close
تبلیغات در اینترنت
اشعار محمد مهدی سیار

اشعار محمد مهدی سیار

 

جای شما هم خالی بود... دو سه روزی مشهد ماندم

 جای خودم هم خالی بود، دو سه روزی خوش گذراندم

 هم کودکی ام را دیدم - در حوض حرم پا میشست-

 هم پیری من آنجا بود همراهش قرآن خواندم:

  لا تأخذه...خوابم برد...اما با پر خادمها

 یکباره پریدم از خواب، شرمنده رویا ماندم

 تابوتم را صبحی زود با صلوات و با تهلیل

 بر شانه گرفتم بردم، در صحن حرم چرخاندم

 دادم دل خود را باری تحویل امانتداری

 بعد گذشتم از خیرش، قبضش را هم سوزاندم!

 از مجتهدی در صحنی پرسیدم حکم جنون چیست؟...

 من جای زیارتنامه لیلی وا لیلی خواندم!

 دیرم شد سر ساعت باز... جا ماندم باز از پرواز

 خندیدم و گفتم خیر است... دو سه روزی مشهد ماندم

 محمد مهدی سیار

بي تو

بي تو منم و دقايقي پژمرده

نه زنده حساب ميشوم نه مرده

تلخ است اوقات، تلخ و خالي مثلِ

فرداي قرارهاي بر هم خورده

 محمد مهدی سیار

حيران

چون بغض شكست و بعد چون اشك نشست

دور از نظر جماعت چتر به دست

حيران شده از پرسش وارونه چتر

باران كه علامت تعجب شده است

 محمد مهدی سیار

گهگاه

گهگاه تنفسي به اوقات بده

رنگي به همين آينه مات بده

من ميدانم سرت شلوغ است ولي

گاهي به خودت وقت ملاقات بده

محمد مهدی سیار

 بايد

 بايد بدوي به هر كجا شد بروي

بايد بپري از پي هدهد بروي

اين گونه برو بياي بيخود كافيست

آن گونه به خود بيا كه از خود بروي

 محمد مهدی سیار

پيدا

 پنهان پشت تمام این اشیا بود

پنهان شده بود و باز هم پیدا بود

این خلقت و حشر و نشر، این مرگ و حیات

قایم باشک بازی او با ما بود

محمد مهدی سیار

نفرين

كي موسم پژمردنشان مي آيد؟

 پايان دل آزردنشان مي آيد؟

 ديديم زمين خواري شان را يا رب!

 كي روز زمين خوردنشان مي آيد؟!

 محمد مهدی سیار

عدل

 اين بسته كمر يكسره در خدمت ما...

 آن خسته جگر در طلب راحت ما...

 از "عدل" هزار قصه گفتند ولي

 جز " قسط" نشد آخر سر قسمت ما!

 محمد مهدی سیار

واقعه

 آن گوشه نگاه كوچكي روييده ست

 بر خاك پگاه كوچكي روييده ست

 آن گوشه باغچه، همين صبح انگار

 سبحان الله كوچكي روييده ست

  محمد مهدی سیار

مگر...

 بي حرف و حديث سرنوشت من مست

 رسواي بگو مگوي مردم شدن است

 اين تاك مگر مرا بياموزد كار(۱)

 اين تاك سياه مست تسبيح به دست!

 --------------------

(۱) مگرم شیوه چشم تو بیاموزد کار/ ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند

 محمد مهدی سیار

چه بگویم؟ نگفته هم پیداست

غم این دل مگر یکی و دو تاست؟

 به همم ریخته ست گیسویی

به همم ریخته ست مدتهاست

 هم به هم ریخته ست هم موزون

اختیارات شاعری خداست

 در کش و قوس بوسه و پرهیز

کارمان کار ساحل و دریاست

 نیست مستور آن که بد مست است

چشم تو این میانه استثناست

 خاطرت جمع من پریشانم

من حواسم هنوز پرت هواست

 از پریشانی اش پشیمان نیست

دل شیدای ما از آن دلهاست!

 هر کجا میروی دلم با توست

هر کجا میروم غمت آنجاست

 عشق سوغات باغهای بهشت

عشق میراث آدم و حواست

 محمد مهدی سیار

زود بیدار شدم تا سر ساعت برسم

بایداین بار به غوغای قیامت برسم

 من به "قد قامت" یاران نرسیدم، ای کاش

لااقل رکعت آخر به جماعت برسم

 آه، مادر! مگر از من چه گناهی سر زد

که دعا کردی و گفتی به سلامت برسم؟

 طمع بوسه مدار از لبم ای چشمه که من

نذر دارم لب تشنه به زیارت برسم

 سیب سرخی سر نیزه ست...دعا کن من نیز

اینچنین کال نمانم به شهادت برسم

محمد مهدی سیار

کجاست خانه من؟ هر چه هست اینجا نیست

یکی به ماه بگوید که راه پیدا نیست

 غریب نیست به چشم من آسمان و زمین

ولی نه ...شهر و دیار من این طرف­ها نیست

 نشسته گرد سفر روی شانه روحم

رفیق راه من این جسم بی سر و پا نیست

 تمام شهر به تعبیر خواب سرگرمند

کسی معبر بیداری من اما نیست

 کسی نگفت سوال جوابهایم را

به جمله ها خبری از چرا و آیا نیست

 ز ریگ ریگ بیابان شنیده زخم زبان

حریف درد دل رود غیر دریا نیست

محمد مهدی سیار