close
تبلیغات در اینترنت
صفحه اشعار محمد بیانی

صفحه اشعار محمد بیانی

 

زردیِ اطلسی ترَک خورده، خسته از انزوای تاریخم

می کشاند مرا به ورطه ی دور، پای جغرافیای تاریخم
کوههایی کشیده سر به فلک، دشتهایی اسیر زخم نمک
سرزمینی که نعره می زند از، درد دیر آشنای تاریخم
برگ برگش شرار آتش بود، قصه ی پاکی سیاوش بود
قدرت بازوان آرش بود، وسعت مرزهای تاریخم
از سزاوار سلطه ی پرویز، تا هیابانگ حمله ی چنگیز
وحشتی از تبار رستاخیز مانده در جای جای تاریخم
یک زمان آتش اهورایی، شعله بر دامن شبش می زد
اینک این شب که خیمه واکرده ، سالها در سرای تاریخم
....
شب، شبِ مستی است و رکسانا، میخرامد به حجله ی آتش
دیوی از دود آه می کشد و ، آتش افتاده پای تاریخم
لشکر تازیان به خانه رسید، پشت باروی هگمتانه رسید
اینک ای روزگار ،چند شتر، می دهی خونبهای تاریخم؟
از سر شوق اگر چه با تردید، گرچه در ملتقای بیم و امید
می نویسم برای آبی دور، می نویسم برای تاریخم...

محمد بیانی