آن نگاه، مستی عشق تو در تنم

آن گونه می دود که می ناب می دود

بر دامنم ز مهر بنهْ سر، که عیب نیست

خورشید هم به دامن مرداب می دود

وز گفتگوی خلق مخور غم، که گاهگاه

ابر سیه به چهره ی مهتاب می دود.

 سیمین بهبهانی

دلم گرفته ای دوست

 دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من 

گر از قفس گریزم، کجا روم، کجا من؟

کجا روم؟ که راهی به گلشنی ندارم

که دیده بر گشودم به کنج تنگنا من

نه بسته ام به کس دل، نه بسته دل به من کس

چو تخته پاره بر موج، رها... رها... رها... من

ز من هرآن که او دور، چو دل به سینه نزدیک

به من هر آن که نزدیک، از او جدا جدا من

نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی، به یاد آشنا من

ز بودنم چه افزون؟ نبودنم چه کاهد؟

که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟

ستاره ها نهفتم، در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من

سیمین بهبهانی

 بیا

 ستاره دیده فروبست و آرمید، بیا

فروغ نور به رگ های شب دوید، بیا

ز بس به دامن شب ، اشک انتظارم ریخت

گل سپید شکفت و سحر دمید، بیا

شهاب یاد تو، در آسمان خاطر من

پیاپی از همه سو، خطﱢ زر کشید، بیا

ز بس نشستم و با شب حدیث غم گفتم

ز غصه رنگ من و رنگ شب پرید، بیا

به وقت مرگم، اگر تازه می کنی دیدار

به هوش باش که هنگامِ آن رسید، بیا

نیامدی که فلک خوشه خوشه پروین داشت

کنون که دست سحر دانه دانه چید، بیا

امیدِ خاطرِ سیمین دل شکسته تویی!

مرا مخواه از این بیش ناامید، بیا

سیمین بهبهانی