close
تبلیغات در اینترنت
غزل های فاضل نظری

غزل های فاضل نظری

 

 نیستی کم! نه از آیینه نه حتی از ماه

که ز دیدار تو دیوانه ترم تا از ماه
من محال است به دیدار تو قانع باشم
کی پلنگی شده راضی به تماشا از ماه
به تمنای تو دریا شده ام! گرچه یکی ست
سھم یک کاسه ی آب و دل دریا از ماه
گفتم این غم به خداوند بگویم، دیدم
که خداوند جدا کرده زمین را از ماه
صحبتی نیست! اگر ھم گله ای ھست از اوست
می توانیم برنجیم مگر ما از ماه!
شعر از فاضل نظری

تقدير نه در رمل نه در کاسه ي چیني ست
آينده ي ما دورتر از آينه بین يست
ما ھرچه دويديم، به جايي نرسیديم
اي باد! سرانجام تو ھم گوشه نشیني ست

از خاک مرا برد و به افلاک رسانید
اين است که من معتقدم؛ عشق زمیني ست
يک لحظه به بخشايش او شک نتوان کرد
با اين ھمه، ترديد در اين باره يقیني ست
شادم که به ھر حال به ياد توأم، اما
خون میخورم از دست تو و باز غمي نیست
شعر از فاضل نظری

مباش آرام حتی گر نشان از گردبادی نیست
به این صحرا که من می آیم از آن اعتمادی نیست
به دنبال چه میگردند مردم درشبستان ھا
در این مسجد که من دیدم چراغ اعتقادی نیست
نه تنھا غم سلامت باد گفتن ھای مستان ھم
گواھی میدھند دنیای ما دنیای شادی نیست
چرا بی عشق سر برسجده ی تسلیم بگذارم
نمیخوانم نمازی را که در آن از تو یادی نیست
کنار بسترم بنشین ودستم را بگیر ای عشق
برای آخرین سوگندھا وقت زیادی نیست
مرا با چشم ھای بسته از پل بگذران ای دوست
تو وقتی با منی دیگر مرا بیم معادی نیست
شعر از فاضل نظری

گاھی شرار شرم و گاھی شور شیدایی است
این آتش از ھر سر که بر خیزد تماشایی است
دریا اگر سر می زند بر سنگ حق دارد
تنھا دوای درد عاشق ناشکیبایی است
زیبای من ! روزی که رفتی با خودم گفتم
چیزی که دیگر بر نخواھد گشت، زیبایی است
راز مرا از چشمھایم می توان فھمید
این گریه ھای ناگھان از ترس رسوایی است
این خیره ماندن ھا به ساعت ھای دیواری
تمرین برای روزھایی که نمی آیی است
شاید فقط عاشق بداند "او" چرا تنھاست
کامل ترین معنا برای عشق تنھایی است ...
شعر از فاضل نظری

دشت خشکید و زمین سوخت و باران نگرفت
زندگی بعد تو بر ھیچ کس آسان نگرفت
چشمم افتاد به چشم تو ولی خیره نماند
شعلهای بود که لرزید ولی جان نگرفت
جز خودم ھیچ کسی در غم تنھایی من
مثل فواره سر گریه به دامان نگرفت
دل به ھر کس که رسیدیم سپردیم ولی
قصهء عاشقی ما سر و سامان نگرفت
ھر چه در تجربهء عشق سرم خورد به سنگ
ھیچ کس راه بر این رود خروشان نگرفت
مثل نوری که به سوی ابدیت جاریست
قصه ای با تو شد آغاز که پایان نگرفت
شعر از فاضل نظری

چنان که از قفس ھم دو یا کریم به ھم
از آن دو پنجره ما خیره می شدیم به ھم
به ھم شبیه ، به ھم مبتلا ، به ھم محتاج
چنان دو نیمه سیبی که ھر دو نیم به ھم
من و توایم دو پژمرده گل میان کتاب
من و توایم دو دلبسته از قدیم به ھم
شبیه یکدگریم و چقدر دلگیر است
شبیه بودن گل ھای بی شمیم به ھم
من و تو رود شدیم و جدا شدیم از ھم
من و تو کوه شدیم و نمی رسیم به ھم
بیا شویم چو خاکستری رھا در باد
من و تو را برساند مگر نسیم به ھم...
شعر از فاضل نظری

گاھی شرار شرم و گاھی شور شیدایی است
این آتـش از ھر سر که بر خیزد تماشــایی است

دریـــا اگر ســــر می زنــــد بر سنــــگ حق دارد
تنھـــــا دوای درد عاشـــــق ناشکیبـــایی است
زیبــــای من ! روزی که رفتــــی با خودم گفتـــم
چیزی که دیگر بر نخواھد گشت، زیبــــایی است
راز مـــرا از چشمھــــایـــــم می تـوان فھمیـــــد
این گریه ھای ناگھـــــان از تــرس رسوایی است
این خیــــره مانــــدن ھا به ساعت ھای دیــواری
تمــــرین بــــرای روزھایــــی که نمی آیی است
شــــاید فقط عـــــاشق بداند " او " چرا تنھاست :
کامـل ترین معنــــا برای عشـــــق تنھایی است...
شعر از فاضل نظری

بعد یک سال بھار آمده، می بینی که
باز تکرار به بار آمده، می بینی که
سبزی سجدهء ما را به لبی سرخ فروخت

عقل با عشق کنار آمده، می بینی که
آنکه عمری به کمین بود به دام افتاده
چشم آهو به شکار آمده، می بینی که
حمد هم از لب سرخ تو شنیدن دارد
گل سرخی به مزار آمده، می بینی که
غنچه ای مژدهء پژمردن خود را آورد
بعد یک سال بهار آمده، می بینی که
شعر از فاضل نظری

نفس کشیدم و گفتی زمانه جانکاه است
نفس نمی کشم ،این آه در پی آه است
در آسمان خبری از ستاره من نیست
که هر چه بخت بلند است عمر کوتاه است
به جای سرزنش من به او نگاه کنید
دلیل سر به ھوا بودن زمین ماه است
شب مشاهده چشم آن کمان ابروست !

کمین کنید که امشب سر بزنگاه است
اگر نبوسم حسرت ، اگر ببوسم شرم
شب خجالت من از لب تو در راه است ...
شعر از فاضل نظری