close
تبلیغات در اینترنت
شنتیا ربانی

غزلی ازشنتیا ربانی

طلوع امید 



تا تو هستی تمام هستی من! عشق را بی بهانه می خواهم 
چون زلیخا عزیز مصرم را،عاشقم عاشقانه می خواهم 

لحظاتی که با تو می گذرد ،لحظات نشاط احساس است 
خلوتی با حضور دلخواهم ،بی حضور زمانه می خواهم 

مرگ؛همزاد شاعری تنهاست ،ای مسیحا بهار آوردی 
من تو را ای سروش بیداری، جاودان جاودانه می خواهم 

در نگاه بلند پروازت ،پر گرفته ضمیر و احساسم 
دلفریبی چشم های تو را،در نقوش شبانه می خواهم 

ای عروج هزار دفتر شعر، در هبوط زمانه ی دلگیر 
ای طلوع سپیده در یلدا،از فسونت فسانه می خواهم 

هم نفس با نسیم زلف رها،شعرهای نگفته ام گل کرد 
گوشه های فرود و اوجش، را با سکوت وترانه می خواهم 

نبض احساس من پریشان است، ای طبیب زمان دلتنگی 
شادی آور به ناز می دانی، مرهم شاعرانه می خواهم 

پر زصهبای ناب کن جامم ،از لبت آن شراب شورانگیز 
رود جاری شعر چشمت را ،بر لبانم روانه می خواهم 

شنتیا ربانی

شنبه ۹۴/۶/۲۸

تاریخ ارسال: جمعه 11 دي 1394 ساعت: 11:28 |تعداد بازدید : 116 نویسنده :